یه پست شدیدا" اعتراض آمیز
پیشاپیش شرمنده ی هرکی که بهش برمیخوره ...
یه مسافرت چند روزه به جنوب ... خرمشهر و اهواز و دزفول و دیگه نمیدونم ...انتظار ندارم خوش بگذره چون زیادی اضطراب دارم ...
یاد بگیر به جای اینهمه توقع که از اطرافیانت داری یه ذره هم که شده درکشون کنی ...
خودمونیم ها ... بی رودربایسی بگم دوستای نتی هیچ وقت دوست نمیشن ... قبول دارم منم برای شما دوست نبودم ... نخیر اشتباه نکن ... اصلا" توقعم بالا نیست ... اتفاقا" خیلی م خوب همه رو درک میکنم ...
تا حالا فکر میکردم یکی از اددلیستام که خیلی بد حرف میزنه ... خیلی خشن وبلاگشو میبنده خیلی خشن باز میکنه ... هیچ احترامی برا خواننده های وبلاگش قاءل نیست و خیلی خشن باهاشون حرف میزنه آدمه بی ادبیه ... دیروز فهمیدم بی ادب نیست ... شدیدا" بی شعوره ...
آهای من هیچ تغییری نکردم اگه تغییری احساس میکنی تو خودت جستجو کن ...
از خیلی ها انتظار خیلی چیزا رو داشتم ولی نشد ... جواب نداد ... همین چیزا باعث میشه چشم آدم باز شه ... ناراضی نیستم ...
چرا این روزا چند نفرو چماق بدست جلو خودم میبینم ؟ ... باور کن منم همچنان مثل شما آدمم ...
شدیدا" دلم برا جی ام آی و هند و هر چی و هر کی به اینا مربوط میشه تنگ شده ... و شدیدا پشیمونم از برگشتنم ... هر چند من کم نمیارم ...
در هر صورت شاید دوستای نتی دوستای واقعی آدم نشن ... ولی نبودشونم خیلی سخته ... دلم برا تک تکتون تنگ شده بود و هنوز هم تنگ هست...
خوش باشین همیشه ...دوستون دارم ...

( شروع نوشتن این آپ شاید ۲ هفته پیش بود )
میدونی .... نه نمیدونی ... ول کن بابا مهم نیست
همینجوری به سرم زد بیام بنویسم ... یعنی خیلی وقته به سرم زده ولی الان دیگه مجبورم ... باید آپ کنم
سلاااااااااااااااااااام ... هنوز هیچی نشده دلم برا تک تکتون تنگ شده
.... حالا خوبه برم و دو روز نشده آن شم ... سوتی میشه هااااا ![]()
۱. فوتبال بازی کردن دخترا ... نمیدونی چه چیزیه
... ته خنده ... چهارشنبه که ایران عیده فطر بود یه سری گفتن اینجام عیده یه سری گفتن پنج شنبه عیده ... معلوم نیست این وسط ماه چیکارس ... مام گذاشتیم رفتیم مسافرت که روزمونو بشکونیم که اگه عید بود روزه نباشیم ... مسافرت که نبود ... خارج از شهر... خلاصه ... بعد از نهار پیشنهاد فوتبال رو دادم ... یه سری که همیشه پایه ن قبول کردن یه سری هم به زور وادارشون کردیم
شدیم ۱۰ نفر ... ۵ - ۵
بازی شروع شد ... هر جا توپ بود دقیقا" کل ۱۰ نفر همونجا بودن ... نمیشد حرکت کرد انقدر پا بود
دروازه دو تا سنگ بود که هر ثانیه جاش عوض میشد و کوچیک بزرگ میشد
اون وسط مرده بودم از خنده ... یهو نشستم رو زمین دیدم توپ زیرمه =)) حالا ملت شاکی فکر میکردن از قصد نشستم رو توپ
یا مثلا" توپ میرفت تو اوت ... یکی میدویید میاورد میزاشت جلو دروازه شوت میکرد توش بعد خوشحال که گل زدم
)))))) توپ و شوت کردن از بالا سرم داشت رد میشد تو هوا با دست گرفتمش گذاشتم جلو پام بعد شوتیدم =))))))) اصل خنده بود ولی اگه ۱۵ مین بازی کردیم اندازه ۲ هفته انرژی مصرف کردم
شما پسرا هم چه جونی دارینا ![]()
۲. چند روز قبل از ماه رمضون بود ... من و هانیه و ۲ تا از دوستامون که خواهرن با هم رفتیم که غذا هندی بخوریم ... بعد یکی از این بچه ها روزه بود .. اومده بود که اونجا افطار کنه ... بعد چون خیلی معتاده چایی یه فلاکس چایی هم آورده بود با ۴ تا لیوان
... قل قل قل چایی میریخت تو لیوان میداد به ما
=))))))))))) اونجا هم که رفته بودیم یه سالن بزرگ بود که دور تا دور رستورانای مختلفه ... ملت نگاه میکردن ... هانیه میگفت خوبه بیان بپرسن این مال کدوم رستورانه
... من هنوز نتونستم درک کنم این چایی چی داره که انقدر مردم خاطرخواهشن
۳. همیشه همه تقصیرا گردن مسلمونا میوفته .... چند وقته اینجا همینجوری بمب گذاری میکنن و ملت رو میترکونن ... بعد ریختن طرف دانشگاه ما که منطقه مسلمون نشینه دو تا دانشجو رو کشتن به عنوان تروریست ... بعد ۵۰ تا دانشجو مهندسی رو برداشتن دستگیر کردن بردن ... هنوزم بگیر بگیر و تظاهراتو این چیزاس ... خیلی خنگن ... خیلی کشورشون بی قانونه ... خیلی پلیس خری داره ... اه اه اه ![]()
۴. حلیمه دانشجو شد ... پزشکی میخونه دیگه ... سیما هم داره مامان میشه
اونم میخواد پزشکی بخونه ... پیش دانشگاهی ۱۰ نفر بودیم ... ۴ نفر کامپیوتر میخونن ... ۳ نفر معماری ... ۲ نفر پزشکی ... ۱ نفر الکترونیک ... البته سمانه قراره کامپیوتر بخونه ولی فعلا" فیزیک محض میخونه ... سیما هم قراره پزشکی بخونه فعلا" زبان میخونه تو لندن
...
۵. سمانه داره میاد ایران ... دی میاد ... بعد از ۱۶ سال ... میخواد ایران کامپیوتر بخونه ... هی میگم سمانه همینجا تو کشور خودتون بمون بهتره ... میگه نه اینجا امنیت نیست ولی ایران هست
هی میگم بابا سمانه اینی که تو میگی الان جک محسوب میشه ... ایران و امنیت ... تو گوشش نمیره ... سمانه ... یه دختر خیلی محکم ... خیلی حساس ... احساس میکنم سمانه هم مثل من بدجور گیر کرده ...
۶. بالاخره دست مبارک رو از سره بنده برداشت ... کاش میفهمیدم کیه ... چه شکلیه ... دکـــــــــی
نکنه شهید شده باشه
لگد به بخت که میگن همینه ![]()
۷. یه شبکه تمدن داریم ... برا افغانستان ... برنامه کودک داشت ... مجریه میخواست بگه مادربزرگ ... گفت مادر کلان ... منو مامانم چشامون در اومد
... بعد از اونور مامان من اینجا یه دکتری رفته بود که دکترش افغانی بود ... بعد برگشته بود گفته بود ایرانی ها لهجه ی بامزه ای دارن
میشینن به لهجه ما میخندن
۸. زجرآورترین چیز اینه که با یه آدم خنگ بحث سیاسی کنی ... که کلی هم ادعاش بشه ... ۷ نفر بودیم ... ۶ به ۱ ... مخ ۶ تامون بخار شد رفت هوا ... باز این میگفت یه روز به حرف من میرسید ... همه با هم گفتیم عمراااااااااااا"
... حرف میزد ولی برا حرفاش دلیل نداشت ... برای همین کم میاورد میزد زیره حرفه خودش و سریع یه بحث دیگه باز میکرد ... خل بود بابا ![]()
۹. دلم برا خیابون مهر ... برا میدون ۱۶ ... برا میدون ۱۹ ... شمرون تنگ شده ... دلم میخواد برم مشهد بعد برم ۲-۳ ماه شمال بمونم ... دلم برا ایندیا گیت ... باراخامبا رود ... اوکلا ... سی سی ... دلم برای دیفنس تنگ میشه ... دلم برای جانپت ... سوروجی ... انسال پلازا ... بالای مک دونالد لچپت ... غذا هندی ... برای تصمیمامون بین سی سی دی ... مک دونالد ... فسترک ... دلم برای جی کی تنگ میشه
۱۰. دلم برای شیطونیام تو جمعمون خیلی تنگ میشه ... برای مسخره بازیامون ... چرت و پرت گفتنامون ... ترکیدنامون ... آبروریزیامون ... سوتیامون ... یا همون سوتیام
... دلم برای فیلما و کنسرتای خنده دارمون تنگ میشه
۱۱. دلم برا ملیکا خیلی تنگ میشه ... خیلی خیلی ... از دوریش میترسم ... کاش این چند وقته مثل برق و باد بگذره ... خوبم بگذره ... دوباره ببینمش ... دوباره با هم بریم صفااااااااا ![]()
![]()
![]()
دوست دارم حاجـــــــــــــــــــــــی ... مواظب خودت باش ... هیچکدوممون مثل بعضی ها نمیشیم نه ؟
عخشی به مولاااااااا ![]()
![]()
... نبودنت خیلیییییییییی سخته ... ۴ سال کم چیزی نیست ... نتونستم به رو خودم بیارم ... چون حس کردم آماده ی یه اشاره ای ... حاجی امیدتو به اینا نبند ... یه کاری کن احتیاجی به این جماعت نداشته باشی ... این چند روزه خیلی خوشحال بودم که باهاشون میری و میای ... خودم تنها بودم ولی همین که میدونستم داری کنار میای خوب بود ... از اولشم میدونستم که مرده عملی
دمت گرم حاجی ... این چند وقته هم خوب بگذرون ... نزار سخت بگذره ... میدونم که میتونی ... من بودم نمیتونستم ... میدونی که نمیتونستم ... ولی میدونم که میتونی ... مردی شدی برا خودت
... دمت گرم ... حاجـــــــــــــــــــــــــــــــــی خیلی مخلصیم ![]()
![]()
یه دونه ای ... دوست دارم یه دنیاااااااااااااااااااااااااا ![]()
![]()
![]()
دلم برا مهدیه خیلی تنگ میشه ... مهدیه جونمممممممم ![]()
![]()
![]()
... خیلی دوست دارم مهندس ... خیلی خیلی ... نمیدونی چقدر که ... پارگلاراتو بفرست خودم برات درست میکنم پست میکنم بیاد برات باشه ؟ ... از وقتی همکار شدیم خیلی زحمتت دادم ... کلی کمکم کردی ... فدااااااااااااات ... هنوز نرفته دلم براتون تنگ شده ... اشکم در اومد ... مواظب خودت باش ... مواظب حاجی ما باش ... دوووووووووووووست دارم یه دنیاااااااااااااااااااااااا ![]()
![]()
![]()
.... ببخشید ![]()
۱۲. دلم برا هانیه تنگ میشه ... برای شبایی که چند ساعت چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم ... برا تیکه هاش که آدمو میترکونه از خنده ... این چند وقت باید خیلی سخت بگذره ... خدا هر چی صلاحه ... صلاح من صلاح ملیکا صلاح هانیه صلاح فاطمه صلاح نمکپاش نسیم مینا توپول مادده دنیا سوگند ناهید پیشی .... صلاح هممون ... ![]()
۱۳. فاطمه رو میبینمممممممممم ![]()
![]()
بعد از تقریبا" یک سال و ۴ ماه ... خیلییییی خوشحالم ... کاش برنامه هامون یه جوری جور بشه که کلییییییی همه ببینیم ... ![]()
![]()
![]()
کی اون لحظه میرسههههههههههههههههههه .... قلب من تا اون موقع وایساده ... عخشییییی ....![]()
![]()
![]()
۱۴. نمکی ... داداشیه خودم ![]()
![]()
... دلم برا چت کردم باهات تنگ میشه خرهههههههههههههه ... برای وبلاگت و خ ن ب د ز هات ... خیلییییییییی دوست دارم
.... مرسی برای همه بودنات ... خیلی خری ... مواظب خودت باش
۱۵. ریحووووووووون ![]()
![]()
.... رفتی بلا شدی عشقی ... دیگه مارو یادت رفت ... قبول شدنت مبارکه ![]()
۱۶. داداش کوچولو ... اگه گذرت به اینجا افتاد ... بدون آبجی حورا همیشه به یادته ... دوست دارم داداشی مهربون خودم
... میگم مواظب خودت باش یعنی مواظب خودت باش ... یعنی چی مریض میشی ... تصادف میکنی ...
اینجوری مواظبی ؟ ... مواظب خودت خیلی خیلی باش ...
۱۷. مینا ... فامیلمون ... خوشگل خودممممممم ![]()
![]()
... سرش شلوغه ... بعد از اینهمه وقت کلی خوشحالی کردیم که مینا دوباره وبلاگ زد ... باز زدن وبشو ترکوندن
... نامردا ... نه خوب به من بگو حالا مثلا" هک کردی بعدش چی میشه ؟ ... دیگه هکم خدایی لوس شد ... نشد ؟ .... فامیـــــــــــــل ایشالا زوده زود ببینمت ... کم میای نت ... میزنگم بهت ... مثل اون موقع ها که ییهو میزنگیدی من میموندم چی بگم
دووووووووست دارم ![]()
![]()
![]()
۱۸. مادده مثل قبل نمیشه ... حالا تو خودتو تیکه تیکه کن ... بکش ... ولی نمیشه ... مادده ی مــــــــــــــــــــــــــــن ![]()
![]()
... لحظه شماری میکنم برای دیدنت ... بریم با هم شیطونییییییییی
مامان نازه خودممممممممم ![]()
... مامانم برام جهاز نمیخره ![]()
میگه از تو جوب گرفتمت بزرگت کردم به اینجا رسوندمت دیگه جهاز بی جهاز ![]()
مادده بعضی موقع ها اینجا رو آپ میکنه ...
۱۹. توپول عمووووووووو
... هر جا هستی خوش باشی ... دلم برات خیلیییییییی تنگ میشه برادرزاده ی گلممممممم ... عمو سیبیلو کلیییییی دوست داره
... همیشه همینقدر خوب بمون ![]()
۲۰. نسیمه عمووووووووو ... عخش من ![]()
![]()
خیلی خیلی دوست دارم نسیم جونم ... مواظب خودت باش ... ایشالا همه چی درست بشه ... هرجا و هر رشته ای که دوست داری درس بخونی ... دیگه مردی شدی برا خودت
... بابا فاطیت باید آستین بالا بزنه بریم برات خواستگاری زن بگیری
... زنی که بابا فاطی برات بگیره جدا از اونایی که خودت به تنهایی گرفتی
چند تا شدن ؟ حسابشونو داری ؟ ترکیه هم که رفتی فامیل رو سربلند کردی
هر چی زن بود گرفتی
از پسه خرجشون بر میای ؟ خوبه وام بگیریم
فداااااااااااااااات ![]()
![]()
![]()
۲۱. آبجی زهره مارو یادت رفت دیگه ... این چند وقت نبودی ... منم زیاد نبودم ... دلم برات تنگ شده ... دوست دارم آبجی جون خودمممممممم ... حلال کن
آبجی بی انصافی کردی ... ولی من هیچ جوره دوستامو فراموش نمیکنم ... مطمئن باش ... شاید فکر کنی نیستم ... ولی دورادور هوای دوستامو دارم ... مواظب خودت باش عخشی ... هرجا هستی شاد و سلامت و خوشبخت باشی ![]()
![]()
![]()
۲۲. پیشــــــــــــــــی بازم داغ کردو رفت ... این پیشی هیچ وقت فکره دوستاش نیس ... مارو گذاشت و رفت ... درست نبود پیشی جون ... یه عمر نون و نمک هم رو خورده بودیم
... خیلییییییییی عزیزی ... هر جا هستی مواظب پیشی ما بااااااااااش ![]()
![]()
دوست دارم یه عالمههههههههههههههه
۲۳. آبجی دنیام ![]()
![]()
آبجی باز مثل ۱ سال و ۵ ماه پیش یهو ناپدید شدی
... البته باز ایندفعه بهتر از اون دفعه بود ... خدافظی کردی ... ولی نگفتی چرا ... دفعه ی پی خدافظی نکردی ولی میدونستم چرا ... یادش بخیر ... آبجی خیلییییییییی دوست دارم ... فکر نکنی بی معرفت شدما ... یه آبجی دنیا که بیشتر نداریم
مواظب خودت باش .... فدای آبجیم ![]()
۲۴. ناهید جونم هر جا هستی شاد باشی و سلامت ... به هرچی دوست داری برسی ... ایشالا مامانتم خوب خوب شده ... دیگه ناراحت نباشی ... مواظب خودت باش ... مواظب دلتم باش ![]()
۲۵. نانی جون خودم ![]()
![]()
مواظب خودت خیلی باش ... دلم برات تنگ شده ... بی خبر نزاری بری ... هر کار کردم اس ام اسم به این شمارت سند نشد
... دوست دارم دوست جون ![]()
۲۶. سارایی دوست دارم ... دلم برا خودت و تارا و گلات خیلیییییی تنگ میشه
... مواظب خودت باش سارایی جون گلممممم ... خیلی دوستت دارم مهربون
... ببخش بی وفا شدم
۲۷. سوگند هم رفت ... نمیدونم کجا ... نبودم که باهاش خدافظی کنم ... دلم براش تنگ شده ... مهندس جونم مواظب خودت باش ![]()
![]()
هر جا هستی خوش باشی
۲۸. ناشناس مهربون ![]()
![]()
سرش شلوغ شده ... قربونت ... امیدوارم خوب تصمیم بگیری و به هر چی میخوای برسی
دووووووست دارم ... کی ببینمت ؟ ![]()
۲۹. شپش جونم
... هستی یا نه ؟ ... بابا بی خبر برا چی میزاری میری آخه ؟ ... دوستیمون کوتاه بود ولی خیلی خوش گذشت ... دووووست دارم ... به همشیره سلام منو برسون
... فداااات ![]()
۳۰. آیلا جونم خیلی خیلی کم پیداس ... خیلی خیلی ... ولی بعضی موقع ها بی خبر وبلاگشو آپ میکنه ... دلم برای تنگ شدههههههه ![]()
دلم برای صدای نفیسه هم تنگ شده ... برا کنفرانس ها ... مواظب خودت باش ... اونلییییی آیلا ![]()
![]()
۳۱. گلتا جونمممممم
... دانشجو شدی دیگه نمیای ؟ ... یادته مامانم بودی ؟
... امیدوارم موفق باشی هیچ مشکلیم برات پیش نیاد ![]()
مواظب خودت باش
۳۲. مینا سسی جونممممم
... خیلی وقته خدافظی کرده ... رفت برا کنکور ... دلم براش تنگ شده ... برا کامنتای باحالش ... دعا میکنم یه رشته ی خیلی توپ یه دانشگاه توپ تر قبول بشه ![]()
![]()
![]()
۳۳. ترانه جونم
دوست جون خودمییییییی ... مواظب خودت باش ... خیلی ماهی ![]()
![]()
![]()
۳۴. زمزم جونم مواظب خودت و صهبا جون من بااااااااااااااش ... امیدوارم همیشه شاد و موفق و سلامت باشین ![]()
![]()
مرسی به خاطر همه چی ... دوستون دارم کلییییی ![]()
![]()
![]()
۳۵. محدثه جونم ![]()
![]()
محدثه چرا من فکر میکردم ۲ سال از من بزرگتری ؟ بعد از یه سال دوستی
نمیدونم چرا این فکرو میکردم ... تو صندلی داغ که خوندم سنتو تازه یادم افتااااد که همسن خودمون بودی بابااااااا ![]()
![]()
قربون تو .... مواظب خودت بااااااااااااش مهربون
۳۶. آیدا جونم ![]()
![]()
خیلییییییییی ماهی ... تو مواظب فاطی من باش فاطی هم مواظب تو ... باشه ؟
ندیده دوست دارم کلییییییییییییی ... ![]()
![]()
مواظب خودت باش
۳۷. دلم برا منصوره خیلی خیلی تنگ شده ... کاش هرجا هستی خوش باشی
... دلم برا محدثه هم خیلی خیلی تنگ شده ... برا لیلا هم همینطور ... مواخودتون باشین دوستای قدیمی ![]()
![]()
![]()
۳۸. دلم از اینکه هر سال با یه فاجعه جدید روبه رو بشه خسته س ... یه زندگی بدون فاجعه میخواد ... کاش این وسط یه نفر پیدا میشد که یکمی درک کنه ...
۳۹. خواهش میکنم دیگه نپرسین کی میای
هنوز خودم نمیدونم ....
۴۰. دو تا کلیپ میخواستم بزارم ماله پارسال محرم ... خونه ریحانه اینا ... یکیش کاره منو ملیکاس ... دومی هم کاره منه ... نمیدونم به نظر بقیه هم جالبه یا نه ... ولی خودم که هر دفعه میبینم کلی میخندم
... ولی قسمت نبود بزارم ![]()
... یعنی هر کدوم ۹ مگابایته ... نشد که آپلود کنم ...
۴۱. جی ام آی هم به آخرش رسید ... شورشی های ج۱۱ با تموم شدن مدرسه تموم شد ... جی ام آی هم با تموم شدن این دانشگاه
... چون جی ام آی فقط خاطرات این دانشگاه بود ... دوستش داشتم ... با اینکه خیلی خیلی کم آپش میکردم ... نمیدونم بعد از این بازم وبلاگ نویسی میکنم یا نه ... دوست دارم برگردم ... ولی خدا میدونه ... اینم آخرین آپ جی ام آی .... برام دعا کنیـــــــــــــــــــــــــــــــــد ![]()
![]()
به سلامتی درش تخته شد ![]()
![]()
آهاااااااااااااای دوست عزیز ... حلال کن ...
خیلیییییییییی دوستون دارم ![]()
![]()
... خوش باشین همیشه ... خدافظ ![]()
سلااااااااااااااااااااام
ایندفعه به بازیم دعوت نشدم ولی دارم آپ میکنم
چه شگفت انگیز
... خوبین دیگه ؟ آخ من چقدر دلم میخواست آپ کنم و نمیشد ... یعنی حسش نبود ... دلم تنگ شده بوووووووووووووووووود
مادده یا ماهی یا توت فرنگی یا ننه ی نازه من
این پیغامو برا شما گذاشته ... بخونید
مادده به همه :
بهمه سلام منو برسون ... بگو دلم واسه تک تکشون تنگ شده ... واسه همشون .. واسه تیکه کلاماشون .. واسه بلاگاشون .. واسه دور هم جمع شدنامون ... واسه آیلا و اونلی اونلی گفتناش ... واسه نفیسه و قهقه خندیدناش ... واسه نسیم .. واسه میثم .. واسه نمکی و پی امای گنده گنده ی فارسیشو جمله ی تکراریه بازم بیا میبینمتو این حرفا ...واسه توپول ... واسه نجی ناقلا ... دایی احمد ...دنیا ... خیلی وقته دیگه هر وقت میام نیستین ... آدرس بلگاتونم دیگه ندارم ... بعد پاک کردن بلاگم ....... دلم تنگ شده ..بهشون خیلی خیلیییییی سلام برسون و بگو چه مرا یادکنن یا نکنن من یادشون هستم .... فقط برام دعا کنن .. همین عزیزم ..... به آیلا و نفیسه هم بگو مادده کلییییییییییییییییی شرمساره .... نمیتونم خبری بدم و بگیرم یه وقت پشت سرم حرف نزنن هااااااااااااااا .. اون حرفام که شنیدن بحثش جمع شد ... دیگه پیگیرش نشن!!!
و حالا همه به مادده : دوووووووست داریم
با اینکه یه چیزایی شد و مزش رفت ... ولی کاش بازم خوشحالت کنه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه سال دانشگاه با کلی تجربه ... یک ماهه تموم شده ... شب بیداریا و امتحانا و ترجمه ها و خوشی و فارسی یاد دادنا و هندی یاد گرفتنا و ....
یه دوره امتحانای اکسترنال ( وایوا ) داشتیم که یه معلم میومد همه ی کارای کل سالمون رو میزاشتیم جلوش و اون تا میتونست ضایعت میکرد
یه درسی داشتیم که یه هنری رو باید انتخاب میکردیم و تحقیق میکردیم و آخر سه تا کتاب چاپ میکردیم و کنفرانس میدادیم ... کار من در باره خطاطی ایرانی بود
... به دلیل کمبود وقت کنفرانس ندادیم و قرار شد معلم اکترنال بیاد بپرسه ازمون ... از بین ما سه تا همیشه من بدبخت اولین نفر بودم که میرفتم برا جواب دادن ... از همه بچه ها سوالای آن چنانی میکرد ... مام کلی ترسیده بودیم ... بعد من رفتم و برگشتم تا از اونجا اومدم بیرون ملیکا و ریحانه پریدن که چی شد ؟ چی گفت ؟ چی پرسید ؟ جواب دادی ؟ چطور بود ؟
.... منم گفتم : راستش ... ما ... در باره ی جنگ ایران و عراق صحبت کردیم
... درباره رابطه ی فعلی ایران و عراق
... در باره کربلا
... در باره اینکه فرح ... زن شاه ایران ... معماری خونده
... و این خیلی جالبه ... در باره ی امام خمینی و اینکه اول میخواست بگه زن امام خمینی معماری خونده
... میخواستم بگم دیگه ببین ما کجاییم شما کجااااااااا
کلا" تو این وایوا ها به ما که میرسیدن سوالا خونوادگی و شخصی می شد ... از ریحانه خونشون رو میپرسیدن کجاست و داداشت چیکار میکنه ...
تو این وایواها باید یه کاوری برا کارامون درس میکردیم ... ۵۰ نمره به اون کاوره میدادن ... تو درس دیزاین من یه چیزی درست کردم ... یه مقوای خیلی زخیم بود برا همین چسب جواب نمیداد هی وا میرفت ... خلاصه ش یه کلاسور بزرگ بود که همونجوری بالا پایینشو یه تیکه داده بودم که ورق ها ازش نریزه بیرون .. بعد این تیکه ها هی وا رفت ... وقتی برا وایوا رفتم ۳ تا معلم مرد بودن
... گفتن کاراتو بده ... منم بلند شدم خیلی با احتیاط خودم بازش کردم گذاشتم جلو دو تاشون ... تا گذاشتم جلوشون یکیشون تیکه پایینی رو که چسبیده بود باز کرد یکی بالایی رو ... منم اینجوری
... بعد یکیشون دید چسب داره انگار نباید میکنده یه نگاه به من کرد دوباره چسبوند ...
مرده بودم از خنده ... من چه تلاشی کردم چه جوری ضایع شد
تو وایوای این درس از نصف بچه ها و ملیکا و ریحانه پرسیدن ۵ تا گل زمستونی نام ببر
.. هنوز نمیدونم چه ربطی داشت ... ملیکا گفته بود من فارسیشو میدونم اونام گفته بودن اشکال نداره بگو ... از ریحانه م که پرسیده بودن ریحانه گفته بود گل یخ ... بعد برگه داده بودن گفته بود بکشش اینم گل نرگس کشیده بود
... حتی تو امتحان هم سوالش بود ... ماکه فکر نمیکردیم همچین سوالی بدن منم نوشتم من ایرانیشو میدونم اینا ایرانیاشه ... ملیکا میگفت اینو نگا ... تو برگه امتحانی نباید اسم بنویسی این آدرس داده که من ایرانیم ... همون ایرانیه ... همون که اسم گل نمیدونست
این اسم گذاشتنا هم دردسر شده بود .. بعضی موقع ها اسم واقعیشون یادمون میرفت ... یه دفعه ملیکا میخواست به دزده بگه برو بزن تو سره عمران ( بزغاله ) ... برگشت گفت برو بزن تو سره بزغاله
... هی دزده میگفت کی ؟ این میگفت بزغاله
... نزدیک بود آبروی یه ساله سه نفر رو با هم به باد بده
تا آخر به دادمون رسیدم
دلم تنگ شده و میشه ... برا تک تکشون تنگ میشه ... حتی ویوک حتی پرینا حتی پریانکا حتی آرجون حتی کل دانشجوای jmi
دلم برا زیرا خیلییییییییی تنگ می شه .. برا دهن گشاده ٬ دختر مغروره ٬ گونگولی ٬ دزده ٬ دوست همه ٬ اسم ایرانیه ٬ دختری در مزرعه ٬ بزغاله ٬ اسم پسرونه ٬ رقاصه ٬ یه رگ ایرانیه ٬ افسرده ٬ عر عرو ٬ ناله ٬ حرف در میاره ٬ آقای صحت ٬ قد کوتاهه ٬ سوژه ٬ آقا با شخصیت ٬ صورت درازه ٬ هموطن ٬ روزه خوبی داشته باشید ٬ خانم سیبیلو ٬ نیرگ.ز ٬ خانم دوست دختر و آقای دوست پسر ٬ ۶۴ دندونه ٬ اونی که مروارید داره ٬ فامیل حورا اینا ٬ آقا آبمیوه ای ٬ دختر لوسه ٬ دختر سیاهه ٬ ویوک کوتاهه ٬ ویوک چاقه ٬ اونی که آهنگ گرفت ٬ عزیزه دل ملیکا ٬ عمو ٬ علم ٬ داداش Bc ٬ اونی که شیر داره ٬ هم گروهیه ملیکا ٬ داداش خالد ٬ سوت سوتی و .........
من دلم برا ۴۰ تا بچه هندی با ۱۵ تا استاد هندی و همه ی این اسمایی که براشون گذاشتیم تا بتونیم رااااااااااحت در مورد همشون حرف بزنیم خیلییییییییییییییی تنگ میشه
تو این عکس کل کلاس کلمه " بشین " رو یاد گرفته بودن
... قبلش یه برف بازی تووووووووپ که تو عمرم تکرار نمیشه ... بعد از این عکس از جامون که پاشدیم بچه ها لو دادن که اونام برای ما اسم گذاشته بودن هر چند ما لو ندادیم ... کوچیکه بزرگه بلنده
... خدایی اسمایی که ما گذاشتیمو نگاه کن .. اسمایی که اینا گذاشتن رو نگاه کن
... من عذاب وجدان دارم خوب

دلم تنگ شده ... برا تمام خاطرات پیش دانشگاهی ... برا همه شیطونیامون ... حتی برا "بدترین معلم"
حتی برا "بدترین مدیر"
... بدترین چون هنوز قدرت درک یه دانش آموز رو نداشتن
... نمیدونم چرا همچین شغلی رو انتخاب کرده بودن
... ولی در کل دمشون گرم ... خیلی خوش گذشت ... یادشون بخیر
دلم تنگ شده ... برا ۵ تایی بودن
... برا با فاطمه بودن ... برا با سمانه بودن ... برا سره کلاس دیفرانسیل و هندسه که یه ریز با فاطمه حرف میزدیم
... برا وقتایی که فاطمه چیزی که معلم میگفت نمیفهمید بعد همونو من میگفتم میفهمید .. معلمه میگفت منم همینو گفتماااا ... برا فاطمه ای که خیلی دوره ولی نزدیکه ... برا سمانه که همیشه داوطلب می شد برا درس جواب دادن به خاطر ما ... برا سمانه ای که همیشه یه دیکشنری دستش بود و از معلم فیزیک اسم درسارو به انگلیسی میپرسید ... برای سمانه ای که یه سال تلاش کرده الان میخواد جواب بگیره و دانشجو بشه
... ایشالا که میشه ... چقدر به هوای مارمولک کلاس کنسل کردیم چون معلمه بدتر از ما از مارمولک میترسید ...
دلم تنگ شده ... برا همه روزایی که از ما سر خوش تر تو دانشگاه پیدا نمیشد ... معروف به ایرانیا ... اگه یه وقت ۳ تا نبودیم و مثلا" ۲ تا بودیم همه شاخاشون در میومد که چه طور ممکنه ... یه بار ریحانه نبود هر کی از بقلمون رد میشد میگفت اینا چرا ۲ تان ؟ ملیکا ترجمه میکرد ... چقدر اینا هندی حرف زدن به هوای اینکه ما هندی بلد نیستیم و ملیکا دونه دونه ترجمه میکرد
من دلم تنگ شده ... برا ۲۲ بهمنی که امسال حس نشد
... برا کلاسی که پارسال روزنامه پیچش کردیم و شعار نوشتیم روش ... برا دستایی که قرمز کردیم و رو روزنامه ها زدیم ... حتی پنکه رو روزنامه زدیم ... حتی گوشه تخته رو ... نزدیک بود سقف هم روزنامه بزنیم
... چقدر حرص میخوردیم وقتی معلم فیزیک میگفت خوب دیگه ۲۲ بهمن تموم شد اینارو جمع کنید حواستون پرت میشه
... چقدر حرص میخوردیم وقتی معلم دیفرانسیل از روزنامه ها میکند تا دسته گچی شو پاک منه ...
نصف عکس ها منتقل شد به ادامه مطلب
۱ . فحش میدی ؟ خودتی
... تازه نصفیشو گذاشتم برا یه آپ دیگه .. وگر نه حالا حالاها باید میخوندی
۲ . این آپ زیادی چسبید ... خیلی هاشو حذف کردم ولی حال کردم باهاش
۳ . مادده : بازم میام.تو هم بیا.می بینمت...خوب که چیییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟آخه یعنی چییییییییییییییییییی؟همش میگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی چییییییییییییییییییییییییییی؟ خوب آخه بهش بگو یه بار گفتی فهمیدیم ... گیر داده هاااااااااااااااااااا ...
ببین داداش ننه م از دست تو خیلی شاکیه ... خلاصه خودتو اصلاح کن
۴. من دارم میرم دنبال سوغاتی خریدن ... تو سوغاتی چی دوست داری ؟
![]()
۵. من میترسم ... از رفتن .. از موندن ... از دوستام ... از دوریشون ... از خاطره هام .. از فراموش کردنشون از داشتنشون از ترک کردنشون ... من از این زندگی بدجوری میترسم ....
۶. ریحانه رفت برای همیشه ... ملیکا هم رفت ... سه هفته ای میشه من موندم و من و من و من و من ....
۷ . فکر میکنین چه جوری میشه از بچه های کلاس حلالیت گرفت ؟
۸ . برای سمانه دعا کنید ... کنکور داده منتظر جواباس ... شاید بعد از سالها به عنوان دانشجو خارجی بیاد ایران
... فکر کنم اینجا موندن و پیش خانواده ش بودن به نفعش باشه ... ایران مام دیگه خوب نیست ... ایشالا که هر چی به صلاحشه پیش بیاد ... یادت نره دعا کنی ها
۹ . این پارس اسمایل هم خوب چیزیه ها ... دست دایی احمد درد نکنه
۱۰ . بازگشت فامیلمون خاله مینا و پیشی کوچولو مبارررررررررررررررررررک
۱۱ . دووووووووووووووووووووووست دارمممممممممممم
ادامه ی مطلب یادت نره
ادامه مطلب...
خودتو معرفي كن:
حورا هستم ... معرف حضور همگی
... متولد ۸ اسفند ۱۳۶۷ و تاریخ تولد شناسنامه م هم ۸ فروردین ۱۳۶۸
دارای یه خواهر و یه داداشی شیطون و کوچولو ... دانشجو سال اول رشته معماری ... عشق اسفند و اسفندیا
... خوش خنده ... بیخیال دنیا ... معمولا" زود صمیمی میشم ... پایه چرت و پرت گویی در سطح بالا ولی نه همیشه ... لجباز ... عصبی ... آدم شناسیم خوبه ... اگه نامردی از یه دوست ببینم میبخشم ولی حاضر نیستم اشتباه مو تکرار کنم یعنی دیگه اعتماد نمیکنم میزارمش کنار ... اصلا" پایه درس نیستم به هیچ عنوان ... عاشق تنهایی ... متنفر از آدمایی که همش دنبال یه چیزین که غر بزنن ... عاشق دوستام از هر نوعی که باشن
( غیر نتی و نتی ) متنفر از رفتن به خرید ( البته با قبول یه سری شرایط حاضرم برم
)
فصل مورد علاقه:
زمستون و سرماش ... مسلما" چون زمستونیم
رنگ مورد علاقه:
نارنجی و سبز
غذاي مورد علاقه:
جوجه کباب و چومین ( هندی )
موسيقي مورد علاقه:هرچی باشه ... بیشتر آهنگای تند و شاد ... آروم و عشقولانه نباشه که اعصاب ندارم ![]()
بدترين ضد حالي كه خوردم:
اینکه فاطی اینجا نمیاد
دوباره اینکه فاطی برا تابستون ایرانم نمیاد
ناشيانه ترين كارهایی كه كردم:
واقعیتی که باید میگفتم و نگفتم
واقعیتی که باید میگفتم و گفتم
یکسال گذشت و درس نخوندم
آماره یکی از دوستامو که خیلی توپ درآوردم ولی آخرش بدجور ضایع کردم
بهترين خاطرم:
هند و همه ی خاطراتی که اینجا دارم جزوه بهترین ها بود برام
بدترین خاطرم :
فوت غزاله
كسي كه بخوام ملاقات كنم:
اول از همه فاطمه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد ... دیگه تک تکتونو دوست دارم ببینم ![]()
كسي كه نميخوام ملاقاتش كنم:
خدایی کسی نیست که نخوام ملاقات کنم ... بالاخره از دورم که شده دوست دارم ببینم ![]()
براي كي دعا ميكنم:
برای همه ... اول از همه برای فاطمه و نمکی و توپول
موقيعت من در ده سال آينده:زنده نیستم
اگه باشم یه معماره درست حسابی ... سره ساختمون آجر پرت میکنم بالا ![]()
دعوتياي من:
اونا که فکر میکنم دعوت نشدن : فاطمه ( بیا همینجا آپ کن
) ... الهه (حنانه) ... مینا سسی ... سارا ویشمستر ... زهره ... اگه توام کسی دعوت نکرده به دعوت من بازی کن ![]()
بازیه بعدی سه بند بدون سانسور
سه بند بدون سانسور باید چی بگم ؟ چه سخت .. من هنوز نفهمیدم بازی چیه
ولی خوب میگیم همینجوری ببنیم چی میشه ...
۱ هفته اضطراب ... یه هفته بی خوایی .. یه هفته پر کار ... یه هفته تا ۹ شب دانشگاه موندن تموم شد ... یه خونه طراحی کردیم که من خیلی دوست داشتم اون خونه ی خودم بود .. شاید یه روز برا خودم یه همچین طرحی ساختم
به به .. به به
... حالا یه هفته ی دیگه پر از کار که باید تحویل بدم .. کلی امتحان و کلی دردسر و اینا شروع میشه ... کی میشه ۱ ماه و نیمه دیگه بشه ... راحت شم از این دانشگاه ؟ ... از دست ذکیب که انقدر فحشش دادم به خاطره اینکه برداشت منو انداخت تو یه گروه دیگه ... اصلا" تو همه درسا تو همه گروه ساختن ها قابلیت جابجایی اسمه من بالاست ... نمیدونم چرا واقعا" ... این وسط مشکل منم فقط ...
کامپیوتر دیگه سی دیارو نمیخونه ... همه آهنگارو سی دی کرده بودم حالا همین چند تایی که مونده رو دوبار گوش میدم ( البته همین چند تا ۷۵ تا آهنگه ) بعد مجبوری میرم ایران سانگ یا همون یه محل ... نمیتونم چیزی گوش ندم ... الان آلبومه افشینو دارم گوش میدم ... مگه قرار نبود دیگه نخونه ... اینم نصفه بیشتر آهنگاش انقدر شل بود خوشم نیومد
قشنگ یه ماهو یه هفته این پست ( بجز اینا که با آبی مینویسم ) تو ثبت موقت گیر کرده بود ... نشد که بشه ... نمیدونم چرا ... حاضر بودا ... ولی خوب حسش نبود دیگه .. این حس خیلی مهمه ها ... اصلا" دست کمش نگیر ... ![]()
چند روز پیش با ریحانه تو ریکشا نشسته بودیم ملیکا هم تو یه ریکشای دیگه بود ( این مدل ریکشا با اونی که عکسشو گذاشتم فرق داره ... زیادی بازه یه ذره
) بعد خوشحال و خندان داشتم اس ام اس فاطمه رو میخوندم ... تو حس و حال خودم بودم ... یهو به خودم اومدم دیدم پرت شدم وسط خیابون ![]()
... نگو یه ماشینی داشته از کوچه در میومده این ریکشایی ترمز میکنه یه ریکشایی دیگه م با سرعت میموده میخوره به این ... و همه اینا دست به دست هم میدن که من وسط خیابون دراز بکشم ... حالا بگذریم از اینکه یه طرفه بدنم به حالت پرس و کوبیده و کبود در اومده
... اون لحظه من فقط تا چشامو باز کردم دیدم ریحانه سره جاش نشسته خیلی شیک میگه ااا حورا
... ریکشایی هم گفت : آره ی بااااااااااا ....
)))) به یه لحنی گفت که انگار با کمال خونسردی میگه : ای بابا ... تو حالا چرا افتادی ؟ وقتش نبود
به جونه خودم یه جوری گفت انگار نه انگار این که کفه خیابونه یه آدمه
... از یه طرف ترکیده بودم از خنده از یه طرف ترکیده بودم از عصبانیت
خلاصه فقط سریع بلند شدم چون یه ماشینم داشت دنده عقب میگرفت رو کله ی من
بعد ملت جمع شده بودن به ریکشایی فحش میدادن ... میخواستم بگم دوستان طوری نشده که ... شما چرا خودتونو اذیت میکنید ... چرا خونه کثیف خودتونو آلوده میکنید ... اتفاقه ... پیش میاد بالاخره
.... بعد از اونور ملیکا بدو بدو اومده هر هر میخنده میگه وای حورا چی شد ؟ =)))))))))))))))))
جونه من ببین من روزگارمو با چه کورو کچلایی سپری میکنم ... درست نیست به خدا
به اینام میشه گفت دوست ؟ ![]()
در هر صورت هنوز زنده م ![]()
چند تا پاراگراف شد حالا ؟
اصلا" حالیم نشد این بازیه چی میخواست بگه
جونه من هر کی فهمید قصده این بازی چی بوده به منم بگه ... بالاخره این سوال ممکنه برا هر کسی پیش بیاد .. درکم کنید خوب ![]()
۱ . یه حرفایی در موردت شنیدم نمیدونم راسته یا نه ... نمیدونم به خدا ... سخته ... ولی ... دمت گرم توام ؟
۲. خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک کن ... باشه ؟ تا حالا یکیشو افتادم ...
۳. بعد دیگه اینکه ... خداااااااااااااااااااااااااااا شکرت ... این چند وقت خوب بگذره دیگه ... چرا اذیت میکنی آخه ... درست نیست جوون مردم خل و چل بشه ها ... مردم چی میگن ... اصلا" به قول ریحانه تو جامعه هم پذیرفته نیست ... ۱ may تا 21 may ... سری امتحانای مهمتر
۴. میدونی چه جوریه ؟ آدم حرصش میگیره به خدا .. آخه چقدر امتحان ؟ چند مدل امتحان ؟ ... برا هر درسی یه اینترنال ( داخلی ) داریم یه اکسترنال ( خارجی ) ... یعنی تو هر درسی یه دور همه ی این کارامونو استاد خودمون نمره میده یه دور یه استاد از یه دانشکده دیگه میاد نمره میده ... یه دور به طوره شفاهی استاده خودمون میپرسه یه دور یه استاد از یه دانشکده دیگه شفاهی میپرسه ... بعد تازه یه امتحان کتبی داریم
... ظلم نیست ؟ ۵ بار ... من به کی بگم دردمو ![]()
۵. توپول بای داد
... من دیگه باهاش قهرم ... دیگه هم عموش نیستم ... کی توپوله عمو رو اذیت کرده
عمو وبلاگتو نبند ....
۶. من نشستم رو صندلیه داغ انجمن دایی اینا ![]()
سوال داشتین بیاین اینجا بپرسین ![]()
۷. نمیدونم تو یه فیلم شنیدم یا جای دیگه ولی خوشم اومد
اینکه آدم وقتی درد دل دیگران رو گوش میده با دردای خودش راحت تر میتونه کنار بیاد
اینکه وقتی با دیگران دردل میکنی اون درد برات تازه تر و سخت تر و غیر قابل حل نشون داده میشه
خلاصه که سخت میگیرد جهان بر مردمان سختگیر ...
۸. من فاطیمو میخوام .... به کی بگم ؟ ![]()
خوش باشین همگی ![]()
سلام و اینا
میبینم که خطم چند تا کشته داده ... چند نفر از خود بی خود شدن
چند فقره (؟) قتل و اقدام به خودزنی داشتیم
باور کنید اگه میدونستم انقدر ناخواناست نمیزاشتم .. من کلی امیدوار بودم ... حالا این چه طرزه برخورده ؟ نمیفهمین نباید بچه رو ضایع کنید نه ؟ تشویقم کنید اقلا" که خطم خوب بشه
... البته میدونی ؟ خطه من عالیه
یعنی اصلا" هیچ حرفی توش نیست
اینو تند نوشته بودم خوب
تازه زیره دستم هم یه کیفه کج و کوله بود
حالا هی منو تحقیر کنید ببینم به کجا میرسید ![]()
![]()
خوب تولده ملیکا بعد از ۱ ماه و دو هفته
.. البته خودشم بعد از ۳ هفته شیرینیشو داد و کادوشو گرفت
مثل من که هنوز نه شیرینی دادم نه کادو گرفتم
به این سادگیا که کادو نمیدن اینا ![]()
و باز هم حسام گند زد ![]()
ما چون از 24 ساعت 23 ساعتشو با همیم سره تولدها و کادو خریدن ها که میرسه به دردسر میخوریم
باید کلی نقشه بکشیم و دروغ ببافیم که وقتی میخوایم بریم براش کادو بخریم نفهمه
جریان از اونجا شروع شد که منو ریحون میخواستیم از دانشگاه بریم برا ملیکا کادو بخریم ... منو ملیکا مسیرمون تا خونه تقریبا" یکیه ... ولی ریحانه نه ... باید ریحون رو یه جوری تا خونه خودمون میکشیدم بعد از اونجا با هم میرفتیم تا این ملیکا نفهمه مثلا"
.. قرار شد ریحانه به ملیکا بگه که قراره از یکی از ایرانیا که به طوره خیلی اتفاقی اون ایرانیه همسایه روبرویی ماست
یه سی دی که خواهرش فرستاده بگیره .. سره کلاس میزه ریحانه اوله .. پشتش ملیکا پشتش من ... به ریحانه مسیج زدم گفتم به ملیکا از الان بگو که میخوای بری سی دی بگیری از خانمه ... اونم گفت اسمه تورو تو موبایلم عوض میکنم میزارم اسمه اون خانمه بعد تو به من زنگ بزن من مثلا" با اون خانمه حرف میزنم ... منم اون پشت ترکیده بودم از خنده که این ریحانه قربونش برم چه پدیده ایه خبر نداشتم
حالا مگه ملیکا شیرجه میزنه تو موبایل تو ببینه اون خانمس یا منم ... اسمو دیگه برا چی عوض میکنی
برا احتیاط بیشتر چه کارا که نمیکنه
کلاس تموم شد بچه ها گفتن کلاس BC داریم
منو ریحانه م گفتیم نه کارامونو انجام ندادیم که .. میریم .. ملیکا هم که پایه ... خلاصه قید کلاس رو زدیم .. به پایین که رسیدیم به ریحون یه میس زدم اونم گفت اااااااا خانم فلانی
بعد ورداشت و به شدت طبیعی حرفید ... کلی تعارف تیکه پاره کرد کلی من بمیرم تو بمیری که آره میام ازتون سی دی رو میگیرم ... تلفن که تموم شد ملیکا گفت چه کاریه تو تا اونجا بری ... سی دی رو حورا میاره ... ریحانه هم گفت نمیدونم حالا باید زنگ بزنم داداشم ببینم چی کار کنم ... خلاصه زنگ زد داداشش من فکر کردم با داداششم داره الکی صحبت میکنه ... 1 ساعت حرف زد که آره باید برم سی دی رو بگیرم .... هی میخواستم بهش بگم بس کن ریحانه ... به خدا باور کرد .. چرا تمومش نمیکنی ؟ دیگه لوس شد دیگه
نگو جدی زنگ زده ... بعد تازه داداششم یه ساعت گذاشته بود سره کار که باید برم سی دی بگیرم ... آخر رفت یه گوشه جریان رو به داداشش بعد از 1 ساعت گفت ... داداششم به این حالت در اومده بود :
منو سره کار گذاشتی ؟
خلاصه تا دره خونه ی ما با ریکشا رفتیم بعدش ریکشاییه نامرد ادامشو نبرد ... ملیکا پیاده شد که بره یه ریکشا دیگه بگیره همون موقع مامان بنده نمیدونم دقیقا" از کجا پیداش شدو اصراااااااااااار و تعارف پشته تعارف که ملیکا جان توام بیا بریم ناهار دلمه پختم
... من مثله بدبختا اینور اونورو نگاه میکرد که آخه مامان جااااااااان دلمه بخوره تو سرم بزار بره خونشوووووووووووووووووووووووووون
مگه دلمه نخوردس آخهههههه
ملیکا هم قربونش برم پایه ... اومد و ناهارو خوردیم و 2 شد ... 3 شد ... 4 شد ... داشت هوا تاریک میشد دیگه ... دیگه داشت کفریمون میکرد
هانیه ( خواهرم ) پای پی سی بود داشت با خواهره ملیکا ( مهدیه ) میچتید
بچه ها هم تو اتاق بودن ... رفتم دره گوشه هانیه جریانو گفتم و بهش گفتم به مهدیه بگه این خواهرشو یه جور بکشه خونه ... مامانش زنگ باز به ملیکا اصرار میکرد که بیا میخوایم بریم برات موبایل بخریم ( موبایلش با کمک من توسط یه ریکشایی به سرقت رفت
) از مامانش اصرار از این انکار که نه چرا بیام ؟ داره بهم خوش میگذره
... حالا مامانه من یه تعارف زد تو چرا ؟
نشت یه برنامه برا هانیه بریزه تو پی سی منو هانیه و ریحانه م تو اتاق تو سرو کله ی خودمون زدیم و کلی خندیدیم و به ملیکا فحش میدادیم که آخه آویزون پاشو برو خونتون بینم ![]()
.. دیگه ریحانه شروع کرد : آقا من رفتم ... من دارم میرم ... دیرم شد آقا .. من دارم میرم
منم هی میگفتم وایسا با مامانم میرسونیمت ... دیگه ملیکا چاره ی دیگه ای جز رفتن نداشت
خلاصه رفت و مام سریع حاضر شدیم ساعت یه ربع به ۶ بود که رفتیم ... هوا هم تاریک
... خلاصه رفتیم یه جا چند تا چیز براش گرفتیم و ریکشا گرفتیم رفتیم یه جا دیگه هم دوباره یه چیزایی گرفتیم و ساعت ۸ شد ... تو راه برگشت تو ریکشا به ریحانه گفتم کلا" شب یه ترسی توش داره حتی اگه تنها نباشی یه ترسی داره که به دل آدم میشینه ... حداقل به دل من که خیلی میشینه ... شب رو دوست دارم ... خلاصه کشیده شد به اینجا که راننده ی بیچاره باید از ما بترسه نه ما
انقدر میخندیم که بیچاره میگه اینا مستن آیا ؟
دیگه اینکه داره ۲۰ سالمون میشه و هنوز بچه ایم
به بقیه بچه های کلاس باز میاد دانشجو باشن ولی به ما نمیاد ... ما زیادی شنگول مزاجیم =))
ریحانه میگفت کفش لیوایزتو نگه دار برا عروسیت
=)))))))))) فکر کن دوماد کفش پاشنه بلند میپوشه با کت کوتاه و تنگ تیریپ بربری ( یکی از چندش های دانشگاه ) بعد تو کفش کتونی میپوشی ... بعد به مهمونا میگی صفا آوردین .. قدم رو تخمه چشمه ما گذاشتی آبجی .. دوماد هی ناز میکنه برا مهمونا تو میگی مجلس مارو مزین کردید جمالتونو عشقه دمه همگی گرم به مجلس صفا دادید
=)))))))) کلی خندیدیم ... ریحانه اقدام به خودزنی میکرد
میگفتیم ریکشایی باید نجیب باشه ... ریکشایی باید نگاش به گل قالی باشه
خلاصه اومدیم خونه خریدارو به مامانم اینا نشون دادیم ... خاله و مامان بزرگم هم اینجا بودن ... بعد ملیکا زنگ زد و کلی حرفیدیم و گفت ریحانه رفت گفتم نه اینجاس ... گفت پس فقط میخواست منو بفرسته خونمون
خلاصه حرفمون تموم شد حسام ( داداشم ) اومد با ملیکا حرف بزنه گوشیو بهش ندادم ملیکا گفت چی شد ؟ گفتم میخواد حرف بزنه گفت خوب گوشیو بده بهش ... تا اینجا به خوبی و خوشی گذشت ... حسام رفت تو پذیرایی که مامان بزرگم اونجا بود ... یهو مامان بزرگم گفت حوراااااااا بیا ببین این به کی داره اینارو میگه ... رفتم مامان بزرگم گفت برگشته داره میگه اینا برات هدیه خریدن فردا خودت بیا بگیر ![]()
![]()
![]()
![]()
(((((((((((((((((((((((( وای خدا من چه بدبختم از دسته این حسام .. حرف نزن خوب بچه
خلاصه داداشمون باز ضایعمون کرد و گند زد ![]()
عکسا :
جعبه کاره خودمه هااااااا
خوشگاه ؟ دوسش دارم
سفارش هم قبول میکنیم ![]()
اینم عخشه ملیکا ![]()
۱. فکر میکنم 3 هفته میشه که به ملیکا گفتم عکس از جعبه بگیر و بده و نداد ... مام بیخیال شدیم شمام بیخیال بشین بهتره ![]()
۲. تولدم ... دسته همگی درد نکنه .. بنده به شدت شرمنده گشتم ... مرسی داداش نمکپاش خودم
... و همه اونایی که تو وبش برای من نوشتن ... مرسی آبجی دنیا جون
وقتی زنگ زدی انقدر هل شده بودم که نمیدونم چی گفتم ... اصلا" یادم نیست
ببخش دیگه ... و بقیه بچه هایی که تو این وب نوشتن ... مریم و صهبای نازم ![]()
![]()
... سارا جونم که اونم زنگید ... اولین اس ام اس که خودش میدونه کی بوده ... آبجی زهره جونم و ناشناس مهربون برای میل های خوشگلشون
... نجمه جونم آپت به دستم رسید
.. مرسییییییی همگی
۳. اینو همیشه یادت باشه که هکر هم یه آدمه ... احتیاج به تفریح داره
۱ روز قبل از تولدم هک شدم ولی انقدر خوب با هکر برخورد کردم که خودم ترکیده بودم از خنده
... شاید چون آیدیم برام مهم نبود ... فقط چند نفر برام مهم بودن که اونارم میتونستم پیدا کنم ... خلاصه به فال نیک گرفتیم و هدیه تولده امسالمون
خیلی شیک بهش گفتم مبارکت باشه ... خلاصه از بابه رفاقت وارد شدیم ... این شد که پسه ادد لیسته منو میزد میومد تعریف میکرد
اولین بار بود که با خونسردیه تمام با آیدی خودم چت میکردم و تحقیقمم کامل میکردم ... ولی نامردی بود که من به خاطره این هکر ۲ تا غیبت خوردم چون نرسیدم کارمو تموم کنم ...
۴. بچه ها فکر میکنم شما تو اددلیسته من امنیت نداشته باشین
... میخواین همدیگرو از لیستامون پاک کنیم ... فکر میکنم خیلیا دوست داشته باشن
:-"
۵. سومین بار بود هک شدم و دومین بار بود که این آیدیم هک شد و باز هم baran_hn_89 بعد از 3 سال هنوز زنده س ![]()
۶. چه حالی میده با فاطی چتیدن ![]()
![]()
... هیچ وقت اس ام اس جای چت رو نمیگیره مگه نه ؟ ![]()
۷. تولدت مباررررررررررررررررررررک توپول جونم ... عمو کجایی ؟ چرا غیبت زده ![]()
۸. هینایی که مثلا" از ما ایده گرفته بود و با حجاب شده بود به مناسبت مسافرت روسری و مانتو رو گذاشت کنار
و حالا بعد از مسافرت دوباره روسری و مانتو ... آخه چرا ؟ ... مگه تو نبودی که تو اتوبوس میرقصیدی ؟ چرا ؟ چرا ؟ با من حرف بزن هینا ![]()
![]()
۹. مرسی نجمه از دعوتت به بازی .. این بازی و بازی قبلی رو با هم آپ میکنم
ببخشید .. من هم تنبلم هم کلی کار ریخته سرم .. آخره ساله ... ۱ ماه بیشتر نمونده
امتحانااااااااااااااا
من خیلییییییی میترسم
۱۰. تولده عیالم ناهید خانم و اون یکی آقاشون مبارک
... تبریک اینجوریشو ندیده بودیم ![]()
۱۱. اینجوریا که بوش میاد برگشتنم داره به آخرای تابستون میکشه ... خدا میدونه ![]()
۱۲. آپ پارسال تولده ملیکا تو ادامه مطلب هست ...
خوش باشین
فعلا"
ادامه مطلب...
سلام
این آپ رو داشته باشین تا وقت بشه بیام تولده ملیکا رو تعریف کنم
کلاس عکاسی داشتیم منم سرخوش ... از یه طرف حوصله نداشتم به حرفای استاده گوش بدم از یه طرف هندی میگفت همه رو
این شد که .....
پیشاپیش از خطه کج و کولم عذر میخوام دوستان
![]()






پ.ن ۱ : آبجی زهره جونم کجایی ؟ یادی از ما نمیکنی ها ... دلم برات یه کوچولو شده
پ.ن ۲ : من دلم دقیقا" یه ساله پیش رو میخواد با کلی دوسته توپ با کلی خاطره با کلی شیطونی با کلی چت و کنفرانس دوست داشتنی
پ.ن ۳ : انتخاب بین ۲ تا چیزی که هردوش برات با ارزشن یا بهتره بگم هر دوشو دوست داری خیلی سخته ... خیلییییییییییییییی سخته
پ.ن ۴ : یه مسافرت ۵ روزه ... با دانشگاه ... شمال هند ... خودت ملیکا ریحانه ... برف ... شیطونی ... شب از سرما اشک آدم در بیاد ... کلی برف بازی ... ذات پلیدتو برا کل کلاس رو کنی ... کلی عکس ... کلی خاطره ... کلی تجربه ... کلی چیزای کثیف و نشسته خوردن ... دلو بزنی به دریا .. ۵ روز بشی یه هندی ... عشق و حال و صفا ... کل کل
خوش گذشت
... ولی زیادی زود گذشت
پ.ن ۵ : جالبترین چیز تو این مسافرت برام این بود که اصلا" یاده آی دیم و نت و این چیزا نیوفتادم ... فقط یاده ۲ شایدم ۳ نفر افتادم ... همین
پ.ن ۶ : بازگشت غرورآفرین ناقلا رو به همگی تبریک میگم
.... وبلاگای جدید همگی هم مبارک ( نمکی ٬ ناقلا ٬ نسیم و گلی و .... ) .... دیگه چی باید بگم ؟
پ.ن ۷ : دیگه شاید تا چند وقت روزشماری برا برگشتن نکنم ... نمیدونم چند وقت ... نمیدونم چرا ... تا الان که کمتر از ۳ ماهه ... دقیقش بماند
پ.ن ۸ : حس شوخی و چرت و پرت گویی و حتی شکلک نیست
پ.ن ۹ : دوره یه آدمه بی معرفت یا بی منطق یا یکی که حس کنم با هم کنار نمیایم خیلی زود یه خط میکشم میزارمش کنار و دیگه هم طرفش نمیرم ... ولی حاضر نیستم یه دوست رو از دست بدم ... من حاضر نیستم خودمو کوچیکه کسی کنم ... تو میخوای منو به کجا برسونی نمیدونم ... شمام انقدر بیمعرفتی نکن .... خانم ... انقدر سعی نکن منو سره کار بزاری ... دوست باش ... من نمیخوام بزارمت کنار ولی الان برام اصلا" مهم نیستی ... بخاطره این اخلاقای بچگانت
پ.ن۱۰ : من نه عصبانیم نه افسرده م نه چیزه دیگه ... فقط بعد از یه ماه و خورده ای ....
خوب حق بده دیگه ...
خوش باشین ... فعلا"
![]()
میخوام فوتبال بانوان رو که فکر کنم یه سال ازش گذشته بگم
... البته همون موقع ها نوشته بودم ولی حسش نبود آپ کنم
به هر حال ...
اون روز برا فوتبال از ایرانی ها ۲-۳ تا اتوبوس زن رفته بود تو استادیوم .. هیچ مرده ایرانی هم نبود
از هندیا یه ملتی مرد بود هیچ زنیم نبود
عجبا ... خوبه فوتبال بانوان بود ...
اول بازی که من شدیدا" در گیره فیلمو عکس و اینا بودم ... حسابی جو گیر شده بودم میخواستم تمام دقایق رو ثبت کنم .. باور کن نصفه بازی گذشته بود من هنوز نمیدونستم دروازه ما کدومه
... هی میرفتن سمت دروازه ما یکی از بازیکن های ایرانی میومد شوت میزد بالای دروازه ... حالا من هی فحش میدادم میگفتم اینا چقدر خرن .. چقدر مبتدین =)) چرا اینجوری شوت میکنه .. اینجوری امیدیم داره بره تو دروازه نگو دروازه ما اونوره =))
تو فیلم هست ... یهو من میگم ااا این دروازه ما نیست ؟
بغل دستیمم میگفت خدا مرگت بده چیکار میکنی =)) ... ما از امین آباد رفته بودیم برا تشویق =))) اااااا حیف که فیلماش احتیاج به سانسور داره
اگرنه میزاشتم
خلاصه اول رفتیم نشستیم اون بالا ... دیدیم هی بغل دستی هامون مارو نگاه میکنن ... هی لبخند میزدیم بهشون که دیگه دست بردارین دیگه .. بسه ... اونورو نگاه کن ... خارجی ندیده
دیدیم نه بابا انگار خبریه
بعد یکی از خانم ها اومد بلندمون کرد گفت پاشین خودتونو جمع کنین اینجا جای خبرنگاراس .. اون ورم دیگه جا نبود رفتیم نشستیم ردیف دوم ... ۳ نفر بودیم... منو خواهرم و یکی از دوستامون نشستیم و شروع کردیم به تشویق... هر هر میخندیدیم و مسخره میکردیم و شعار میساختیم ... بعد یه نیگا به جلومون کردیم دیدیم ردیف اول که جلوی ما باشه ۴ تا خانم متشخص نشستن نگو رئیس فدراسیون فوتبال بانوان و ۲ تا خانم دیگن که یادم نیست چیکاره فوتبال بودن ولی اونام کم کسی نبودن
... یکی دیگه از خانم های اینجا هم که میشناختیمش نشسته بود هی برمیگشت میگفت بچه هاااااا چی میگیییییییین ؟؟؟؟ خدا بگم شما سه تارو چیکار کنه پاشین از ورزشگاه برین بیرون
دیگه زده بود به سرمون جیغ میزدیم این گله این گله دروازه بان منگله =))))))
یکی از خانم ها همکار سابق یکی از این رئیس ها در اومده بود بعد بغل منم نشسته بود رئیسه هم قشنگ جلو من بود ... بعد خانمه یهو برگشت گفت حورا جون این خانم رئیس فلان جاس .. قبلا" ما همکار بودیم .. رفت و آمد داشتیم .. تو همون اداره ای که من بودم ایشونم بودن ... انقدر خانم گلیه ... انقدر ماهه ... نمیدونی ... منم چشام ۴ تا شده بود که خوب به من چه ... مگه من چیکار کردم ... مگه چی گفتم
از کی تا حالا من مهم شدم
هی میگفتم .. بله .. بله .. خوشبختم
... بله
... درسته
... زن دست از سرم بر میداری یا نه ... هی لبخند میزدم ... هی به این نگاه میکردم هی به اون ... خانمه هم به سختی برگشته بود منو نگاه میکرد و لبخند میزد و حرف میزد باهام دیگه فکر میکرد منم یه کاره ایم حتما ... اینم مگه ول میکررررررد .. همینجوری ادامه میداد : یه جا کار میکردن بعد اومدن یه جا دیگه ... حورا جون این خانم علی منو از بچگیش دیده
... یادته فلانی ؟ بچم از همون بچگیش شیطون بود ... زنه هم میگفت آره آره ماشالا هزار ماشالا چه بزرگ شده ... اصلا" نشناختم ش ... منم اون وسط
بابا بزارین فوتبالمو ببینم ... منو چه به این حرفا .. یه چیز بگو بخندیم ...
... بعد خانم هارو وسط زمین نشونم میداد میگفت اون خانمه رو نگاه کن ... مربی بدن سازی بچه هاس من قبلا" شوهرشونو دیده بودم ولی خانمشون رو اینجا دیدم ...
عجب غلطی کردم اینجا نشستم ... من فقط اولش یه سوال پرسیدم که چرا گله ما دو تا حساب شد ؟ ... همین به خدا ![]()
بعد زنه فکر کرد من دیگه مادره دو تا بچه قد و نیم قدم
یا یه پست مهمی اینجا دارم خلاصه ... منم تعارف با کسی ندارم ... دو دقیقه گذشت آبروداری رو گذاشتم کنار پاشدم خیلی شیک دوباره به تشویقم ادامه دادم
... تازه هر شعار خفنی به ذهنمون میرسید دریغ نمیکردیم ... از جمله همین این گله این گله دروازه بان منگله =)))))) ... خودمون ترکیده بودیم از خنده
دیگه ایرانیا ورزشگاه رو ترکوندن انقدر تشویق کردن ... اولین گل هم ایران زد
... بعد هندیا همینجوری چپ چپ مارو نگاه میکردن که چه خبرتونه حالا جدی گرفتین ... گل بعدی رو هند زد ما خیلی جوانمردانه ساکت شدیم
به بچه های خودمون روحیه میدادیم یهو هندیا شروع کردن ... به غیرت نداشتشون برخورد تصمیم گرفتن مارو ضایع کنن .. فکر کن کل ورزشگاه رو به ما شعار میدادن ![]()
![]()
![]()
ترکیده بودیم ... همه رو به ما وایساده بودن جیییییییغ میزدن ... پاهاشون رو میکوبوندن زمین تیمشونو تشویق میکردن .. دیگه مرده بودیم از خنده ... فکر کن یه ورزشگاهی رو به ما خوشحال جیغ میزدن و به هندی تشویق میکردن .. نیگا میکردیم ... همینجوری مونده بودیم ... وااااا خوب به من چه ... تیمت اونوره =))))) آقا معرکه بود ... از ایرانی بی جنبه تر هندیه
... دیگه مام شعارارو برمیگردوندیم به انگلیسی میگفتیم
کل کل بود ... رو کم کنی ... خلاصه ۲ تا گل دیگه هم خوردیم =))
بعد همینجوری ادامه میدادیم ... هی گفتم تمومش کنیم دیگه ... بده زشته .. الان میگن ایرانیا خنگن هنوز حالیشون نشده باختن ... باز ادامه دادیم ... بازی تموم شد ریختیم وسط زمین ... اونجا هم بچه ها با خوشحالی تمام تشویق میکردن =)) خوب نمیزارن خانم ها برن ورزشگاه همین میشه دیگه =)) عقده شده بود
حالا بچه ها همینجوری تشویق میکردن اون بیچاره ها اشک میریختن تشکر میکردن
آقا اوضاعی بود ... ولی هیچی اون صحنه ای که همه رو به ما شعار میدادن نمیشه =))
آخره بازی ازشون میپرسیدن اینجوری با حجاب بازی میکنین سخت نیست براتون ... میگفتن نهههههههه نهههههه
... حالا وسط بازی دختره اومد شوت بزنه مقنه ش افتاد تو صورتش دیگه جلوشو نمیدید ![]()
انقدر دلم سوخت ... تو گرمای اون موقع دهلی ... بیچاره ها ![]()
خلاصه بازی تمومید و یکم عکس انداختیم و اومدیم تو اتوبوس که برگردیم ... این بازیکن ها هم اومدن برن تو اتوبوسشون .. دوباره =)) تشوییییییق ... سوووووووت ... دسسسسسسسسست =)) من همیشه گفتم ایرانی ها خیلی بی جنبه ن
شماها میتونید باور نکنید
یکی از این بازیکن ها ایرانی بود که آمریکا به دنیا اومده بود و درست فارسی حرف نمیزد ... بعد شب ایرانی ها دعوتشون کرده بودن اومد صحبت کنه گفت : پدر ایران بود .. من اومد ایران پدر دید ... غذای ایرانی خیلی خوشمزه بود ... قرمه سبزی ... من موند =))))))))))))))))))) ![]()
دمت گولی واقعا"
با احساساته یه ملتی بازی کرد =)) اقلا" نگفت از مردم ایران خوشم اومد ... حالا خوشتم نیومد میتونستی آبروداری کنی که =))
همین دیگه
عکسارو ببینید و تمام
![]()
من دلم میخواد بی دعوت برا هر بازی که دوست دارم آپ کنم
من دلم میخواد فاطیم برگرده ... من دلم فاطیمو میخواد
من دلم میخواست میتونستم این نت لعنتی رو خیلی راحت بزارم کنار و ردشم برم ... همونجوری که یه سری (به قول آیلا) دوست نما منو گذاشتن کنار و رد شدن ... بلاخره پیش میاد دیگه
من دلم میخواد زمان برگرده ... فقط برا ۱ سال ... اگه بیشتر برگرده دوباره دلم میخواد زمان برگرده ... پس بهتره پاشو از گلیمش درازتر نکنه
من دلم میخواست اون دوستایی که وقتی میشمردمشون از ۱۰۰ تا رد میشدن الان ۲۰۰ تا شده بودن ... نه ۱۰ تا ... شاید با از ما بهترون میگردن ...
من دلم میخواست بعضی ها انقدر بی معرفت نبودن ... بعضی ها نه ... دوستام ... دلم پره ها
من دلم میخواست هاله رو دوباره پیدا کنم ... کجاس ؟ خدا میدونه
من دلم میخواست میترا بازم هر روز برام آف بزاره
من دلم میخواست مثل ۱ سال پیش هر روز ۲ بار با مینا ... حاج آقامون ... با خاله مینا ... با فامیل حرف بزنم ... بگیم بخندیم کل کل کنیم شورش کنیم ...
من دلم میخواست حالا که یه قدم نزدیک شدم ... به تهران نزدیک میشدم ... نه اصفهان .. پشته عالی قاپو ... کی منو اونجا را میده
من دلم میخواست وقتی "نیرجا" جلو یه ملتی ضایعمون کرد میتونستم پاشم حالیش کنم چه خبره
من دلم میخواست "جوری" ایرانی بود تا همه اطلاعاتمو براش میگفتم تا فکر نکنه میتونه برا خارجی بودنم بهم نمره کم بده
من دلم میخواست میتونستم تو نت هم مثل بیرون از نت باشم ... مثل وقتایی که پیش ملیکا و ریحانه میوفتم رو دنده چرت و پرت گویی و شیطونی و غش میکنیم از خنده ... مثل وقتایی که حرفایی میزنم که خودم شرمنده میشم ... مثل وقتایی که با بچه ها به این نتیچه میرسیم که ما کلا" و جزئا" آدمای بی شعوری هستیم فقط باید پا بده تا رو کنیم
من دلم میخواست بازم تیکه های فاطی رو از نزدیک بشنوم و چشام ۴ تا بشه ... نه تو ا س ا م ا س
من دلم میخواست یکی انقدر غر نمیزد ... متنفزم از غر زدن ... آدم باید سعی کنه کنار بیاد ... و میتونه
من دلم میخواست انقدر زودرنج نبود ... انقدر سریع ناراحت نمیشد ... وقتی ناراحت میشه نمیدونم چیکار کنم
من دلم میخواست بعضی موقع ها انقدر خسته کننده نبودم ... انقدر عصبی نبودم ... انقدر بی حوصله نبودم ... انقدر چندش نبودم
من دلم میخواست حالا که گروه ۴ نفره مون شده ۳ نفره ... دیگه از این کمتر نشه ... دوباره ۴ نفره بشه ... ۵ نفره بشه ...
من دلم میخواست یادم میموند به سمانه زنگ بزنم ... این فراموشی لعنتی
من دلم میخواست میتونستم ببخشمش ... با این که بخشیدم ولی ... نه ... نبخشیدم ... حیف که قابل بخشش نبود ... ولی من تو شبهای احیا بخشیدمش .. نمیدونم بابا
من دلم میخواد میتونستم جلوت وایسم و بهت بگم که چقدر پستی .. جوری که شرمنده شی از همه حرفایی که .... . جوری که خودتم باورت شه چقدر پستی
من دلم میخواست از رفتن به ایران نمیترسیدم
من دلم میخواست زودتر زهره رو ببینم
من دلم میخواست میتونسم به خیلی ها خیلی چیزا رو بگم ...
من دلم میخواد ملیکا اینجا تنها نمونه
من دلم میخواست به "پیریانکا" یه جوری بفهمونم که ما هندی حالیمونه ... دوست دارم ببینم دقیقا" چه جوری سکته میکنه ... کج و کوله میشه یا اون قلبش وایمیسه و ریغ رحمت و سر میکشه ...
من دلم میخواست داداش کوچولوم انقدر بی معرفت نبود .. هر چند دیگه داداشم نیست
من دلم میخواست "دزده" انقدر ضایع نبود
من دلم میخواست بدونم دو تا ویوک ها چرا انقدر از ما بدشون میاد
من دلم میخواست بدونم چرا خیلی وقته نمی تونم گریه کنم ... نه ... نمیخوام گریه کنم
من دلم میخواست دنیا اینجوری نبود
من دلم میخواست ایران اینجوری نبود
من دلم میخواست تهران اینجوری نبود
من دلم میخواست دهلی رو با تمومه آزادی هاش .. با تمومه امنیت ش ... با تمومه خونسردیش تو ایران داشتم
من دلم میخواست اون انقدر بد نبود ...
من دلم میخواست میتونستم آدمش کنم
من دلم میخواست میتونستم حالیش کنم که به اون هیچ ربطی نداره .. حالا که فهمیده ازش بدم میاد چرا دست بردار نیست ؟ ...
من دلم میخواست میتونستم کمکش کنم ... من تونستم به خیلی ها کمک کنم ... چرا برا این هیچ راهی ندارم ؟
من دلم میخواست وقتی اون وبلاگمو بی خبر آپ کردم تا ببینم کسی یادش هست یا نه ... بین اون ۲۵ نفر حداقل یکی از این دوستام بود ... اونم بعد از ۳ ماه ... هر چند فاطی بود
من دلم میخواست انقدر الکی نخندم بعد پشتش همچین برم تو هم که حاله همه رو بگیرم .. عجب الاغیم من
من دلم میخواست ایرانی ها بی حجابی رو .. یا حتی بدحجابی رو یه برده بزرگ نمیدونستن
من دلم میخواست انقدر محبت ایرانی ها نسبت بهم کم نبود ... حداقل تو یه کشوره دیگه .. تو غربت !
من دلم میخواست "قمر" انقدر با اون لپ تاپش که میزنه زیره بقلشو تو دستشویی هم باهاش میره ... انقدر با اون قدش که نصفه منه ... واسه ما کلاس نمیزاشت و فکر نمیکرد به صورت قلمبه از دماغ فیل افتاده
من دلم میخواست کیف پولم پیدا میشد .. کارته دانشجویی خودم و ریحانه و ملیکا توش بود ...
من دلم میخواست دانشگاه هم مثله مدرسه بود تا اساسی شورش میکردیم تا فکر نکنن ما سه تا دختره دسته و پاچلفتی چندشیم ... آخه چه جوری بگم بهتون ...
من دلم میخواست دیگه هیچ کس با پروفایل بهم پی ام نمیداد که مچم رو بگیره ... مثل الان ... متاسفم .. جدی تاسف هم داره
من دلم میخواست میتونستم بهت بگم برا چی ازت بدم میاد ... بگم بهت که چقدر بچه ای
من دلم میخواست بچه های دانشگامون انقدر ندید بدید نبودن ...
من دلم خیلی چیزا میخواست و میخواد
من دلم میخواست هیچ کس سوالی درمورده این آپ ازم نمیپرسید !!!!!!
سلاااااااااااااااام
اومدم ... نمیدونم چرا
خوبین که ؟
۲ روزه پر خاطره داریم ... نگم نمیشه
... اگه جاش بود فوتبال بانوان رو هم میگم
.. من هر موقع حالم بده یا آپ کردنم میگیره یا کامنت مشنگی گذاشتن
الانم از این ملیکا یا ریحون یا هر دو سرما خوردگی گرفتم .. همین الان در اوجش به سر میبرم .. روز اول .. گلودرد و سر درد ... نمیدونم چه دردیه که الان باید آپ کنم ...
حسش اومده دیگه .. مهم تر از هر چیزی این حسه .. که این روزا کم پیش میاد بنده حس رو داشته باشم ... ولی الان هست .. اه حالا انقدر حرف میزنم تا حسه بپره
![]()
اول بگم ما تقریبا" یه هفته تعطیل بودیم ... همه در جریانن البته
قضیه ش هم اینه که برا عید فطر و یه عیده هندوها چون بعضی از بچه ها میخواستن برن شهرشون و بیشتریا هم نمیخواستن برن
از اون عید تا این عید رو تعطیل کردن ... شد ۱۱ روز تعطیلی ... که قابل ذکره که اصلا" این ۱۱ روز حس نشد
یه اصطلاح دارن میگن بانک زدن .. ۱۱ روز کلاسو بانک زدیم ... قبل از بانک زدن هم معلما فهمیدن و لو رفتیم .. کلیم تهدید کردن گفتن حذفتون میکنیم و میندازیمتون ولی جواب نداد ... خلاصه
ملیکا و ریحون ۳ روز رفتن مسافرت ... منو تنها گذاشتن نامردا
.. یکشنبه شب برگشتن ... دوشنبه صبح ملیکا اومد دمه خونه ما که بریم یه کتابی رو کپی بگیریم ... رفتیم و برگشتیم نمیدونم چی شد که یهو خونه ما موند
... نه خوب ... چه نامردم من
... با کلی خواهش و التماس که بیا با هم کار میکنیم و اینا موندگارش کردم .. رفتیم وسایلشم آورد و زنگ زدیم ریحونم اومد تلپ شد
کلا" ما زیاد اینور اونور تلپ میشیم ... بعد خلاصه ... یه ذره کار کردیم و بیشترشو من از فوتبال گفتم و خندیدیم اونا از مسافرتشون گفتن و خندیدیم ... پز میدادیم به هم
سه شنبه صبح که امروز باشه بعد از ۱۱ روز میخواستیم بریم دانشگاه که دیر هم از خواب بلند شدیم و هول هولکی لباس پوشیدیم رفتیم دانشگاه .. ۱۵ مین هم دیر رسیدیم
... یه جا وسط راه هم نمیدونم چی شده بود یه بوی بدی میومد که تا ما به خودمون بیایم تمام حس و حال معنویمون پرید
... خلاصه فیزیک داشتیم ... از این درس هم اگه بگی یه کلمه میفهمم .. خوب .. دروغ چرا ؟ نمیفهمم
.. معلمه شم همون زنه س که اولا به من میگفت زورا
.. بعد چند وقته دیگه به انگلیسی نمیگه .. همه رو به هندی میگه ... کلی چپ چپ نگاش میکنیم تا یادش بیوفته ۳ نفره دیگه هم هستن که ما باشیم ... بعد سره کلاس که دیر رفتیم .. اول اصلا" گیر نداد .. بعد همه رو که به هندی گفته اومده برا ما به انگلیسی بگه .. کلی داد و بیداد هم سرمون کرد که شما دیر اومدید و من باید هر چیزی رو چند بار بگم .. خوب وظیفته عزیزه من
زنگه بعدش معلمه اومد سره کلاس ( آقا تپل متلی ) ... شبیه دراکولا میمونه
... موهارو روغن زده بود و چسبونده بود به سرش و از پشت هم بسته بود
..خیلی زیباااااا و دلنشین .. آقا دله منو که بررررررررد ... دلربا شده بود
خلاصه وارد کلاس شد و یه کم خوش و بش کرد با بچه ها ... اسم درسمون رو مثل همیشه نوشت و بعدشم تیترو نوشت .. برگشت گفت این جلسه این درسمونه .. این الان تموم شد جلسه بعد میام یه تیتر دیگه مینویسم ... یه مبحث دیگه ... اونم تموم میشه ...
رییس دانشکده گفته نباید بهتون درس بدیم ... تا وقتی اون بهمون نگه همینجوری تیترو مینویسم میرم .. خودتون باید پیدا کنید بخونین .. کتاب هم نمیتونم معرفی کنم
... آقا منو میگی مرده بودم از خنده .. عجب خر
با احساسات بچه مردم بازی میکنن ؟ ... مگه بی کسو کاریم
خوده معلمه هم هر هر میخندید میگفت من متاسفم من نمیتونم کاری کنم ... رییس هم خودش تا ۲۹ اکتبر نیست ... ( رئیس خودش بانک زده
) ... اون بیاد باید برین ازش خواهش کنین که اجازه بده ما درس بدیم ... جون جون ... باشه حتما "
... بعد میگه تا ۲۹ که اینجوریه .. میتونین یه چند روز بیشتر از تعطیلاتتون لذت ببرین
... یه ذره نشست بچه ها باهاش چونه زدن که حالا درس بده ما به اون رئیس نمیگیم .. بچه خر میکنیم سرشو گرم میکنیم
... قبول نکرد و پاشد گفت خوب من اینجا الکی بشینم که فایده نداره ... شمام بشینید فایده نداره .. پس من میرم شمام از تعطیلاتتون لذت ببرید
رفت .. مام رفتیم که لذت ببریم
رفتیم تو محوطه دانشگاه داشتیم قدم میزدیم از قضااااااا یهو یه پیامک (
) به من رسید ... اگه گفتی کی بود ؟ ... فاطییییییییییییی
... پشت سرش بهش زنگ زدم و ۲ دور خودم ۱ دور ملیکا یه دور ریحون باهاش حسابی حرفیدیم و خوش گذشت .. بعد دیگه هی رفتیم اومدیم گفتیم آخی فاطیییییی .. هی رفتیم اومدیم گفتیم فاطیییییی ... دیگه خوشحال بودیم که به فاطی نزدیک شدیییییییییییم
آخ جووون عخشه مننننننن
...
بعد رفتیم ناهار بیرون .. بعد از ماه رمضون دیگه دانشگاه نرفته بودیم که ناهار بریم بیرون .. خلاصه تا غذا خوردیم دوتا از بچه های کلاس اومدم همونجا
اول که بای بای میکردن یه جوره بدیییییی ... بعدشم اومدن بالا سرمون عیدو تبریک میگن ... گفتم خسته نباشید واقعا"
بعد از ناهار دوباره رفتیم دانشگاه ۱ ساعت مونده بود به کلاس ... مام باید چند مدل دیوار آجری میکشیدیم .. کارمون نصفه بود نشستیم ۱ ساعت تکمیل کردیم ... معلمه یهو اومد تو ... ۳۰ مین از کلاس گذشته بود ... گفت برنامه عوض شده امروز کلاس ندارین جمعه دارین
بعد از ۳ ماه برا چی آخه ؟ برا چی باید برنامه تازه عوض شه ؟ هندیه باقالی
... معلمه که رفت کله کلاس رفت رو هوا ... گونگولی و دهن گشاده و کلا" همه وسط قر میدادن ... مام دقیقا" به این حالت
.. خوب دوسته من انقدر خوشحالی نداره که .. احساساتتو کنترل کن .. تازه ما کلی معلمه رو فحش دادیم که چرا بعد از ۳۰ مین تازه یادت اومده بیای بگی
![]()
معلمه که رفت مام باروبندیلو جمع کردیم بریم .. منو ریحون گفتیم بریم بیرون ساعت ببینیم ملیکا گفت نه بریم خونه .. راه افتادیم که تا به دره دانشگاه میرسیم تصمیم بگیریم
بعد غر میزدیم به ملیکا که تو از صبح یه جوری هستی .. اصلا" امروز پایه نبودی و اینا ... دیگه زد به سرمون همینجوری ملیکا رو تحقیر میکردیم .. گفتم اه اه چندددددددددش ... ریحانه گفت اصلا" امروز یه جوری هستی .. لزجی
))))) .. همینجوری داشت میگفت یهو دیدیم رو زمین دراز کشید =)))))))))))))))))))))))))))
... آقا صحنه انقدر خنده دار بود که قابل وصف نیست خدایی
... نمیدونم پاش تو چاله رفت .. تو باغچه رفت .. نمیدونم خلاصه .. فقط همینجوری که داشت حرف میزد یهو پورت فولیوش ( پوشه ی گنده
سایزه خانواده
) پرت شد یه طرف و خودشم پخش زمین شد
... ملیکا که نشست لبه باغچه تو سرو کله خودش میزد و میخندید ... منم نشستم جلوش ... از زوره خنده نمیتونستم حرف بزنم ... بعد با کلی خنده میگم الهی .. پات درد گرفت ؟
دلسوزیم از هر فحشی بدتر بود
خودشم پاشو گرفته بود و میخندید ... اصلا" صحنه ای بودا ... خلاصه ریحانه رو بلند کردم این ملیکا بدتر از ریحانه ... مگه بس میکرد ؟ .. گفتم بچه های کلاسمون دارن میان پاشین جمع کنید خودتونو ... بالاخره راه افتادیم تا دمه در مثل خر خندیدیم .. اصلا" صحنه توصیف ناپذیره ... انقدر قشنگ خورد زمین که منو به کل مرد =)) ... جای چند هفته که نخندیده بودم خندیدم
... خدا خیر بده این ریحانه رو ... اصلا" من همیشه گفتم هدف از خلقت ریحانه خندوندن من بوده .. هدف از خلقت منم خندیدن به ریحانه
... آخرم این ملیکای چندشه لزج نذاشت بریم بیرون .. پایه نبود دیگه
اومدیم خونه ...
فوتبال هم بگم ؟
... نه آقا چند روز دیگه میام میگم
فقط اینکه بانوان مغلوب شدن
۳-۱ باختن .. اینم یه عکس ازشون
فعلا" داشته باشید تا بقیه عکس ها و شایدم فیلم ... کسی چه میدونه :-؟؟
خوش باشین ... فعلا"
سلام
خوبین؟خوشین؟سلامتین؟
میبینم که امروز عید نبود و یه فرصتی پیش اومد واسه مناجاتهای بیشتر
عرض کنم که من ملیکام
غافلگیر شدین نه؟ خوب واسه اینکه از این حال متعجبی در بیاین یه کوچولو از مهدکودکمون بگم
خوب از کجا شروع کنیم؟..من با این عکسا پیش میرم....شماهام دنبال من بیاین
![]()
خوب .. اول بزارین روشن کنم واستون که ما خیلی به تمیزیه میزامون اهمیت میدیم...هندیام همینطورن .. این عکس هم سنده ..
والا ما یه روز صبح که رسیدیم کلاس اومدیم وسایلمونو بزاریم رو میز دیدیم یه بنده خدایی قاب دستمالشو گذاشته رو میزو متواری شده
آخه دانشگاه ما ۲جور کلاس داره..صبح که ما میریم..عصرا که یه کلاس دیگس ....به حورا گفتم:چندبار بهت بگم لباساتو نیار دانشگاه زشته؟
![]()
من یه سوال واسم پیش اومده...چه طوری میشه یه نفر با این قاب دستمال به این کثیفی میزشو بتونه تمیز کنه؟
این حورا هم که به میزو sheet کثیف حساسه
اینو رو میزش دید داشت از خوشحالی دق می کرد .. اینارو بیخیال اون ۲تا عزیزای دل منو اون پشت .. ماشالا .. ماشالا .. معلوم نیست دارن چیکار میکنن .. یکی از یکی گل تر دارن میز جابه جا میکنن مثلا...خلاصه از من گفتن بود اگه می خواین میز تمیزی داشته باشین از پارچه و لباسای کثیف استفاده کنین
خوب.....این عکسه مال روز تولد علیرضا س ولی ما واسش اسم نزاشتیم...اصلا به ما چه؟ همکلاسی مثل ناموسه آدمه .. دخترو پسرم نداره ..!
اینارو ولش...خوب تولد بود و ملت خوشحال .. بدم خوشحال بودنا .. بد
.. این جمعیتی ام که می بینید جمعیت باحالا و خفنای کلاسن .. اونایی که خنجری شدن بر قلب مومنین والمومناة ..
خوب من سعی می کنم معرفی کنم
توام قوه ی تخَیل رو بکار بگیر .. خوب از سمت چپ .. اون پسره که کناره پسر بلوز سفیدس .. دیدی؟ آره .. همونه .. درسته .. اون عزیزه دلم .. بزغاله ی عزیزه که لبخنداش و خندهاش تکه
.. وقتی می خنده شما ۲ردیف دندونای زیبا و کج و کوله رو می بینید که به نوع خودش بی نظیره
خوب بریم سراغ اون پسر بلوز سفیده .. که همون دوست همه س و دل می بره
.. بطور کلی بخوام بگم : hammad جون دلبره .. دلارو میخره .. با خودش میبره ..
بعدی خواهر خوبم صبا جونه که تی شرت مشکی پوشیده .. فاصلشم با hammad جون بیشتر از ۱وجبه و اسلامیه
صبا جون یکم مغروره یکمم نچسب و هندی مسلک
خوب بریم سراغ او دختر صورتی بد رنگه
اون اسمش حنا س ....یه دختر هندیه به تمام معنا .. من که ازش راضیم .. خدا ازش راضی باشه
ما بهش میگیم دختری در مزرعه ( حنا دختری در مزرعه )
![]()
خوب میریم سراغ اون دختره که جلوی دختری در مزرعه نشسته .. چهارخونه س لباسش .. اون آتیکا س .. یه رگه ایرانی داره و شعره فارسیم بلده بخونه
.. اونم ماجرا داره بعدا" میگم .. آتیکا هم جزء قشر دلبره جامعه س .. آخ یادم رفت بگم
اون یارو که کله ش از بالای دختری در مزرعه معلومه مولود عزیزه
.. اسمش نه ها .. منظورم علیرضا س .. همون که تولدش بود
.. حوب بعدی
.. سمته راست اون دختره که گوشه ی عکسه .. اون سمیه س معروف یه عر عرووووو
آخه دم به دیقه ( دقیقه
) گریه میکنه .. البته دلیلش مشخص نیست و کارشناسا دنباله علت هستن غمت نباشه
ولی بدک نیست .. پسرا بخصوص hammade عزیزم بهش میگه واااای تو چقدر باحالی .. لباستو گوشواره تو کفشتو شالت و .. همشو با هم ست کردی .. وای خانومه ست
.. جمله شو به هندی بگم ؟ فکر کنم جالب باشه
![]()
Wow sab koch maching?sandalz bi maching..bonde bi machin…sabkoch maching?miss maching…![]()
خلاصه بریم سراغ نفر کناریه سمی جونم .. اون zaira س .. ما بهش میگیم دهن گشاده .. البته نامردیه
آخه دختره خوبیه
.. منکه رضایت ۱۰۰٪ دارم ازش
نفره بعدیش صنا س .. فضوله و از این بچه حرف دربیارا .. البته طبق آماره بنده نه به اون شدت ها ولی فضوله ..
نفره آخرم که صورتش پیدا نیست چون تکون خورده .. با عکاس هماهنگ نبودهاون اسمش عرشیا س .. دختره خوبیه و مشق های دوستاشم میکشه یه وقت ها
اگه خدا قسمت کنه و اونجوری که من شنیدم قراره بشه gf علیرضا
البته ما همه رو خواهر برادرهای دینی میبینیم و بس
![]()
خوب تا اینجارو که گفتم فقط معرفی بود .. بریم سراغ تولد
تولد علیرضا بودو ملت خوشحال .. ۱۵۰ نفر با هم یه کادو دادن که ارزشه معنوی داشت بیشتر .. ارزشه مادی چیه ؟ یعنی چی ؟ مگه آدم واسه دوستش سنگه تموم میزاره ؟ این درسته آخه ؟ نه درسته ؟
![]()
خلاصه ما نشسته بودیم که دیدیم ملت ۲ گروه شدن
خواهرا و برادرا
میخواستن بازی کنن .. اول بازی رو توضیح میدم که روشن بشین
بازی تیریپ کل کله دخترا و پسراس .. چون هندیا عاشق فیلمن برا همین یه گروه مثلا" دخترا یه فیلمی رو انتخاب میکنن بعد دره گوش یکی از پسرا میگن .. اونم باید برای بقیه پسرا بازی کنه و اونا حدس بزنن چه فیلمیه
.. پانتومیم
.. بی کلام
.. بعد اگه پسرا تو ۱ مین حدس زدن برندن .. اگه نه که دخترا بردن
واااای محشر بود .. جفتک مینداختن اون وسط .. فکر کن چتری برا دو نفر رو بخوای برا یکی پانتومیم بگی .. فقط اسم فیلمو ... تصور کردی ؟ توپ بود نه ؟
حالا دیوانه ای از قفس پریدو اجرا میکنیم همه با هم
اینهمه فعالیت غافل از اینکه این بازی برنده و بازنده نداره .. انقدر بازی میکنن تا خسته بشن و کم بیارن و برن سره کارشون
دختری در مزرعه هی میخواست اسم یه فیلمو بفهمونه بقیه نمیفهمیدن آخر رقص فیلم رو انجام داد تا فهمیدن
جالبیش اینه که بدونید همه ی این دختر پسرا مسلمونن
اینجوریه دیگه

اینا بازی میکردن مام بازی میکردیم
بیکاریه دیگه.. عالمی داره..! کلاس نداشتیم .. حوصله هم نداشتیم بخاطر همین ... مثلا نقطه بازیه ولی انگار منو ریحون هویج بودیم یه خطو ریحون کشید که همچین شد...
بد حضورمون کمرنگه...بد ما بازی می کنیم این هندیای ننه مرده با تعجب مارو نگا می کنن ...
اونا بازی میکنن ما اونارو با تعجب نگاه میکنیم
روابط کاملا" متقابله
واییییییی اینجا من بردم
حورا هم کلاْ حضور نداشت نه کمرنگ نه پرنگ .. مسابقه ی سختی بود و رقیبمم سرسخت بود ولی من بردم
از همینجا از استاد عزیزم جناب فندق قلینژاد فندقپورزاده ی اصل تشکَر می کنم .. همچنین از فدراسیون XO که زحمات زیادی رو در این راه کشیدن
راستی آبیه منم صورتیه ریحونه....

این یارو منو مرد کلاً.....به به.... چقدر قشنگ داره با موبایلش حرف میزنه شناختیش؟
نه..اشتباه گفتی... نه نه...!اشکال نداره خودم میگم
... این حمَاد (hammad)فکر کنم همون حامد خودمونه ولی به سبک لهیده ی هندی
.. از اونجا خیلی تو نخه دوستی با دختراس ما بهش میگیم دوسته همه
.. ۱۰۰ ٪اعتماد به نفسه آخ..آخ...این یارو تو orkut هم هست ... خوندنه پروفایلش بر هر مسلمانی واجبه
اونجا گفته
five things I cant live without: ma nokia N-72 ,ma lap,ma bike umm..my gurl..n ofcourse oxygen !!
۵ چیز که من بدون اونا نمیتونم زندگی کنم : نوکیا ان- ۷۲ ام .. لپ تاپم .. موتورم .. دوست دخترام
.. و البته اکسیژن
غافل از اینکه موبایلش motorolae
من مرده ی این اعتماد به نفسم .. خوب، با سبک جدیده با موبایل حرف زدنم آشنا شدین...تبرک می گم

خوب اینجا .. حورا میخواسته از این عکس بگیره
باهاش شیب زمین رو انداره میگیرن

یهو این این یارو که داره فیلمبرداری میکنه خودشو پرت میکنه که از دستگاه نگاه کنه و حورا عکس گرفته
.. به این روش عکاسی میگیم .. چی میگیم؟؟؟ آهان...میگیم شکار لحظه ها
... عجب فیلمیم میگیره ... من از همینجا از صدا و سیمای هند تشکر میکنم که باعث شدن ما بتونیم حرفمون و به جهان و جهانیان برسونیم ... از همینجا به خانوادم در ایران هم سلام میکنم ... اگه منو میبینین بدونین که دلم براتون خیلی تنگ شده عزیزانم ...
خوب بسه دیگه چقدر فیلم میگیری برادر ...
این یارو سبزه اسمش مشیره...ریحون بهش میگه شیر ... داره نقشه برداری می کنه .. البته از یه زاویه دیگه فیلم برداریم میکنه
معمار آینده ی این مرز و بوم ... ماشالا به این گل پسر آمار نشون میده که اینجور آدمای فعّال همیشه موفقن
.. یاد بگیرین این یارو هم که دفترشو گرفته بغلش دختر نیستا...پسره ولی یکم نازدار بلاس
اینا با اون دوسته همه بچه های گروه حوران ..
خوب این عکس عشقو نشون میده...
البته از نوع مادر فرزندیشا.... آره درسته...اینجا دانشگاه ولی لژ خانوادش ... هتل بزرگ JMI پذیرای شما و خانواده ی شماست ....همیشه و در همه ی فصول....
ایشون از کارگرای ساختمون هستن که برای رفع خستگی تقریبا" جلو دره کلاس ما استراحت میکنن
خسته نباشن ...

خوب بریم سره عکس بعدی که هدف از این عکس فقط و فقط نشون دادنه حس نودوستیمونه و ولاغیر
.. البته از خود تعریف نباشه ما خیلی مهربونیم .. خیلیم فداکار .. اصلا" خیّریم
.. خیلیم به همه کمک میکنیم ولی اصلا" نمیخوایم جایی گفته بشه که یه وقت ریا بشه
)) .. حالا عکس .. نه اشتباه نکن این عکسه بچگیای ما نیست
.. اینا بچه های کارگرای محترم دانشگامونن
.. از قضا یه روز قبل از ماه رمضون بود .. نه .. وایسا .. اول یه نکته بگم .. ما از ۹ صبح الا ۴:۳۰ بعد از ظهر میریم دانشگاه .. زحمت کشیم دیگه
.. بعد سره زنگ ناهار چون ما حس غذا آوردن نداریم بوفه مونم خیلی خزه .. بیشتر آبمیوه میخوریم یا میریم بیرون
اون روزم رفتیم آبمیوه خریدیم داشتیم میرفتیم طرف کلاس که این بچه هارو دیدیم .. من از چند روز قبل این بچه جینگیلیارو میدیدم ادا درمیاوردم .. حورا و ریحونم چون مودبن دست تکون میدادن
.. خلاصه داشتیم میرفتیم دیدیم این جینگیلیا دارن مارو نگاه میکنن و آبمیوه میخوان .. مام ناهارمون دادیم بهشون
.. بعدشم ازشون عکس گرفتیم که دوره هم باشیم
خلاصه اینکه عکسه بچگیای ما نیست ... عکسه رفقاست

اینم عکس سال
جالبیش این بود که زنه اومده بود وایساده بود سره پا بعد این سگه لم داده خوابیده ... اینجا ایستگاه اتوبوس است ... اینجا هند است
... اینجارو زیاد جدی نگیر

حورا :
خوب ملیکا به خدافظی نرسید
... من از همینجا از ملیکا .. این دوسته عزیز و بزرگوارم تشکر میکنم
خیلی مردی حاجی
... من به دلیل نداشتن حال مناسب برای آپ کنار کشیدم و حاجی (ملیکا) قبول زحمت کرد
حاجی ما کوچیکه شماییم .. مارو تو رازو نیازاتون فراموش نکنید ... خلاصه بد التماسه دعا داریم
![]()
قالب چطوره ؟ حال کردید ؟
اینم کاره ملیکاس ... حسابی شرمندمون کردی حاجیییییی
بعد دیگه ... من نمیتونم لال شم که
یکی دیگه هم آپ کنه من تا یه چیز نگم نمیشه
![]()
پاک شد ... من حالم خوبه به خدا ...
حاجی بازم مرسیییییییییییی
![]()
فعلا"
سلاااااااام ... من دوباره قصد دارم آپ کنم
.. خوبی ؟ خوشی ؟ خانواده خوب هستن ؟ نماز روزه هاتون قبول
![]()
راستش پارسال من هر اتفاقی می افتاد سره کلاس سریع صفحه اول کتابم مینوشتم همونارو آپ میکردم ... امسال از اونجا که کتاب نداریم به آپ کردن که میرسه هیچی ندارم برا گفتن
این شد که بر آن شدیم که با عکس فقط آپ کنیم فعلا" .. تا ملیکا که حافظه ش فرفره س بعدا" آماره خاطراتو بده و من آپ کنم
حافظه من که تعطیله ... ازش کار نکشیدم اونم بنده خدا رفت لالا
استراحت مطلق تشریف داره
خوب چون ماه رمضونه فعلا" از گذاشتن عکسهای اشتهاآور خودداری میکنم .. هر چند بهتره بزارم ... سختی میکشید ثوابه روزتون بیشتر میشه
حالا خود دانید ..
بریم سراغ عکس ها
این شما و این ریکشاااااااااااااااا
حال کردی ؟ خدایی ببین چقدر خوشگله
تاکسی هندیه ... من و ملیکا با ریکشا میریم دانشگاه ریحون با ماشین ... این ظلم نیست ؟ خدایی ظلم نیست ؟ .. ستمه
.. هر دفعه ریحون رو سوار بر ماشین میبینیم یاده این شعر می افتیم و با ملیکا میخونیم و اشک میریزیم ( یکی همسن تو سوار ماشین خدا بهت پوزخند میزنه .. میکنی با کینه دعا که منم میخوام مایه دار بشم کینه رو کنم ترکش .. دعا نکن بی اثره نمیکنن درکش
)
حالا ریکشا رو دیدی ؟ ریکشارو بیخیال شو چشمشو در آوری پشتشو نگاه کن ... خونه ی ماس
تمام هدف من از گذاشتن این عکس همین بود ... البته عکاس که ملیکاس ... که وقتی داشت میومد خونه ی ما طی یه عملیات زیرکانه تا راننده پیاده میشه سریع این عکس غافلگیرانه رو میندازه و ریکشارو غافلگیر میکنه
--------------------------------------------
خوب چند تا عکس از jmi بزارم
ببینید ما کجا درس میخونیم
این دره ورودی دانشگاهه
--------------------------------------------
نزدیک تر میشیم
.. میریم تو دانشگاه
--------------------------------------------
مستقیم میرییییییییییم میرسیم اینجا ... ببین دارم آدرس دقیق میدما ... حالا پا نشین فردا بیاین
اینجا دانشگاه مهندسیه ... البته پشت عکاس
این ساختمون روبرو رو هنوز نفهمیدم چیه ... بعد از این غذاخوریه که بعدا" مفصل عکسای قشنگشو میزارم
که دلتون آب شه
--------------------------------------------
بعد میری سمته چپ .. همینجوری میرییییییی تا میرسی به دانشکده کذایی ما
البته در دسته احداثه ... برا همین زیاد جدی نگیرش
![]()
--------------------------------------------
خلاصه مستقیم میری از پله ها بالا با همچین صحنه هایی مواجه میشی
عکسو ببین ... من واقعا" نمیدونم چرا ؟ شما میدونید ؟
--------------------------------------------
نزدیکتر میشوییییییم
پله های باحالیه خدایی ... پا نداده اینجا عکس بگیریم
میگم که .. ساختمون در دسته احداثه ... ۱۶ تا آجر میزارن رو سرشون از اینجا میان بالا میرن طبقه بالا رو درست کنن
--------------------------------------------
نمای کلی
مایع آبروریزی
منطقه محرومه دیگه ... بد میگن خوش بحالتون پریدین رفتین دانشگاه ... حاضری اینجا درس بخونی ؟
۴۸ ساعت یه بار هم میتونی بخوابی
ببین عزیزه من درس خوندن سخته ... زحمت داره ... باید مشقت کشید ... اینه
... والا ما که قصده ادامه تحصیل نداشتیم ... قصده چیزه دیگه ایم نداشتیم البته .. سوء تفاهم نشه
درس چیه بابا بشین زندگیتو کن
--------------------------------------------
دیگه دارم زیادی با دانشگاه آشناتون میکنم
... سر انجام به دره کلاس میرسیم ... این دره کلاسمونه ...
![]()
--------------------------------------------
خوب ...میریم تو کلاس
اولین روزی که ما رفتیم دانشگاه از چند روز قبلترش تو شهر داشت بارون میومد .. ما دیگه فکر نمیکردیم بارون انقدر باحال باشه که جاهایی که سقف داره هم بیاد
ولی ای دل غافل ... رفتیم تو کلاس دیدیم بابا ما خیلی از دنیا عقبیم ... ببین چه خبره
حالا تو عکس زیاد معلوم نیست ولی کلاسو آب گرفته بود .. مام رفتیم آخر کلاس نشستیم ... حالا من خندم گرفته بود که آخه این چه وضعیه ... بابا قربون ایران خودمون ... اینجا مثلا" دانشگاه خوبه این مملکته ... این هندیا هم که خیلی راحتن ... اصلا" ذهنه خودشون رو مشغول نمیکنن
معلمه هم هی سوال میپرسید که از کجا اومدید و کی اومدید و کجا میریدو و خلاصه ... بیاین ی تو عکس دقیقتر شیم
![]()
میبینی چقدر از دنیا عقبیم ؟
نه آخه تو از این جورابا داری ؟ ببین منو تو نباید از این جورابا داشته باشیم ولی این باید داشته باشه ... میبینی ؟ ...این جورابش با احساسات آدم بازی میکنه
... هواکش اساسی داره =)) مطمئنم تو گرمای آدم کش اینجا این جوون اصلا" احساس گرما نمیکنه
آقا این جورابش تیری شد بر قلبم =)) یکی منو بگیره
--------------------------------------------
از این عکس چی میفهمید ؟

این حرکتی که مشاهده کردید فیلم خون بازی بود
حالا چرا و چگونه ...
با بچه ها داشتیم حرف فیلم خون بازی رو میزدیم ... گفتیم خون بازی آخر نداشتو و معلوم نشد چه خبر شد و این حرفا ... بعد من داشتم میگفتم آره رفت رفت رفت یهو :-؟؟ ( این شکلکه )
این شد که این حرکت شکل گرفت
دیگه برا هر چیزی یه همچین چیزی میسازیم
--------------------------------------------
باید برای یه ماکت کره درست میکردیم ...
کره هارو داشتیم درست میکردیم ... یه معلم داریم بهش میگیم سیبیلو
.. هیچ نقشی نداره ... یعنی کمک معلم میاد سره کلاس ... همش هم با ما هندی حرف میزنه ... هرچی میگیم بایا اینگیلیش بولو
باز جلسه بعد هندی میحرفه ... خیلیم یه جوریه
به قوله خودمون آقا سیبیلو یه دختره نمونه س
اصلا" این مرد خیلی لوسه ... خلاصه ما با سمباده افتاده بودیم به جونه کره ها ... این اومده چک کنه ...
کره ی ریحانه رو گرفت گفت خیلیییییی خوبه ... کره ی منو گرفت گفت ماله ریحانه بهتره ... کره ی ملیکا رو گرفت گفت نهههههه حال نداد
همه اینارم به هندی میگفت ... این حال ندادشو ما نفهمیده بودیم ... دیدیم ملیکا ترکیده از خنده میگیم چی گفت میگه نهههههههه حال نداااااااااد
--------------------------------------------
باید مکعب درست میکردیم ... معلمه هم خیلی گیر میداد که یه وقت مکعبت کثیف نشده باشه ... چسب جوری زده باشی که ۲ تا ضلع رو هم نیومده باشه ... چمیدونم حسابی گیر میداد ... برا هر چیزیم نمره کم میکرد ... من برا اون روز کلی کاره دیگه ام داشتم برا همین خانواده بسیج شدن به من کمک کنن
تا صبح بیدار بودیم ... چندتا مکعب دادم مامانم درست کنه ... صبح رفتم دانشگاه مکعبارو برداشتم رو ماکت بچسبونم دیدم ای واااااای ... مامانم چه کرده با دله من
همه مکعبا یه مشکلی داشت ... این که اصلا" خدا بود
یه ساعت با ریحانه نگاش میکردیم از خنده اشک میریختیم
خلاصه اینو مجبوری چسبوندم ته ته که معلوم نباشه
ولی مامانم چه کرده بود خدایی ... معلوم بود حسابی خواب بوده
--------------------------------------------
یه بدبختی هم مکعب درست کرده بود ... افتاد دسته پسرا ... شروع کردن باهاش فوتبال بازی کردن
هیچی از مکعبه باقی نموند
اینو از رو زمین جلوی میز ما برداشته بود اینجوری
نگاش میکرد ... مام خندمون گرفته بود ... حالا من هی میخواستم خودمو کنترل کنم مگه میشد
...
--------------------------------------------
یه شیت باید تحویل میدادیم که حالا نمیدونم چه جوری توضیح بدم که چی بود
ولی خلاصه ش اینکه قاعده ی این شکل باید شش ضلعی بود ولی ما ۳ تا با اعتماد به نفس کامل ۸ ضلعی کشیده بودیم بعد زیرش نوشته بودیم ۶ ضلعی
آخر سوتی بود خدایی ... یکی اومد بالا سر ریحانه گفت هگزا ۶ ضلعی میباشد هااااا
... بعد ریحون اومد به ما گفت ... کلی ضایع شدیم .. بجا هگزاگونال اوکتاگونال کشیدیم
--------------------------------------------
این عکس محشرههههههههه
آقا معلم گفت برین سره میزاتون بشینید کار کنید ... منم از همه جا بیخبر رفتم طرف میزم با همچین صحنه ای مواجه شدم
این کلاه کاسکت یکی از پسرای کلاسه
البته نمیدونم چرا رو میزه من .. دقت داشتی ؟ کلاه کاسکت
... فقط نمیدونم چرا کلاه کارگرای ساختمون میزنه
... اینجا نکه کلاه برا موتور سوارا اجباریه دیگه هر چیزی سرشون میکنن
البته از این کلاها زیاد سرشون میکنن ها ... ولی این که رو میزه من بود دیگه حرفی برا گفتن نذاشته بود
--------------------------------------------
سقف کلاس کامپیوترمون
من واقعا" نمیدونم چرا سوراخه
آخه سقف چرا باید سوراخ باشه ؟ ... کل کلاس رو به جا اینکه به مونیتور نگاه کنم به سقف نگاه میکردم که آخه چرا ؟
به ما گفتن کلاس کامپیوتر داریم باید بریم کامپیتر لب ... مام رفتیم و نشستیم تو کلاس ... هر کدوممون هم فرسخ ها با هم فاصله داشتیم
... گفتم الان معلمه یه درسی میده ... یه کاری میگه بکنید بعد من ضایع میشم ... دیگه خیلی سطحشونو بالا گرفتم ... معلمه اومد با کلی دنگ و فنگ دستگاه و وصل کرد ... گفت میرید تو منوی استارت .. بعد پروگرام .. بعد word رو باااااااز میکنید
گفتم خدارو شکر وورد که دیگه چیزه خفنی نداره که بلد نباشم ... بعد دوباره گفت هر چی دوست داشتید بنویسید بعد بهتون یاد میدم که چجوری سیو کنید
سیو ؟ سیو رو میخوای یادمون بدی ؟ بیخیاااااااااال ... بعد گفت به هر زبونی که دوست دارید بنویسید ... منم نشستم به فارسی هر چی دوست داشتم نوشتم ... فحش رو کشیدم به جونشون که چقدر اینا خرن ... من الان چرا باید اینجا باشم ؟ سیو یاد بگیرم ؟ خدا بگم چیکارتون کنه
--------------------------------------------
یه روز ریحون به اعصابش مسلط نبود زد صندلی رو به دو قسمت مساوی تقسیم کرد
بعد پشتمون قایم کرده بودیم هی میگفتیم ریحانه چرااااااا ؟
--------------------------------------------
اینم دمپایی لوس ترین دختر کلاس که سوژه قرار دادیم
با این فیسو افاده ش من نمیدونم چرا دمپایی صورتی براق که از پشت نصف شده چرا میپوشه ... آخه چرا همچین چیزی میپوشی خواهر من ؟
--------------------------------------------
خیلی زیاد شد ... ۳ برابر این هم عکس مونده برا آپ کردن
فعلا" اینو داشته باشید تا بعد
امتحانامون داره شروع میشه ... یعنی شروع شده ... این هفته هم خیلی کار داریم ...
دعا کنید براموناااااا
قربونتون ... فعلا"
سلااااااااااااااااااااااااااام
من اومدم تندی آپ کنم ![]()
خوب اول نسیم جونمممممم ![]()
![]()
منو دعوتید :
اگه قرار باشه يه فيلم از سرگذشت و زندگي شما تا به اين سن كه هستيد ساخته شه:
1-چهار اتفاق مهم زنديگيتون كه بايد حتما بهشون اشاره بشه كدومها هستن؟!
تولد داداشم ...
اومدن به اینجا و کل اتفاقاتی که اینجا برام افتاد ... چه خوب چه بد ...
پیدا کردن دوستایی که همه زندگیمن ...
آشنا شدنم با یه نفر که باعث شد دیدم نسبت به خیلی چیزا عوض بشه ....
۲ تا اردو که اینجا با مدرسه ج۱۱ رفتیم ... اولیش سال دوم که خیلی خیلی خوش گذشت ... دومیش پیش دانشگاهی که اصلا" خوش نگذشت ... دوتاچیز از اردوی پیش دانشگاهی یادمه ... اتوبوس ... چون از ۲ روز فقط نصفه روزشو بیرون از اتوبوس بودیم ... و زنبور .... فاجعه ای که هیچ وقت یادم نمیره ... نمیدونم چند تا کندو زنبور بودن که خالی شدن رو سره ما ... فقط انقدر زنبور به من بود که ملیکا و فاطمه جرئت نمیکردن بهم نزدیک شن
... ملیکا وایساده بود اینجوری
نگام میکرد ... بدترین صدایی که واقعا" اذیتم میکنه : وییییییییییییییییییییییزززززززززززززززززززززززز
... جالبیش اینه که با اینکه زنبورای اینجا خیلی خطری هستن تا قبل از اردو هر کی از زنبور میترسید هر هر بهش میخندیدم
حالا از مگس هم میترسم
.. ترس که نه .. چندشم میشه
رو مخ یکی که خیلی داغون و نا امید بود کار کردم و تونستم عقایدشو از این رو به اون رو کنم ... فقط چون خودش بهم اعتماد کرد ... روزی که گفت امروز با خدا حرف زدم بهترین روزه زندگیم بود ... کارایی که اون تونست انجام بده من نتونستم ... ![]()
۴ تا شد دیگه نههههههههه ؟ ![]()
![]()
بیشتر که نشد ؟ ![]()
2-چهار اتفاق مهم كه بهشون اشاره نشه خيلي بهتره..
بچگیم با کل خاطراتش ... با همه اشتباهاتم که مسلما" از سره بچگی بود ... و همه ی خاطرات بدش که هنوز نفهمیدم برا چی بود ....
خوب تو بچگیم مسلما" بیشتر از ۴ تا اتفاق افتاده
بسه دیگه
3-خلاصه اي از اخلاقتون به اضافه شخصيت وغيره كه بايد بهشون اشاره شه ..
لجبااااااااااااااااااااااز
.. زود عصبانی میشم .. خوش خنده .. پایه چرت و پرت گویی
اگه پایه ش جور باشه .. به هیچکس اعتماد ندارم حتی خودم
..
از اینکه کسی بخواد دلداریم بده متنفرممممممممممم .. خودمم برا آروم کردن کسی حس خوبی ندارم .. حس میکنم این حرفارو هر کسی بلده بزنه ولی عمل کردنش سخته ... ولی میدونم که میشه ... باور دارم که میشه ... ![]()
اصلا" دوست ندارم برا کسی دردل کنم تا حالا هم به جز یه بار اینکارو نکردم .. ![]()
میتونم خودمو کنترل کنم .. حتی اگه حالم خیلی گرفته باشه کافیه ۱ روز بهم مهلت بدی ولی حرف نزنی باهام
که اگه حرف بزنی میترکونمت
از آدمه گیر بدم میاد ... خیلی هم بدم میاد
.. از بچه بدم میاد
حوصله شونو ندارم ..
سعی میکنم بیخیال باشم .. آهاااااان از آدمی که غر بزنه متنفرممممممممم .. در این زمینه با کسی تعارف هم ندارم
..
اعتماد به نفس در بعضی مواقع پایین ولی در عین حال پروو .. تو جمع تو شوخی اگه پایه ش باشه شوخ تر و پرحرف تر از همه .. ولی اگه بحث جدی باشه بیشتر موقع ها ساکت مگه به حرف بی افتم که دیگه میرم رو منبر
...
از جمع زیاد خوشم نمیاد .. تنهایی رو ترجیح میدم ..
زیاد از کسی ناراحت نمیشم .. اخلاق هر کسی رو میتونم درک کنم .. برا همین هر رفتار بدی رو پایه اخلاق طرف میزارم و یه جورایی حق رو به اون میدم و خودمو راضی میکنم ..
زود با همه صمیمی میشم و تو دله ملت جا پیدا میکنم
بقیه هم زود باهام کنار میان و از هر شوخی ناراحت نمیشن ..
رفتارم با دخترا و پسرا زمین تا آسمون فرق داره .. یه جورایی نظرم در مورده پسرا خیلی بده ( ببخشیدا
) ..
کسی بهم دروغ بگه زود میفهمم .. سعی میکنم موقعیتو براش جور کنم تا راستشو بگه ... بعضی موقع ها شدیدا" اعصاب داغون کن میشم خودمم میفهمم
...
همه زندگیم دوستامن ... چه خارج از نت چه تو نت ...
بچه بودم شدیدا" حساس بودم و زودی سره هر چیزی میزدم زیره گریه
ولی الان اصلا" ... یه جورایی شاید بی احساس شدم ..
همین دیگه ... چیزی جا مونده ؟
4-با در نظر گرفتن چهره واقعيتون كدوم يك از هنرپيشه ها رو براي بازي نقش انتخاب مي كنيد؟
نیدونم
اینو شما بگید ![]()
.
.
خوب
آیلا جونم هم منو دعوتیدههههههه ![]()
![]()
![]()
۵ راه برای وبلاگ نویسی بهتر ( یا یه همچین چیزایی
) :
۱- حداقل هفته ای یه بار حالا نشد دیگه ۲ هفته یه بار آپ کنی که ملت یادشون نره همچین وبلاگی هم وجود داشت ... ( از این لالایی ها بود که خودم خوابم نمیبره هااااااااا
)
۲- یه هدف برا وبلاگ نویسی ... یا شعر یا طنز یا اس ام اس یا جوک یا خاطره ... خلاصه از این شاخه به اون شاخه شدن تو نوشته ها سره خواننده رو درد میاره ... نظره منه البته
۳- یه جا خوندم وبلاگایی با قالب مشکی زود خواننده رو خسته میکنه ... باعث میشه ناخودآگاه خواننده وبلاگ رو زودی ببنده ... البته خودمم امتحان کردم دیدم واقعا اینجوریه
( جا داره بگم اینم از همون لالایی ها بود که خودم خوابم نبرد
)
۴- گذاشتن یه کامنته خاص و ضایع ( وبلاگت خیلی قشنگه ... خیلی عاشقانه و قشنگ مینویسی
.. پیش منم بیا بهم سر بزن .. ) نشانه شخصیت شماس
... ببخشید نشانه بی شخصیتی طرفه ... خیلی بده ها .. توهینه به خدا
... بیشتر وبلاگ نویس ها هم این کامنتارو کلا" میزارن کنارو بهشون سر نمیزنن
۵- تجمع بیش از دو کامنت تروریست محسوب میشود
همچنین مانع کسب است
باور کن
مثلا" یکی برا من کامنت گذاشته بود که چون تو کامنتات نسیم ۳۰ تا کامنت گذاشته نمکپاش ۲۰ تا مینا ۵۰ تا من دیگه کامنت نمیزارم چون خوشم نمیاد
... خوب نزار چیکارت کنم الان ؟
اونا جای تو هم میزارن
... ولی خدایی بعضی وبلاگا جای اینجور کامنت گذاشتن نیست مثل وبلاگ اولی من که مرد رفت پی کارش ![]()
دیگه فکر کنم همتون به این بازی ها دعوت شدید ... ولی اگه نشدید ... همتون دعوتید
اونایی که میدونم بازی نکردن : نمکپاش رو که میدونم جواب نمیده ... آرام جان .. توپول ............... دیگه یادم نمیاد ... خواننده های این وبلاگ فعلا" محدودن ![]()
من میرم سراغ آپ بعدی
این آپ بیشتر از ۱ هفته طول کشید ( اون اول نوشتم من اومدم تندی آپ کنم برم
تندی همانا و ۱ هفته همانا
) ... هر روز ۲ خط نوشتم تا شد این
حالا میرم سراغ آپ بعدی که کلی عکسه توپه ... سعی میکنم زودی آپ کنم ![]()
خوش باشیییییییییییین ... مواظب خودتون باشین ... فعلا"
پ.ن : نسیم دلم تنگییییییییییییید
عمو بگم این مدرسه چی بشه .. برادر زاده رو از عمو جدا میکنه
بد زمونه ای شده .. این نت به هیچکس وفا نکرده عمو ![]()
![]()
![]()
![]()
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام
... خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟ آپ قبلی هول هولی بود درست حال و احوال نکردم باهاتون
چه فایده ؟ این آپ هم هول هولیه ... کاره امروزم خیلی بچگونه شده
اگه تموم شد عکسشو میزارم یکم بخندید
میگم انگار نه انگار همین ۲۴ ساعت پیش گفتم دیر به دیر آپ میکنم نه ؟
... به دل نگیر حالا ... چه میشه کرد ... اتفاق دیگه .. خبر نمیکنه
برو پایین یه خبرایی دارم برات ![]()
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اگه گفتی چه خبرههههههههههه ؟
تولدهههههههههههههههههههههه ... آآآآآآآآآآاه آآآآآآآآآااه بچرخون ![]()

امروز تولده ریحونهههههههههههه ... همگی یه قر بدین به افتخارش ببینم
هر کی قر نده نامرده هاااااااا ... ایول
حالا چراغارو خاموش میکنیم رقص نووووووور ... سبز قرمز آبی زرد نارنجی سرخابی مایل به یشمی سبز قرمز آبی زرد نارنجی سرخابی مایل به یشمی
///////
\\\\\\ من رقصه نورم هیچ وقت تنوع نداشت
ریحانه تو این مورد واردتره ... همیشه رقص نوراش کیفیت داره ![]()
این بلاگفا نمیدونم به چه درد میخوره ... شکلکایی که باید داشته باشه نداره
بریم سره تولد
ریحووووووووووووون
بزار یه چاق سلامتی با خودت داشته باشم
سلام خره سفیدم ... چه خوب شد تورو دیدم ... سلامه من یک گله ... اونو به تو هدیه میدم
حال کردییییییییی ؟
ریحون امروز ۱۸ ساله شدهههههههههه ... یه دست یه سوت به افتخارش ![]()
کمره ریحونو بگیریییییییییییین
آه آه ریحون باید برقصهههههههههههه
خوب بزارین براتون تعریف کنم سره تولد ایشون ما چی کشیدیم
خانم فکر میکنه ما خماریم حواسمون به تولد گرفتن نبوده
الان بهش زگ زدم میگه فردا بیاین بریم بیرون مهمون من ![]()
آقا ما از چند وقت پیش رفتیم تو فکره تولد ریحون ... منو ملیکا ... بعد دیگه تا پول بیاد دستمون و حقوق بگیریم و اینا ... قرار بود دوشنبه پیش بریم برا کادو خریدن که افتاد جمعه
... جمعه بعد از دانشگاه میخواستیم بریم هی این ریحون اصرار میکرد که بیاین برسونمتون ... ما میگفتیم نههههه نمیخواد .. خودمون میریم ... بعد از عمری به ما پز میدی که ماشین میاد دنبالت ما باید با ریکشا بریم ؟
خلاصه هی از اون اصرار از ما انکار یا یه همچین چیزایی
... خلاصه از شرش خلاص شدیم ... با ملیکا اول رفتیم یه جا ... بعد رفتیم یه جا دیگه ( به دلیل مسائل امنیتی و لو رفتن کادو توسط بنده از بازگویی به طوره کامل معذوریم
) خلاصه اونجا هم به نتیجه نرسیدیم فقط چرا ... به یه نتیجه خوب رسیدیم
یه دلی از عذا در آوردیم
... بعد از اونجا رفتیم یه جا دیگه ... بعد اونجا به نتیجه رسیدیییییییییییم
حالا دوباره یه قر بدهههههههههه ... آه آه بیا وسسسسسسسسسسسط
بعد خلاصه ... برنامه ریزی کردیم که دوشنبه بعد از دانشگاه بریم بیرون برا خانم جشن بگیریم
به سمانه هم زنگ زدیم گفتیم بیاد ... به حلیمه هم زنگ زدیم گفتیم توام بیا ...
کادو دسته من بود ... قرار شد زودتر بریم یه جا بزاریم که ریحون نبینه ... تعطیل که شدیم سمانه بیاد جلو در ... یکی سره ریحون رو گرم کنه یکی کادورو بده به سمانه ... سمانه جلدی بره اونجا که میخواستیم جشن بگیریم
حلیمه هم خودش بیاد ... خلاصه ما که دیر رسیدیم گفتیم الان ریحون اومده و کادو لو رفته ... دیدیم نه بابا خبری از ریحون نیست خدارو شکر
... رفتم کادورو گذاشتم پشته میزه پشتی
... ریحون اومد ... ۲ تا کلاس داشتیم ... آخرای ساعت اول سمانه خانم به بنده پیامک داد ( به قول برادر زادم
) که من نمیتونم بیام
سمانههههههههه چراااااااا ؟ ... گفته بود موبایل هم دسته من نیست جواب نده ... دیگه اگه میشد جواب بدم که میترکوندمت عزیزم
... خلاصه سره کلاس بعدی یادمون افتاد که به ریحون نگفتیم به راننده بگه نیاد
... خلاصه موبایلو چپوندیم تو دسته ریحون گفتیم زنگ بزن بگو نیاد ... گفت چرا ؟
... گفتیم میخوایم برای فاطی کادو بخریم ... خلاصه با کلی بدبختی پشت من قایم شد ... زیره میز قایم شد ... که زنگ بزنه ... موفق نشد
... آخر وقتی موفق شد که راننده راه افتاده بود
دیگه ببین منو ملیکا چه حسی داشتیم
دیگه برنامه بهم ریخت دیگه ... کیسه ی کادو بزرگ بود ( هو ریحانه الکی دل خوش نکنا ... دیگه کادو پرید
منو ملیکا با هم نصف کردیم به کوریه چشم تو
) من گرفتم پشت جزوه ای که شیت هامو میزارم ... دوتاشو تو دستم گرفتم که خانم نبینه ... حالا از زیره جزوه هه زده بود بیروناااااا ... ریحون تو واقعا" ندیدی ؟ جون حورا .. مرگه من ندیدی ؟ کیسه به اون بزرگی رو آخه چه جوری میتونی ندیده باشی
بابا عینک بزن ... مگه نمیگن با عینک کیوت میشی ؟
خلاصه به حلیمه هم یواشکی زنگ زدم اینم نفهمید
... قشنگ پشتش بودما ... حلیمه افغانیه .. یه ذره شل حرف میزنه
تو کلاس بود ... زنگ زدم میگم سلام حلیمه جون من حورام خوبی ؟ میگه سلام و اینا ...میگم : خوش میگذره ؟ ... میگه : هه ... هه ... الاااان تو کلاسممممم هه
گفت ااا راست میگی ؟ پس ببین امروز نیا ... به ریحون نتونستیم بگیم رفت
گفت : چییییییییییی ؟
یعنی نیام ؟ ... گفتم نه عزیزم حالا بعدا" بهت میزنگم ... پیچوندیم خلاصه
بعد آقا یه ۲۰۰ متری باید پیاده میرفتیم با ریحون ... تازه بین راه از اون آقا مهلبونه هم آبمیوه گرفتیم
آقا من اصلا" نمیفهمم ... یعنی واقعا" نفهمیدی ریحون ؟ بگو که فهمیدی
بگو ... نا امیدم نکن ... ریحون تو چه جوری میخوای دووم بیاری تو دانشگاه ![]()
خلاصه دست از پا درازتر رفتیم باریستا به اسم قلی
که تو آپ قبلی گفتم
اینجوری بود که حالمون گرفته شد
حالا ایشالا فردا پس فردا تولد بگیریم براش ![]()
ریحونننننننننننننن ... قربونت برمممممممممممممم ![]()
![]()
![]()
تو ۳ تا از تولدات بودم ... ایشالا از این به بعدشم هستم
یعنی بیخود میکنی نباشم
بهترین آرزوهارو دارم برات خره ... دوست دارم کلییییییییییییییییییییی ![]()
![]()
![]()
این آپ از طرف منو ملیکا بود
فقط ملیکا نتونست آن شه
ولی از طرف جفتمون بود ![]()
این عکس هم سفارشه فاطمه س از ایران ![]()
چقدر جاش خالیه ![]()
اینم از طرف نمکپاش
:
سلام خواهر کوچولوی دوست داشتنی و عصبی گلم.
شنیدم امروز تولدته.بچه ها تصمیم گرفتن که تولد بگیرن برات.یعنی جشن بگیرن برات.ولی به نظر من یه دقیقه سکوت بیشتر حق مطلب رو ادا می کنه.
بهرحال منم چن خطی واسه ت نوشتم که دلت خوش بشه ما به یادتیم.حدودا چند سال پیش در چنین روزی فلانجای آسمان پاره شد و شهاب سنگی به سوی زمین پرتاب شد که آنرا ریحانه نام نهادند.همراه با گام نهاد ریحانه خدا بلای طائون را از بلاد آریا به دور نمود.زیرا پروردگار بسیار بزرگوارتر از آن بود که دو بلا با هم نازل فرماید.یگانه سالروز میلاد ریحانه آسمان معبودیت ، بار خدای دیار هند را به همه دوستان و آشنایان هندی تبریک و به دوستان ایرانی تسلیت عرض می کنیم.
خره تولدت مبارک.ایشالا پیر بشی عین عجوزه.
پ.ن : اصلانشم میدونم عکسا اینجوریه نمیخوام کوچیکش کنم
پ.ن : این آپ هم ویرایش نشده
پ.ن : جای مینا خالی بود تو تولد
... از همتون که زحمت کشیدین اومدین تولد ( کنفرانس ) ممنووووووووووون
.... نسیم جونمممممممممم مرسیییییییییییی
یه قر بدین بینم
آهاااااااااااااااااااااان ایول
خوش باشین ... همیشه به تولد
... فعلا"
چیه ؟ چی میگی ؟
من دیگه طاقت نیووردممممممممممممممم
آقا بی وبلاگی بد دردیه ها
نهههههههه ؟ ... نبندین وبلاگاتونوها ... امروز دیگه خطره ترکیدن منو تهدید کرد
دیگه مجبوری آپ کردم
آخی چه حسه خوبی دارم الان ![]()
حاجیییییییییییی کاش بودی
حاج مینا رو میگم ![]()
اااااااا یادم رفت سلام کنم ...
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ... چطورییییییییییییییین ؟ در نبود شورشی ها شورش کردین حسابی یا نه ؟
من فردا تعطیلم ... امروز میتونم یه چند ساعتی آپ کنم
حالا هر چی تونستم رو تعریف میکنم
راستی این jmi مخفف اسم دانشگامونه ... مثل ج۱۱ که مخفف اسم مدرسه مون بود ... شورشی های ج۱۱ بسته شد چون مدرسه تموم شد ... ولی چون اینجا هم هر روز کلی سوژه برا نوشتن هست ... تمام تلاش خودمو میکنم که آپ کنم
فقط هی نگین آپ کن ها ... خدایی نمیتونم ... کار زیاده برا دانشگاه ... خوب بریم سره خاطرات ... آخ جون ... برا خودم جالب تر از شماست
اگه اصلا" برا شما جالب باشه ![]()
تو دانشگاه بد نمیگذره ولی روزای اول خیلی دل شوره داشتم ... بالاخره محیط جدید بود با آدمای جدید ... که درست حسابی هم حرفشون حالیم نمیشه ... خیلی سخت بود برام ... فقط روزی هزار بار خدارو شکر میکنم که با ملیکا و ریحانه تو یه دانشگاهیم ... کاش فاطی و سمانه هم بودن
... محشر میشد دیگه ... راستش همین دانشگاه هم خدایی شد جور شد ... چند تا از بچه ها خبر دارن چی کشیدیم تا بالاخره دانشجو شدیم ... ولی خدارو شکر درست شد ... به دردسراش می ارزید ... با اینکه دانشگاهی که میخواستیم نشد ....
خوش میگذره ... یعنی بد نمیگذره
... چون هر چی باشه بالاخره با همیم ... بیشتر از همه میدونی کی خوش میگذره ؟ ... ملیکا هندی فوله ... ولی بچه های دانشگاه هیچ کدوم نمیدونن که ما هندی هم حالیمون میشه ![]()
![]()
... گرفتی ؟ ... موقع هایی خوش میگذره که یکی میاد در مورد ما به هندی با یکی حرف میزنه بعد پشت سرش ملیکا ترجمه میکنه =))
... آخ حال میده ... آخ حال میده ... دیگه آخرشه ... یا پسرا میشینن در مورد دخترا نظر میدن ... مارم ندید میگیرن ... نگو ما میفهمیم ![]()
نمیدونم از کجا بگم ... از دانشگاه ... بچه ها ... اسم هایی که براشون گذاشتیم ... دوسته ریحانه ... دوسته من ... گونگولی ... اون یارو که دزده ... سوژه ... تپل متلی ... سوت سوتی ... اون که توش مرواریده ( صدف )... اون که تو دستشوییه
.... دیگه بزار فکر کنم
... کوتوله ... هاپو ... سیبیلو ... مبصر ... عمو ... داداش خالد ... دختری در مزرعه ( هنا ) ... تانک یا خارجیه ( هنک ) ... ایران دوست ... اینور اونورش نکن
... اون یارو که کج میخنده ...
بزار اول سوژه رو بگم ... یه پسره افعانی سال دومی که روزای اول اصلا" تحویلش نگرفتیم ... گفتیم پروو میشه ... البته بچه با ادبیه ... خلاصه محلش ندادیم ... بعده چند روز دیدیم نه بابا ما به جزوه احتیاج داریم
... با شورشی هم که تو دانشگاه برپا کردیم هیچ سال دومی به جز اون حاضر نیست به ما جزوه بده
... خلاصه تصمیم گرفتیم با افغانیه طرح دوستی بریزیم که جزوه هاشو ازش بگیریم
... فکر بد نکنین ها ... یعنی سلام کنیم بهش ... خوب برخورد کنیم ... اینجوری
... یه روز دیدیمش ولی خیلی دور بود ... ضایع بود میرفتیم سراغش ... به بچه ها گفتم یهو نپریم جلوش بگیم جزوه بده ... یه چند روز با ادب بازی در بیاریم ... دیدیمش خیلی شیک سلام کنیم ... بعد از چند روز بگیم رد کن جزوه تو بیاد
.... حالا خوبه جزوه نداشته باشه ... خلاصه اد از اون روزی که ما تصمیم گرفتیم طرح دوستی بریزیم آقا غیبش زد
... اصلا" دیگه پیداش نشد
شانس نیست که ... بعد از چند روز دیدیمش ... ازمون در میرفت
... آخه روزه آول بد برخورد کردیم ![]()
....
حالا شورشمون رو بزار بگم
... این هندی ها یه رسمی دارن که باید به سال بالایی هاشون تو دانشگاه شدیدا" احترام بزارن ... رگینگ دارن ... یعنی سال بالایی ها می تونن هر کار بخوان به سال اولی ها بگن ... اونا هم وظیفه دارن انجام بدن ... مثلا" تو دانشگاه هانیه اینا به یه دختره گفته بودن باید 1 ساعت مثل مارمولک بچسبی به دیوار ... یا یه ساعت رو صندلی نامرئی بشینی ... باید ادای اینو در می آورده که رو صندلی نشسته ولی خبری از صندلی نبوده
... سخته خدایی ها ... خلاصه سال دومی های دانشکده ما هم اومده بودن سره کلاس ما ... همه بچه ها پا شده بودن و احترام میذاشتن ... مام که حرف زور تو کله مون نمیره همینجوری نشسته بودیم ... بچه ها هی با علم و اشاره میگفتن بلند شید بلند شید ... مام که بیخیال ... یه دختره اومد اسم هامون رو پرسید ... خیلی مهربون و خوب ... مام جواب دادیم ... رفت یه گله دیگه اومدن تو کلاس ... دختره هم باهاشون بود ... دیگه هر چی از ما پرسیدن جواب ندادیم ... نشستیم با خودمون حرف زدیم ... بچه ها هم همینجوری نگامون میکردن ... با تعجب ... که یعنی شما کی هستین دیگه ... اون دختر مهربونه یهو هاپو شد ... گفت چرا جواب نمیدین ؟ ... شما باید به سینیورتون احترام بزارید ... یکی از پسرا اسممون رو پرسیده بود ملیکا گفت به تو قبلا" گفتیم تو به اینا بگو ... گفت باید به همه تک تک جواب بدین ... گفتم بشین تا بیام جواب بدم بچه پروو ... گفت بیاین جلو خودتون رو معرفی کنین ملیکا گفت تو بیا جلو
دیگه ترکید ... اومد جلو که دعوا کنه ... اون افغانیه هم میخواست جلوشو بگیره ... خلاصه اومد یه ذره حرف زد ... با دعوا ... آخرش هم گفت شماها به کمک سال بالایی ها احتیاج دارید ... گفتیم نه نداریم ... گفت پس تو این دانشگاه دووم نمیارین ... گفتیم باشه همون که تو میگی ![]()
یه شب از 8 شب تا 8 صبح کار کردم آناتومی کشیدم ... فقط روی هم رفته 1 ساعت خوابیدم ... بعد رفتیم دانشگاه یارو استاده اومده میگه من یه چیزایی رو بهتون نگفتم .. اینا که کشیدین اشتباهه ... حالا ببرین برا جلسه بعد اصلاح کنید بیارین ... وااااااای میخواستم خفش کنم ... خوب باقالی چرا الان میگی ؟ ![]()
یه شب دیگه دوباره شب بیداری کشیدم ... نشستم سره کارام تمومش کردم بردم برا ساعت اول ... یه معلم دیگه اومد سره کلاس گفت من با اون معلمتون ساعت هامون رو عوض کردیم امروز اصلا" اون درسو ندارید
بمیریییییییییی باقالی
... خوب مگه مسخره توام ؟ ... هی من میگم با هندی سرو کله زدن دنیایی داره هیچکس باور نمیکنه ...
امروز این استاده اسم من رو دیده ... یعنی فامیلیمو ... بعد میگه تو ماله نجف هستی ؟ .. گفتم نه ... گفت نجف یه شهره ... گفتم میدونم ولی اون تو عراقه ... گفت آره ... گفتم ولی من ماله ایرانم ... گفت ااا ایران ؟ گفتم آره ... آخ آخ حرص داره ها ... میخوان بپرسن ماله چه کشوری هستین اول میگن افغانی هستین ؟ میگم نهههههههههههه ایران ... میگن عراق ؟ میگم نه بابا ایران ... تازه بعضیا رد میشن میگن اینا پاکستانی هستن ... نههههههه اینو دیگه پایه نیستم ![]()
استاده هی به من میگه زورا
هی میگم من Zora نیستم Hora هستم h o r a دوباره جلسه بعد میگه زورا ... هی سره کلاس از من سوال میپرسید ... آخر یه سوال پرسید پشت سرش گفت : زورااااااااا من اسمتو یاد گرفتم ![]()
![]()
))))))))))))))) میخوام صد سال اسممو یاد نگیری آخه =))))))) به چه دردم میخوره ؟ .... اشتباه که میگی هی سوالم میپرسی
... اسم ملیکا هم بلد بود ... اسمه ریحانه رو هم پرسید بعد گیر داد به اون
... به ریحانه گفت اسم چند تا درخت که تو ایران برای نمیدونم چه کاری استفاده میشن رو بگو ... ریحانه گفت کاج حالا انگلیسی کاج هم نمیدونستیم ... گردو هم یادمون نبود
بعد استاده به ریحانه میگه نمیفهمم چی میگی بیا پای تخته بنویس ... ریحانه پا شد بره شالش گیر کرد به میز ... حالا هر چی میخواست بره نمیشد ... هی میکشیدش منم که مرده بودم از خنده ... ریحانه هم عصبانی میگه اینو جداش کنننننن =))))))))))
غذاخوری دانشگاه خیلی کثیفه ... شلوغم میشه ... دیگه خوب نیست ما بریم اونجا
یه بوفه ی کوچیک هست فقط آبمیوه داره ... میریم آبمیوه میگیریم برا زنگای ناهار
... خوبه از این به بعد نون ببرم خورد کنیم تو آبمیوه بخوریم بجا ناهار
چطوره ؟ .... خلاصه یه آقای مهلبونی اونجاس ... هر روز میرفتیم آبمیوه میگرفتیم ... تکراری ... بعد یه روز گفت امروز میخوام یه آبمیوه جدید بهتون بدم
دلش به حالمون سوخت ... هر روز یه چیز جدید میده ما امتحان کنیم آقا مهلبونه
...
وااااااااای داره زیاد میشه ... بزار امروزم بگم بقیه ش برا آپ بعدی ایشالا
.... باید ۵ تا برگ میکشیدیم سایه میزدیم ... برگو میچسبوندیم اسمشم مینوشتیم
... نمیدونم چه ربطی به رشته ما داره ... کاره ضایعی بود خدایی
... خلاصه ما خیلی شیکو تمیز برداشتیم بردیم ... بعد اسمه برگو نمیدونستیم دیگه ... اسمه درختارو به هندی من از کجا میدونم آخه ... به استاده که دادیم گفت باید اسم داشته باشه گفتیم هندیشو نمیدونیم گفت فارسیشو بنویسین
حالا بدبختی فارسیشم نمیدونستیم
من یکیشو نوشتم کشک یکیشو نوشتم شفتالو ... یه اسم باحال نوشتم یادم نمیاد
ملیکا یکی شو نوشت باقالی
یکی شو نوشت چغندر ... یکی شو نوشت زرشک
خلاصه هر چی به دستمون رسید نوشتیم ![]()
این معلمه که به من میگه زورا امروز یه سوالی از من کرد ... جواب ندادم ... بعد یه چیزه دیگه گفت هیچکس بلد نبود ... ۳ تا کلمه بود ... ۲ تاشو داد به ۲ تا از بچه ها یهو برگشت گفت اون یکیشم حورا
اسممو یاد گرفت بالاخره
... خلاصه که حالمو گرفت ... برای یه هفته ی تمام حالمو اساسی گرفت تا دوشنبه ی دیگه برسه من دق کنم تموم شه
... آخه حالت کنفرانسی داره ... من پایه نیستم اصلا" ![]()
امروز سره یه مسئله دیگه هم منو ملیکا حالمون اساسی گرفته شد ... بعد از دانشگاه که داشتیم برمیگشتیم بارون اومد ملیکا گفت حیفه ... نریم خونه
... بعد یه ذره فکر کردیم که کجا بریم ... به این نتیجه رسیدیم که بریم باریستا قهوه بخوریم
... بعد تو باریستا سفارش که میدی باید اسمه خودتو بگی ... سفارشت که حاضر شد اسمتو صدا میزنن میری میگیری ... خلاصه ما تو ریکشا ( میدونی چیه که ؟
چرا نمیدونی ؟ تاکسی سه چرخه
خیلی باکلاسه هاااااااا
... حالا عکسشو میزارم ) داشتیم فکر میکردیم که اسممون رو چی بگیم که بخندیم
قلیدون ... آقا غلام ... باقالی ...
خلاصه به این نتیجه رسیدیم که بگیم قلی
ملیکا میگفت بگیم قلینا که دخترونه باشه =)))) ... خلاصه رفتیم سفارش دادیمو یارو گفت اسمت چیه ... ملیکا با اعتماد به نفس خخخخخخخخخخخخفن گفت قلی
... قشنگ همینجوری
=))))))))))) دیگه من مرده بودم .... حالا نمیشد اونجا هم بخندی جلو مرده ... هی خودمو کنترل کردم دیدم نمیشه ... مرده هم میگفت قلی رو اسپل کن بنویسم .... ملیکا هم براش میگفت ... دیگه ترکیدم
... من رفتم نشستم سره میز ... ملیکا هم اومد ... حالا سفارشمون که آماده شد بلند داد میزنه : قلییییییی ... میس قلیییییییییییی ... میسسسسسسسس قلییییییییییییییییی =)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
آخرش بوووووووووود =))))))))) اصلا" با احساساته من بازی شد
)))))))))))))
واااااااای زیاد شد
بقیه ش برای دفعه ی بعد ![]()
پ.ن۱ : کلی عکس دارم ... ایشالا آپ بعدی فقط عکسه ![]()
پ.ن۲ : آق مینا هنوز هیچی نشده دلم برات کلی تنگ شده ![]()
پ.ن۳ : اگه دیر آپ کردم حق شکایت ندارین ها ![]()
پ.ن۴ : دوتا بازی دعوت شدم ... آیلا جونم و نسیم جونم ... ایشالا اونم آپ بعدی ... تو این آپ جاش نیست ![]()
پ.ن۵ : این آپ به سرعته برقو باد نوشته شد ... برا همین ویرایش نشده هنوز ... نمکی غلط دیکته ای نگیریها ![]()
پ.ن۶ : این وبلاگ به شدت موقتی تشریف داره ![]()
وووووووووووی خوش باشین ... فعلا"

چه شگفت انگیز 
... بعد یکیشون دید چسب داره انگار نباید میکنده یه نگاه به من کرد دوباره چسبوند ... 
... برا با فاطمه بودن ... برا با سمانه بودن ... برا سره کلاس دیفرانسیل و هندسه که یه ریز با فاطمه حرف میزدیم
... ایشالا که میشه ... چقدر به هوای مارمولک کلاس کنسل کردیم چون معلمه بدتر از ما از مارمولک میترسید ... 























