سلااااااااااااااااااااام
ایندفعه به بازیم دعوت نشدم ولی دارم آپ میکنم
چه شگفت انگیز
... خوبین دیگه ؟ آخ من چقدر دلم میخواست آپ کنم و نمیشد ... یعنی حسش نبود ... دلم تنگ شده بوووووووووووووووووود
مادده یا ماهی یا توت فرنگی یا ننه ی نازه من
این پیغامو برا شما گذاشته ... بخونید
مادده به همه :
بهمه سلام منو برسون ... بگو دلم واسه تک تکشون تنگ شده ... واسه همشون .. واسه تیکه کلاماشون .. واسه بلاگاشون .. واسه دور هم جمع شدنامون ... واسه آیلا و اونلی اونلی گفتناش ... واسه نفیسه و قهقه خندیدناش ... واسه نسیم .. واسه میثم .. واسه نمکی و پی امای گنده گنده ی فارسیشو جمله ی تکراریه بازم بیا میبینمتو این حرفا ...واسه توپول ... واسه نجی ناقلا ... دایی احمد ...دنیا ... خیلی وقته دیگه هر وقت میام نیستین ... آدرس بلگاتونم دیگه ندارم ... بعد پاک کردن بلاگم ....... دلم تنگ شده ..بهشون خیلی خیلیییییی سلام برسون و بگو چه مرا یادکنن یا نکنن من یادشون هستم .... فقط برام دعا کنن .. همین عزیزم ..... به آیلا و نفیسه هم بگو مادده کلییییییییییییییییی شرمساره .... نمیتونم خبری بدم و بگیرم یه وقت پشت سرم حرف نزنن هااااااااااااااا .. اون حرفام که شنیدن بحثش جمع شد ... دیگه پیگیرش نشن!!!
و حالا همه به مادده : دوووووووست داریم
با اینکه یه چیزایی شد و مزش رفت ... ولی کاش بازم خوشحالت کنه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه سال دانشگاه با کلی تجربه ... یک ماهه تموم شده ... شب بیداریا و امتحانا و ترجمه ها و خوشی و فارسی یاد دادنا و هندی یاد گرفتنا و ....
یه دوره امتحانای اکسترنال ( وایوا ) داشتیم که یه معلم میومد همه ی کارای کل سالمون رو میزاشتیم جلوش و اون تا میتونست ضایعت میکرد
یه درسی داشتیم که یه هنری رو باید انتخاب میکردیم و تحقیق میکردیم و آخر سه تا کتاب چاپ میکردیم و کنفرانس میدادیم ... کار من در باره خطاطی ایرانی بود
... به دلیل کمبود وقت کنفرانس ندادیم و قرار شد معلم اکترنال بیاد بپرسه ازمون ... از بین ما سه تا همیشه من بدبخت اولین نفر بودم که میرفتم برا جواب دادن ... از همه بچه ها سوالای آن چنانی میکرد ... مام کلی ترسیده بودیم ... بعد من رفتم و برگشتم تا از اونجا اومدم بیرون ملیکا و ریحانه پریدن که چی شد ؟ چی گفت ؟ چی پرسید ؟ جواب دادی ؟ چطور بود ؟
.... منم گفتم : راستش ... ما ... در باره ی جنگ ایران و عراق صحبت کردیم
... درباره رابطه ی فعلی ایران و عراق
... در باره کربلا
... در باره اینکه فرح ... زن شاه ایران ... معماری خونده
... و این خیلی جالبه ... در باره ی امام خمینی و اینکه اول میخواست بگه زن امام خمینی معماری خونده
... میخواستم بگم دیگه ببین ما کجاییم شما کجااااااااا
کلا" تو این وایوا ها به ما که میرسیدن سوالا خونوادگی و شخصی می شد ... از ریحانه خونشون رو میپرسیدن کجاست و داداشت چیکار میکنه ...
تو این وایواها باید یه کاوری برا کارامون درس میکردیم ... ۵۰ نمره به اون کاوره میدادن ... تو درس دیزاین من یه چیزی درست کردم ... یه مقوای خیلی زخیم بود برا همین چسب جواب نمیداد هی وا میرفت ... خلاصه ش یه کلاسور بزرگ بود که همونجوری بالا پایینشو یه تیکه داده بودم که ورق ها ازش نریزه بیرون .. بعد این تیکه ها هی وا رفت ... وقتی برا وایوا رفتم ۳ تا معلم مرد بودن
... گفتن کاراتو بده ... منم بلند شدم خیلی با احتیاط خودم بازش کردم گذاشتم جلو دو تاشون ... تا گذاشتم جلوشون یکیشون تیکه پایینی رو که چسبیده بود باز کرد یکی بالایی رو ... منم اینجوری
... بعد یکیشون دید چسب داره انگار نباید میکنده یه نگاه به من کرد دوباره چسبوند ...
مرده بودم از خنده ... من چه تلاشی کردم چه جوری ضایع شد
تو وایوای این درس از نصف بچه ها و ملیکا و ریحانه پرسیدن ۵ تا گل زمستونی نام ببر
.. هنوز نمیدونم چه ربطی داشت ... ملیکا گفته بود من فارسیشو میدونم اونام گفته بودن اشکال نداره بگو ... از ریحانه م که پرسیده بودن ریحانه گفته بود گل یخ ... بعد برگه داده بودن گفته بود بکشش اینم گل نرگس کشیده بود
... حتی تو امتحان هم سوالش بود ... ماکه فکر نمیکردیم همچین سوالی بدن منم نوشتم من ایرانیشو میدونم اینا ایرانیاشه ... ملیکا میگفت اینو نگا ... تو برگه امتحانی نباید اسم بنویسی این آدرس داده که من ایرانیم ... همون ایرانیه ... همون که اسم گل نمیدونست
این اسم گذاشتنا هم دردسر شده بود .. بعضی موقع ها اسم واقعیشون یادمون میرفت ... یه دفعه ملیکا میخواست به دزده بگه برو بزن تو سره عمران ( بزغاله ) ... برگشت گفت برو بزن تو سره بزغاله
... هی دزده میگفت کی ؟ این میگفت بزغاله
... نزدیک بود آبروی یه ساله سه نفر رو با هم به باد بده
تا آخر به دادمون رسیدم
دلم تنگ شده و میشه ... برا تک تکشون تنگ میشه ... حتی ویوک حتی پرینا حتی پریانکا حتی آرجون حتی کل دانشجوای jmi
دلم برا زیرا خیلییییییییی تنگ می شه .. برا دهن گشاده ٬ دختر مغروره ٬ گونگولی ٬ دزده ٬ دوست همه ٬ اسم ایرانیه ٬ دختری در مزرعه ٬ بزغاله ٬ اسم پسرونه ٬ رقاصه ٬ یه رگ ایرانیه ٬ افسرده ٬ عر عرو ٬ ناله ٬ حرف در میاره ٬ آقای صحت ٬ قد کوتاهه ٬ سوژه ٬ آقا با شخصیت ٬ صورت درازه ٬ هموطن ٬ روزه خوبی داشته باشید ٬ خانم سیبیلو ٬ نیرگ.ز ٬ خانم دوست دختر و آقای دوست پسر ٬ ۶۴ دندونه ٬ اونی که مروارید داره ٬ فامیل حورا اینا ٬ آقا آبمیوه ای ٬ دختر لوسه ٬ دختر سیاهه ٬ ویوک کوتاهه ٬ ویوک چاقه ٬ اونی که آهنگ گرفت ٬ عزیزه دل ملیکا ٬ عمو ٬ علم ٬ داداش Bc ٬ اونی که شیر داره ٬ هم گروهیه ملیکا ٬ داداش خالد ٬ سوت سوتی و .........
من دلم برا ۴۰ تا بچه هندی با ۱۵ تا استاد هندی و همه ی این اسمایی که براشون گذاشتیم تا بتونیم رااااااااااحت در مورد همشون حرف بزنیم خیلییییییییییییییی تنگ میشه
تو این عکس کل کلاس کلمه " بشین " رو یاد گرفته بودن
... قبلش یه برف بازی تووووووووپ که تو عمرم تکرار نمیشه ... بعد از این عکس از جامون که پاشدیم بچه ها لو دادن که اونام برای ما اسم گذاشته بودن هر چند ما لو ندادیم ... کوچیکه بزرگه بلنده
... خدایی اسمایی که ما گذاشتیمو نگاه کن .. اسمایی که اینا گذاشتن رو نگاه کن
... من عذاب وجدان دارم خوب

دلم تنگ شده ... برا تمام خاطرات پیش دانشگاهی ... برا همه شیطونیامون ... حتی برا "بدترین معلم"
حتی برا "بدترین مدیر"
... بدترین چون هنوز قدرت درک یه دانش آموز رو نداشتن
... نمیدونم چرا همچین شغلی رو انتخاب کرده بودن
... ولی در کل دمشون گرم ... خیلی خوش گذشت ... یادشون بخیر
دلم تنگ شده ... برا ۵ تایی بودن
... برا با فاطمه بودن ... برا با سمانه بودن ... برا سره کلاس دیفرانسیل و هندسه که یه ریز با فاطمه حرف میزدیم
... برا وقتایی که فاطمه چیزی که معلم میگفت نمیفهمید بعد همونو من میگفتم میفهمید .. معلمه میگفت منم همینو گفتماااا ... برا فاطمه ای که خیلی دوره ولی نزدیکه ... برا سمانه که همیشه داوطلب می شد برا درس جواب دادن به خاطر ما ... برا سمانه ای که همیشه یه دیکشنری دستش بود و از معلم فیزیک اسم درسارو به انگلیسی میپرسید ... برای سمانه ای که یه سال تلاش کرده الان میخواد جواب بگیره و دانشجو بشه
... ایشالا که میشه ... چقدر به هوای مارمولک کلاس کنسل کردیم چون معلمه بدتر از ما از مارمولک میترسید ...
دلم تنگ شده ... برا همه روزایی که از ما سر خوش تر تو دانشگاه پیدا نمیشد ... معروف به ایرانیا ... اگه یه وقت ۳ تا نبودیم و مثلا" ۲ تا بودیم همه شاخاشون در میومد که چه طور ممکنه ... یه بار ریحانه نبود هر کی از بقلمون رد میشد میگفت اینا چرا ۲ تان ؟ ملیکا ترجمه میکرد ... چقدر اینا هندی حرف زدن به هوای اینکه ما هندی بلد نیستیم و ملیکا دونه دونه ترجمه میکرد
من دلم تنگ شده ... برا ۲۲ بهمنی که امسال حس نشد
... برا کلاسی که پارسال روزنامه پیچش کردیم و شعار نوشتیم روش ... برا دستایی که قرمز کردیم و رو روزنامه ها زدیم ... حتی پنکه رو روزنامه زدیم ... حتی گوشه تخته رو ... نزدیک بود سقف هم روزنامه بزنیم
... چقدر حرص میخوردیم وقتی معلم فیزیک میگفت خوب دیگه ۲۲ بهمن تموم شد اینارو جمع کنید حواستون پرت میشه
... چقدر حرص میخوردیم وقتی معلم دیفرانسیل از روزنامه ها میکند تا دسته گچی شو پاک منه ...
نصف عکس ها منتقل شد به ادامه مطلب
۱ . فحش میدی ؟ خودتی
... تازه نصفیشو گذاشتم برا یه آپ دیگه .. وگر نه حالا حالاها باید میخوندی
۲ . این آپ زیادی چسبید ... خیلی هاشو حذف کردم ولی حال کردم باهاش
۳ . مادده : بازم میام.تو هم بیا.می بینمت...خوب که چیییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟آخه یعنی چییییییییییییییییییی؟همش میگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی چییییییییییییییییییییییییییی؟ خوب آخه بهش بگو یه بار گفتی فهمیدیم ... گیر داده هاااااااااااااااااااا ...
ببین داداش ننه م از دست تو خیلی شاکیه ... خلاصه خودتو اصلاح کن
۴. من دارم میرم دنبال سوغاتی خریدن ... تو سوغاتی چی دوست داری ؟
![]()
۵. من میترسم ... از رفتن .. از موندن ... از دوستام ... از دوریشون ... از خاطره هام .. از فراموش کردنشون از داشتنشون از ترک کردنشون ... من از این زندگی بدجوری میترسم ....
۶. ریحانه رفت برای همیشه ... ملیکا هم رفت ... سه هفته ای میشه من موندم و من و من و من و من ....
۷ . فکر میکنین چه جوری میشه از بچه های کلاس حلالیت گرفت ؟
۸ . برای سمانه دعا کنید ... کنکور داده منتظر جواباس ... شاید بعد از سالها به عنوان دانشجو خارجی بیاد ایران
... فکر کنم اینجا موندن و پیش خانواده ش بودن به نفعش باشه ... ایران مام دیگه خوب نیست ... ایشالا که هر چی به صلاحشه پیش بیاد ... یادت نره دعا کنی ها
۹ . این پارس اسمایل هم خوب چیزیه ها ... دست دایی احمد درد نکنه
۱۰ . بازگشت فامیلمون خاله مینا و پیشی کوچولو مبارررررررررررررررررررک
۱۱ . دووووووووووووووووووووووست دارمممممممممممم
ادامه ی مطلب یادت نره
ادامه مطلب...

چه شگفت انگیز 
... بعد یکیشون دید چسب داره انگار نباید میکنده یه نگاه به من کرد دوباره چسبوند ... 
... برا با فاطمه بودن ... برا با سمانه بودن ... برا سره کلاس دیفرانسیل و هندسه که یه ریز با فاطمه حرف میزدیم
... ایشالا که میشه ... چقدر به هوای مارمولک کلاس کنسل کردیم چون معلمه بدتر از ما از مارمولک میترسید ... 





