تبليغاتX
جی ام آی




 

خودتو معرفي كن:

حورا هستم ... معرف حضور همگی  ... متولد ۸ اسفند ۱۳۶۷ و تاریخ تولد شناسنامه م هم ۸ فروردین ۱۳۶۸  دارای یه خواهر و یه داداشی شیطون و کوچولو ... دانشجو سال اول رشته معماری ... عشق اسفند و اسفندیا  ... خوش خنده ... بیخیال دنیا ... معمولا" زود صمیمی میشم ... پایه چرت و پرت گویی در سطح بالا ولی نه همیشه ... لجباز ... عصبی ... آدم شناسیم خوبه ...  اگه نامردی از یه دوست ببینم میبخشم ولی حاضر نیستم اشتباه مو تکرار کنم یعنی دیگه اعتماد نمیکنم میزارمش کنار  ... اصلا" پایه درس نیستم به هیچ عنوان ... عاشق تنهایی ... متنفر از آدمایی که همش دنبال یه چیزین که غر بزنن ... عاشق دوستام از هر نوعی که باشن  ( غیر نتی و نتی ) متنفر از رفتن به خرید ( البته با قبول یه سری شرایط حاضرم برم  )

فصل مورد علاقه:

زمستون و سرماش ... مسلما" چون زمستونیم

رنگ مورد علاقه:

نارنجی و سبز

غذاي مورد علاقه:

جوجه کباب و چومین ( هندی )

موسيقي مورد علاقه:

هرچی باشه ... بیشتر آهنگای تند و شاد ... آروم و عشقولانه نباشه که اعصاب ندارم

بدترين ضد حالي كه خوردم:

اینکه فاطی اینجا نمیاد

دوباره اینکه فاطی برا تابستون ایرانم نمیاد

ناشيانه ترين كارهایی كه كردم:

واقعیتی که باید میگفتم و نگفتم

واقعیتی که باید میگفتم و گفتم

یکسال گذشت و درس نخوندم

آماره یکی از دوستامو که خیلی توپ درآوردم ولی آخرش بدجور ضایع کردم

بهترين خاطرم:

هند و همه ی خاطراتی که اینجا دارم جزوه بهترین ها بود برام

بدترین خاطرم :

فوت غزاله

كسي كه بخوام ملاقات كنم:

اول از همه فاطمه

بعد ... دیگه تک تکتونو دوست دارم ببینم

كسي كه نميخوام ملاقاتش كنم:

خدایی کسی نیست که نخوام ملاقات کنم ... بالاخره از دورم که شده دوست دارم ببینم

براي كي دعا ميكنم:

برای همه ... اول از همه برای فاطمه و نمکی و توپول

موقيعت من در ده سال آينده:

زنده نیستم  اگه باشم یه معماره درست حسابی ... سره ساختمون آجر پرت میکنم بالا

دعوتياي من:

اونا که فکر میکنم دعوت نشدن : فاطمه ( بیا همینجا آپ کن  ) ... الهه (حنانه) ... مینا سسی ... سارا ویشمستر ... زهره ... اگه توام کسی دعوت نکرده به دعوت من بازی کن

 

بازیه بعدی سه بند بدون سانسور

 سه بند بدون سانسور باید چی بگم ؟ چه سخت .. من هنوز نفهمیدم بازی چیه  ولی خوب میگیم همینجوری ببنیم چی میشه ...

۱ هفته اضطراب ... یه هفته بی خوایی .. یه هفته پر کار ... یه هفته تا ۹ شب دانشگاه موندن تموم شد ... یه خونه طراحی کردیم که من خیلی دوست داشتم اون خونه ی خودم بود .. شاید یه روز برا خودم یه همچین طرحی ساختم  به به .. به به  ... حالا یه هفته ی دیگه پر از کار که باید تحویل بدم .. کلی امتحان و کلی دردسر و اینا شروع میشه ... کی میشه ۱ ماه و نیمه دیگه بشه ... راحت شم از این دانشگاه ؟ ... از دست ذکیب که انقدر فحشش دادم به خاطره اینکه برداشت منو انداخت تو یه گروه دیگه ... اصلا" تو همه درسا تو همه گروه ساختن ها قابلیت جابجایی اسمه من بالاست ... نمیدونم چرا واقعا" ... این وسط مشکل منم فقط ...

کامپیوتر دیگه سی دیارو نمیخونه ... همه آهنگارو سی دی کرده بودم حالا همین چند تایی که مونده رو دوبار گوش میدم ( البته همین چند تا ۷۵ تا آهنگه ) بعد مجبوری میرم ایران سانگ یا همون یه محل ... نمیتونم چیزی گوش ندم ... الان آلبومه افشینو دارم گوش میدم ... مگه قرار نبود دیگه نخونه ... اینم نصفه بیشتر آهنگاش انقدر شل بود خوشم نیومد 

قشنگ یه ماهو یه هفته این پست ( بجز اینا که با آبی مینویسم ) تو ثبت موقت گیر کرده بود ... نشد که بشه ... نمیدونم چرا ... حاضر بودا ... ولی خوب حسش نبود دیگه .. این حس خیلی مهمه ها ... اصلا" دست کمش نگیر ...

چند روز پیش با ریحانه تو ریکشا نشسته بودیم ملیکا هم تو یه ریکشای دیگه بود ( این مدل ریکشا با اونی که عکسشو گذاشتم فرق داره ... زیادی بازه یه ذره  ) بعد خوشحال و خندان داشتم اس ام اس فاطمه رو میخوندم ... تو حس و حال خودم بودم ... یهو به خودم اومدم دیدم پرت شدم وسط خیابون  ... نگو یه ماشینی داشته از کوچه در میومده این ریکشایی ترمز میکنه یه ریکشایی دیگه م با سرعت میموده میخوره به این ... و همه اینا دست به دست هم میدن که من وسط خیابون دراز بکشم ... حالا بگذریم از اینکه یه طرفه بدنم به حالت پرس و کوبیده و کبود در اومده  ... اون لحظه من فقط تا چشامو باز کردم دیدم ریحانه سره جاش نشسته خیلی شیک میگه  ااا حورا  ... ریکشایی هم گفت : آره ی بااااااااااا .... )))) به یه لحنی گفت که انگار با کمال خونسردی میگه : ای بابا ... تو حالا چرا افتادی ؟ وقتش نبود  به جونه خودم یه جوری گفت انگار نه انگار این که کفه خیابونه یه آدمه  ... از یه طرف ترکیده بودم از خنده از یه طرف ترکیده بودم از عصبانیت  خلاصه فقط سریع بلند شدم چون یه ماشینم داشت دنده عقب میگرفت رو کله ی من  بعد ملت جمع شده بودن به ریکشایی فحش میدادن ... میخواستم بگم دوستان طوری نشده که ... شما چرا خودتونو اذیت میکنید ... چرا خونه کثیف خودتونو آلوده میکنید ... اتفاقه ... پیش میاد بالاخره   .... بعد از اونور ملیکا بدو بدو اومده هر هر میخنده میگه وای حورا چی شد ؟ =))))))))))))))))) جونه من ببین من روزگارمو با چه کورو کچلایی سپری میکنم ... درست نیست به خدا  به اینام میشه گفت دوست ؟

در هر صورت هنوز زنده م

چند تا پاراگراف شد حالا ؟  اصلا" حالیم نشد این بازیه چی میخواست بگه  جونه من هر کی فهمید قصده این بازی چی بوده به منم بگه ... بالاخره این سوال ممکنه برا هر کسی پیش بیاد .. درکم کنید خوب

۱ . یه حرفایی در موردت شنیدم نمیدونم راسته یا نه ... نمیدونم به خدا ... سخته ...  ولی ... دمت گرم توام ؟

۲. خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک کن ... باشه ؟ تا حالا یکیشو افتادم ...

۳. بعد دیگه اینکه ... خداااااااااااااااااااااااااااا شکرت ... این چند وقت خوب بگذره دیگه ... چرا اذیت میکنی آخه ... درست نیست جوون مردم خل و چل بشه ها ... مردم چی میگن ... اصلا" به قول ریحانه تو جامعه هم پذیرفته نیست ... ۱ may تا 21 may ... سری امتحانای مهمتر

۴. میدونی چه جوریه ؟ آدم حرصش میگیره به خدا .. آخه چقدر امتحان ؟ چند مدل امتحان ؟ ... برا هر درسی یه اینترنال ( داخلی ) داریم یه اکسترنال ( خارجی ) ... یعنی تو هر درسی یه دور همه ی این کارامونو استاد خودمون نمره میده یه دور یه استاد از یه دانشکده دیگه میاد نمره میده ... یه دور به طوره شفاهی استاده خودمون میپرسه یه دور یه استاد از یه دانشکده دیگه شفاهی میپرسه ... بعد تازه یه امتحان کتبی داریم ... ظلم نیست ؟ ۵ بار ... من به کی بگم دردمو

۵. توپول بای داد  ... من دیگه باهاش قهرم ... دیگه هم عموش نیستم ...  کی توپوله عمو رو اذیت کرده  عمو وبلاگتو نبند ....

۶. من نشستم رو صندلیه داغ انجمن دایی اینا  سوال داشتین بیاین اینجا بپرسین

۷. نمیدونم تو یه فیلم شنیدم یا جای دیگه ولی خوشم اومد

اینکه آدم وقتی درد دل دیگران رو گوش میده با دردای خودش راحت تر میتونه کنار بیاد

اینکه وقتی با دیگران دردل میکنی اون درد برات تازه تر و سخت تر و غیر قابل حل نشون داده میشه

خلاصه که سخت میگیرد جهان بر مردمان سختگیر ...

۸. من فاطیمو میخوام .... به کی بگم ؟

خوش باشین همگی  

 


| +| نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:35 توسط یکی |