تبليغاتX
جی ام آی




 

سلام و اینا

میبینم که خطم چند تا کشته داده ... چند نفر از خود بی خود شدن  چند فقره (؟) قتل و اقدام به خودزنی داشتیم  باور کنید اگه میدونستم انقدر ناخواناست نمیزاشتم .. من کلی امیدوار بودم ... حالا این چه طرزه برخورده ؟ نمیفهمین نباید بچه رو ضایع کنید نه ؟ تشویقم کنید اقلا" که خطم خوب بشه  ... البته میدونی ؟ خطه من عالیه  یعنی اصلا" هیچ حرفی توش نیست  اینو تند نوشته بودم خوب  تازه زیره دستم هم یه کیفه کج و کوله بود  حالا هی منو تحقیر کنید ببینم به کجا میرسید

خوب تولده ملیکا بعد از ۱ ماه و دو هفته  .. البته خودشم بعد از ۳ هفته شیرینیشو داد و کادوشو گرفت  مثل من که هنوز نه شیرینی دادم نه کادو گرفتم  به این سادگیا که کادو نمیدن اینا  

و باز هم حسام گند زد

ما چون از 24 ساعت 23 ساعتشو با همیم سره تولدها و کادو خریدن ها که میرسه به دردسر میخوریم  باید کلی نقشه بکشیم و دروغ ببافیم که وقتی میخوایم بریم براش کادو بخریم نفهمه  جریان از اونجا شروع شد که منو ریحون میخواستیم از دانشگاه بریم برا ملیکا کادو بخریم ... منو ملیکا مسیرمون تا خونه تقریبا" یکیه ... ولی ریحانه نه ... باید ریحون رو یه جوری تا خونه خودمون میکشیدم بعد از اونجا با هم میرفتیم تا این ملیکا نفهمه مثلا"  .. قرار شد ریحانه به ملیکا بگه که قراره از یکی از ایرانیا که به طوره خیلی اتفاقی اون ایرانیه همسایه روبرویی ماست  یه سی دی که خواهرش فرستاده بگیره .. سره کلاس میزه ریحانه اوله .. پشتش ملیکا پشتش من ...  به ریحانه مسیج زدم گفتم به ملیکا از الان بگو که میخوای بری سی دی بگیری از خانمه ... اونم گفت اسمه تورو تو موبایلم عوض میکنم میزارم اسمه اون خانمه بعد تو به من زنگ بزن من مثلا" با اون خانمه حرف میزنم ... منم اون پشت ترکیده بودم از خنده که این ریحانه قربونش برم چه پدیده ایه خبر نداشتم  حالا مگه ملیکا شیرجه میزنه تو موبایل تو ببینه اون خانمس یا منم ... اسمو دیگه برا چی عوض میکنی  برا احتیاط بیشتر چه کارا که نمیکنه  کلاس تموم شد بچه ها گفتن کلاس BC داریم  منو ریحانه م گفتیم نه کارامونو انجام ندادیم که .. میریم .. ملیکا هم که پایه ... خلاصه قید کلاس رو زدیم .. به پایین که رسیدیم به ریحون یه میس زدم اونم گفت اااااااا خانم فلانی  بعد ورداشت و به شدت طبیعی حرفید ... کلی تعارف تیکه پاره کرد کلی من بمیرم تو بمیری که آره میام ازتون سی دی رو میگیرم ... تلفن که تموم شد ملیکا گفت چه کاریه تو تا اونجا بری ... سی دی رو حورا میاره ... ریحانه هم گفت نمیدونم حالا باید زنگ بزنم داداشم ببینم چی کار کنم ... خلاصه زنگ زد داداشش من فکر کردم با داداششم داره الکی صحبت میکنه ... 1 ساعت حرف زد که آره باید برم سی دی رو بگیرم .... هی میخواستم بهش بگم بس کن ریحانه ... به خدا باور کرد .. چرا تمومش نمیکنی ؟ دیگه لوس شد دیگه  نگو جدی زنگ زده ... بعد تازه داداششم یه ساعت گذاشته بود سره کار که باید برم سی دی بگیرم ... آخر رفت یه گوشه جریان رو به داداشش بعد از 1 ساعت گفت ... داداششم به این حالت در اومده بود :  منو سره کار گذاشتی ؟

خلاصه تا دره خونه ی ما با ریکشا رفتیم بعدش ریکشاییه نامرد ادامشو نبرد ... ملیکا پیاده شد که بره یه ریکشا دیگه بگیره همون موقع مامان بنده نمیدونم دقیقا" از کجا پیداش شدو اصراااااااااااار و  تعارف پشته تعارف که ملیکا جان توام بیا بریم ناهار دلمه پختم  ... من مثله بدبختا اینور اونورو نگاه میکرد که آخه مامان جااااااااان دلمه بخوره تو سرم بزار بره خونشوووووووووووووووووووووووووون مگه دلمه نخوردس آخهههههه  ملیکا هم قربونش برم پایه ... اومد و ناهارو خوردیم و 2 شد ... 3 شد ... 4 شد ... داشت هوا تاریک میشد دیگه ... دیگه داشت کفریمون میکرد  هانیه ( خواهرم ) پای پی سی بود داشت با خواهره ملیکا ( مهدیه ) میچتید  بچه ها هم تو اتاق بودن ... رفتم دره گوشه هانیه جریانو گفتم و بهش گفتم به مهدیه بگه این خواهرشو یه جور بکشه خونه ... مامانش زنگ باز به ملیکا اصرار میکرد که بیا میخوایم بریم برات موبایل بخریم ( موبایلش با کمک من توسط یه ریکشایی به سرقت رفت  ) از مامانش اصرار از این انکار که نه چرا بیام ؟ داره بهم خوش میگذره  ... حالا مامانه من یه تعارف زد تو چرا ؟  نشت یه برنامه برا هانیه بریزه تو پی سی منو هانیه و ریحانه م تو اتاق تو سرو کله ی خودمون زدیم و کلی خندیدیم و به ملیکا فحش میدادیم که آخه آویزون پاشو برو خونتون بینم  .. دیگه ریحانه شروع کرد : آقا من رفتم ... من دارم میرم ... دیرم شد آقا .. من دارم میرم  منم هی میگفتم وایسا با مامانم میرسونیمت ... دیگه ملیکا چاره ی دیگه ای جز رفتن نداشت  خلاصه رفت و مام سریع حاضر شدیم ساعت یه ربع به ۶ بود که رفتیم ... هوا هم تاریک ... خلاصه رفتیم یه جا چند تا چیز براش گرفتیم و ریکشا گرفتیم رفتیم یه جا دیگه هم دوباره یه چیزایی گرفتیم و ساعت ۸ شد ... تو راه برگشت تو ریکشا به ریحانه گفتم کلا" شب یه ترسی توش داره حتی اگه تنها نباشی یه ترسی داره که به دل آدم میشینه ... حداقل به دل من که خیلی میشینه ... شب رو دوست دارم ... خلاصه کشیده شد به اینجا که راننده ی بیچاره باید از ما بترسه نه ما  انقدر میخندیم که بیچاره میگه اینا مستن آیا ؟  دیگه اینکه داره ۲۰ سالمون میشه و هنوز بچه ایم به بقیه بچه های کلاس باز میاد دانشجو باشن ولی به ما نمیاد ... ما زیادی شنگول مزاجیم =)) ریحانه میگفت کفش لیوایزتو نگه دار برا عروسیت =)))))))))) فکر کن دوماد کفش پاشنه بلند میپوشه با کت کوتاه و تنگ تیریپ بربری ( یکی از چندش های دانشگاه ) بعد تو کفش کتونی میپوشی ... بعد به مهمونا میگی صفا آوردین .. قدم رو تخمه چشمه ما گذاشتی آبجی .. دوماد هی ناز میکنه برا مهمونا تو میگی مجلس مارو مزین کردید جمالتونو عشقه دمه همگی گرم به مجلس صفا دادید  =)))))))) کلی خندیدیم ... ریحانه اقدام به خودزنی میکرد  میگفتیم ریکشایی باید نجیب باشه ... ریکشایی باید نگاش به گل قالی باشه  

خلاصه اومدیم خونه خریدارو به مامانم اینا نشون دادیم ... خاله و مامان بزرگم هم اینجا بودن ... بعد ملیکا زنگ زد و کلی حرفیدیم و گفت ریحانه رفت گفتم نه اینجاس ... گفت پس فقط میخواست منو بفرسته خونمون  خلاصه حرفمون تموم شد حسام ( داداشم ) اومد با ملیکا حرف بزنه گوشیو بهش ندادم ملیکا گفت چی شد ؟ گفتم میخواد حرف بزنه گفت خوب گوشیو بده بهش ... تا اینجا به خوبی و خوشی گذشت ... حسام رفت تو پذیرایی که مامان بزرگم اونجا بود ... یهو مامان بزرگم گفت حوراااااااا بیا ببین این به کی داره اینارو میگه ... رفتم مامان بزرگم گفت برگشته داره میگه اینا برات هدیه خریدن فردا خودت بیا بگیر (((((((((((((((((((((((( وای خدا من چه بدبختم از دسته این حسام .. حرف نزن خوب بچه خلاصه داداشمون باز ضایعمون کرد و گند زد

عکسا :

 

جعبه کاره خودمه هااااااا  خوشگاه ؟ دوسش دارم

سفارش هم قبول میکنیم

اینم عخشه ملیکا

۱. فکر میکنم 3 هفته میشه که به ملیکا گفتم عکس از جعبه بگیر و بده و نداد ... مام بیخیال شدیم شمام بیخیال بشین بهتره

۲. تولدم ... دسته همگی درد نکنه .. بنده به شدت شرمنده گشتم ... مرسی داداش نمکپاش خودم  ... و همه اونایی که تو وبش برای من نوشتن ... مرسی آبجی دنیا جون  وقتی زنگ زدی انقدر هل شده بودم که نمیدونم چی گفتم ... اصلا" یادم نیست  ببخش دیگه ... و بقیه بچه هایی که تو این وب نوشتن ... مریم و صهبای نازم   ... سارا جونم که اونم زنگید ... اولین اس ام اس که خودش میدونه کی بوده ... آبجی زهره جونم و ناشناس مهربون برای میل های خوشگلشون  ... نجمه جونم آپت به دستم رسید  .. مرسییییییی همگی

۳. اینو همیشه یادت باشه که هکر هم یه آدمه ... احتیاج به تفریح داره  ۱ روز قبل از تولدم هک شدم ولی انقدر خوب با هکر برخورد کردم که خودم ترکیده بودم از خنده  ... شاید چون آیدیم برام مهم نبود ... فقط چند نفر برام مهم بودن که اونارم میتونستم پیدا کنم  ... خلاصه به فال نیک گرفتیم و هدیه تولده امسالمون  خیلی شیک بهش گفتم مبارکت باشه ... خلاصه از بابه رفاقت وارد شدیم  ... این شد که پسه ادد لیسته منو میزد میومد تعریف میکرد  اولین بار بود که با خونسردیه تمام با آیدی خودم چت میکردم و تحقیقمم کامل میکردم ... ولی نامردی بود که من به خاطره این هکر ۲ تا غیبت خوردم چون نرسیدم کارمو تموم کنم ...

۴. بچه ها فکر میکنم شما تو اددلیسته من امنیت نداشته باشین ... میخواین همدیگرو از لیستامون پاک کنیم ... فکر میکنم خیلیا دوست داشته باشن :-"

۵. سومین بار بود هک شدم و دومین بار بود که این آیدیم هک شد و باز هم baran_hn_89 بعد از 3 سال هنوز زنده س

۶. چه حالی میده با فاطی چتیدن ... هیچ وقت اس ام اس جای چت رو نمیگیره مگه نه ؟

۷. تولدت مباررررررررررررررررررررک توپول جونم ... عمو کجایی ؟ چرا غیبت زده

۸. هینایی که مثلا" از ما ایده گرفته بود و با حجاب شده بود به مناسبت مسافرت روسری و مانتو رو گذاشت کنار  و حالا بعد از مسافرت دوباره روسری و مانتو ... آخه چرا ؟ ... مگه تو نبودی که تو اتوبوس میرقصیدی ؟ چرا ؟ چرا ؟ با من حرف بزن هینا

۹. مرسی نجمه از دعوتت به بازی .. این بازی و بازی قبلی رو با هم آپ میکنم  ببخشید .. من هم تنبلم هم کلی کار ریخته سرم .. آخره ساله ... ۱ ماه بیشتر نمونده  امتحانااااااااااااااا  من خیلییییییی میترسم

۱۰. تولده عیالم ناهید خانم و اون یکی آقاشون مبارک  ... تبریک اینجوریشو ندیده بودیم

۱۱. اینجوریا که بوش میاد برگشتنم داره به آخرای تابستون میکشه ... خدا میدونه

۱۲. آپ پارسال تولده ملیکا تو ادامه مطلب هست ...

خوش باشین

فعلا"

 


ادامه مطلب...

| +| نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 20:7 توسط یکی |


 

سلام

این آپ رو داشته باشین تا وقت بشه بیام تولده ملیکا رو تعریف کنم

کلاس عکاسی داشتیم منم سرخوش ... از یه طرف حوصله نداشتم به حرفای استاده گوش بدم از یه طرف هندی میگفت همه رو

این شد که .....

پیشاپیش از خطه کج و کولم عذر میخوام دوستان  

 

 

پ.ن ۱ : آبجی زهره جونم کجایی ؟ یادی از ما نمیکنی ها ... دلم برات یه کوچولو شده

پ.ن ۲ :  من دلم دقیقا" یه ساله پیش رو میخواد با کلی دوسته توپ با کلی خاطره با کلی شیطونی با کلی چت و کنفرانس دوست داشتنی

پ.ن ۳ : انتخاب بین ۲ تا چیزی که هردوش برات با ارزشن یا بهتره بگم هر دوشو دوست داری خیلی سخته ... خیلییییییییییییییی سخته

پ.ن ۴ : یه مسافرت ۵ روزه ... با دانشگاه ... شمال هند ... خودت ملیکا ریحانه ... برف ... شیطونی ... شب از سرما اشک آدم در بیاد ... کلی برف بازی ... ذات پلیدتو برا کل کلاس رو کنی ... کلی عکس ... کلی خاطره ... کلی تجربه ... کلی چیزای کثیف و نشسته خوردن ... دلو بزنی به دریا .. ۵ روز بشی یه هندی ... عشق و حال و صفا ... کل کل

خوش گذشت  ... ولی زیادی زود گذشت

پ.ن ۵ : جالبترین چیز تو این مسافرت برام این بود که اصلا" یاده آی دیم و نت و این چیزا نیوفتادم ... فقط یاده ۲ شایدم ۳ نفر افتادم ... همین

پ.ن ۶ : بازگشت غرورآفرین ناقلا رو به همگی تبریک میگم  .... وبلاگای جدید همگی هم مبارک ( نمکی ٬ ناقلا ٬ نسیم و گلی و .... ) .... دیگه چی باید بگم ؟

پ.ن ۷ : دیگه شاید تا چند وقت روزشماری برا برگشتن نکنم ... نمیدونم چند وقت ... نمیدونم چرا ...  تا الان که کمتر از ۳ ماهه ... دقیقش بماند

پ.ن ۸ : حس شوخی و چرت و پرت گویی و حتی شکلک نیست

پ.ن ۹ : دوره یه آدمه بی معرفت یا بی منطق یا یکی که حس کنم با هم کنار نمیایم خیلی زود یه خط میکشم میزارمش کنار و دیگه هم طرفش نمیرم ... ولی حاضر نیستم یه دوست رو از دست بدم ... من حاضر نیستم خودمو کوچیکه کسی کنم ... تو میخوای منو به کجا برسونی نمیدونم ... شمام انقدر بیمعرفتی نکن .... خانم ... انقدر سعی نکن منو سره کار بزاری ... دوست باش ... من نمیخوام بزارمت کنار ولی الان برام اصلا" مهم نیستی ... بخاطره این اخلاقای بچگانت

پ.ن۱۰ : من نه عصبانیم نه افسرده م نه چیزه دیگه ... فقط بعد از یه ماه و خورده ای ....

خوب حق بده دیگه ...  

خوش باشین ... فعلا"   

 


| +| نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 و ساعت 14:4 توسط یکی |