سلاااااااااااااااام
اومدم ... نمیدونم چرا
خوبین که ؟
۲ روزه پر خاطره داریم ... نگم نمیشه
... اگه جاش بود فوتبال بانوان رو هم میگم
.. من هر موقع حالم بده یا آپ کردنم میگیره یا کامنت مشنگی گذاشتن
الانم از این ملیکا یا ریحون یا هر دو سرما خوردگی گرفتم .. همین الان در اوجش به سر میبرم .. روز اول .. گلودرد و سر درد ... نمیدونم چه دردیه که الان باید آپ کنم ...
حسش اومده دیگه .. مهم تر از هر چیزی این حسه .. که این روزا کم پیش میاد بنده حس رو داشته باشم ... ولی الان هست .. اه حالا انقدر حرف میزنم تا حسه بپره
![]()
اول بگم ما تقریبا" یه هفته تعطیل بودیم ... همه در جریانن البته
قضیه ش هم اینه که برا عید فطر و یه عیده هندوها چون بعضی از بچه ها میخواستن برن شهرشون و بیشتریا هم نمیخواستن برن
از اون عید تا این عید رو تعطیل کردن ... شد ۱۱ روز تعطیلی ... که قابل ذکره که اصلا" این ۱۱ روز حس نشد
یه اصطلاح دارن میگن بانک زدن .. ۱۱ روز کلاسو بانک زدیم ... قبل از بانک زدن هم معلما فهمیدن و لو رفتیم .. کلیم تهدید کردن گفتن حذفتون میکنیم و میندازیمتون ولی جواب نداد ... خلاصه
ملیکا و ریحون ۳ روز رفتن مسافرت ... منو تنها گذاشتن نامردا
.. یکشنبه شب برگشتن ... دوشنبه صبح ملیکا اومد دمه خونه ما که بریم یه کتابی رو کپی بگیریم ... رفتیم و برگشتیم نمیدونم چی شد که یهو خونه ما موند
... نه خوب ... چه نامردم من
... با کلی خواهش و التماس که بیا با هم کار میکنیم و اینا موندگارش کردم .. رفتیم وسایلشم آورد و زنگ زدیم ریحونم اومد تلپ شد
کلا" ما زیاد اینور اونور تلپ میشیم ... بعد خلاصه ... یه ذره کار کردیم و بیشترشو من از فوتبال گفتم و خندیدیم اونا از مسافرتشون گفتن و خندیدیم ... پز میدادیم به هم
سه شنبه صبح که امروز باشه بعد از ۱۱ روز میخواستیم بریم دانشگاه که دیر هم از خواب بلند شدیم و هول هولکی لباس پوشیدیم رفتیم دانشگاه .. ۱۵ مین هم دیر رسیدیم
... یه جا وسط راه هم نمیدونم چی شده بود یه بوی بدی میومد که تا ما به خودمون بیایم تمام حس و حال معنویمون پرید
... خلاصه فیزیک داشتیم ... از این درس هم اگه بگی یه کلمه میفهمم .. خوب .. دروغ چرا ؟ نمیفهمم
.. معلمه شم همون زنه س که اولا به من میگفت زورا
.. بعد چند وقته دیگه به انگلیسی نمیگه .. همه رو به هندی میگه ... کلی چپ چپ نگاش میکنیم تا یادش بیوفته ۳ نفره دیگه هم هستن که ما باشیم ... بعد سره کلاس که دیر رفتیم .. اول اصلا" گیر نداد .. بعد همه رو که به هندی گفته اومده برا ما به انگلیسی بگه .. کلی داد و بیداد هم سرمون کرد که شما دیر اومدید و من باید هر چیزی رو چند بار بگم .. خوب وظیفته عزیزه من
زنگه بعدش معلمه اومد سره کلاس ( آقا تپل متلی ) ... شبیه دراکولا میمونه
... موهارو روغن زده بود و چسبونده بود به سرش و از پشت هم بسته بود
..خیلی زیباااااا و دلنشین .. آقا دله منو که بررررررررد ... دلربا شده بود
خلاصه وارد کلاس شد و یه کم خوش و بش کرد با بچه ها ... اسم درسمون رو مثل همیشه نوشت و بعدشم تیترو نوشت .. برگشت گفت این جلسه این درسمونه .. این الان تموم شد جلسه بعد میام یه تیتر دیگه مینویسم ... یه مبحث دیگه ... اونم تموم میشه ...
رییس دانشکده گفته نباید بهتون درس بدیم ... تا وقتی اون بهمون نگه همینجوری تیترو مینویسم میرم .. خودتون باید پیدا کنید بخونین .. کتاب هم نمیتونم معرفی کنم
... آقا منو میگی مرده بودم از خنده .. عجب خر
با احساسات بچه مردم بازی میکنن ؟ ... مگه بی کسو کاریم
خوده معلمه هم هر هر میخندید میگفت من متاسفم من نمیتونم کاری کنم ... رییس هم خودش تا ۲۹ اکتبر نیست ... ( رئیس خودش بانک زده
) ... اون بیاد باید برین ازش خواهش کنین که اجازه بده ما درس بدیم ... جون جون ... باشه حتما "
... بعد میگه تا ۲۹ که اینجوریه .. میتونین یه چند روز بیشتر از تعطیلاتتون لذت ببرین
... یه ذره نشست بچه ها باهاش چونه زدن که حالا درس بده ما به اون رئیس نمیگیم .. بچه خر میکنیم سرشو گرم میکنیم
... قبول نکرد و پاشد گفت خوب من اینجا الکی بشینم که فایده نداره ... شمام بشینید فایده نداره .. پس من میرم شمام از تعطیلاتتون لذت ببرید
رفت .. مام رفتیم که لذت ببریم
رفتیم تو محوطه دانشگاه داشتیم قدم میزدیم از قضااااااا یهو یه پیامک (
) به من رسید ... اگه گفتی کی بود ؟ ... فاطییییییییییییی
... پشت سرش بهش زنگ زدم و ۲ دور خودم ۱ دور ملیکا یه دور ریحون باهاش حسابی حرفیدیم و خوش گذشت .. بعد دیگه هی رفتیم اومدیم گفتیم آخی فاطیییییی .. هی رفتیم اومدیم گفتیم فاطیییییی ... دیگه خوشحال بودیم که به فاطی نزدیک شدیییییییییییم
آخ جووون عخشه مننننننن
...
بعد رفتیم ناهار بیرون .. بعد از ماه رمضون دیگه دانشگاه نرفته بودیم که ناهار بریم بیرون .. خلاصه تا غذا خوردیم دوتا از بچه های کلاس اومدم همونجا
اول که بای بای میکردن یه جوره بدیییییی ... بعدشم اومدن بالا سرمون عیدو تبریک میگن ... گفتم خسته نباشید واقعا"
بعد از ناهار دوباره رفتیم دانشگاه ۱ ساعت مونده بود به کلاس ... مام باید چند مدل دیوار آجری میکشیدیم .. کارمون نصفه بود نشستیم ۱ ساعت تکمیل کردیم ... معلمه یهو اومد تو ... ۳۰ مین از کلاس گذشته بود ... گفت برنامه عوض شده امروز کلاس ندارین جمعه دارین
بعد از ۳ ماه برا چی آخه ؟ برا چی باید برنامه تازه عوض شه ؟ هندیه باقالی
... معلمه که رفت کله کلاس رفت رو هوا ... گونگولی و دهن گشاده و کلا" همه وسط قر میدادن ... مام دقیقا" به این حالت
.. خوب دوسته من انقدر خوشحالی نداره که .. احساساتتو کنترل کن .. تازه ما کلی معلمه رو فحش دادیم که چرا بعد از ۳۰ مین تازه یادت اومده بیای بگی
![]()
معلمه که رفت مام باروبندیلو جمع کردیم بریم .. منو ریحون گفتیم بریم بیرون ساعت ببینیم ملیکا گفت نه بریم خونه .. راه افتادیم که تا به دره دانشگاه میرسیم تصمیم بگیریم
بعد غر میزدیم به ملیکا که تو از صبح یه جوری هستی .. اصلا" امروز پایه نبودی و اینا ... دیگه زد به سرمون همینجوری ملیکا رو تحقیر میکردیم .. گفتم اه اه چندددددددددش ... ریحانه گفت اصلا" امروز یه جوری هستی .. لزجی
))))) .. همینجوری داشت میگفت یهو دیدیم رو زمین دراز کشید =)))))))))))))))))))))))))))
... آقا صحنه انقدر خنده دار بود که قابل وصف نیست خدایی
... نمیدونم پاش تو چاله رفت .. تو باغچه رفت .. نمیدونم خلاصه .. فقط همینجوری که داشت حرف میزد یهو پورت فولیوش ( پوشه ی گنده
سایزه خانواده
) پرت شد یه طرف و خودشم پخش زمین شد
... ملیکا که نشست لبه باغچه تو سرو کله خودش میزد و میخندید ... منم نشستم جلوش ... از زوره خنده نمیتونستم حرف بزنم ... بعد با کلی خنده میگم الهی .. پات درد گرفت ؟
دلسوزیم از هر فحشی بدتر بود
خودشم پاشو گرفته بود و میخندید ... اصلا" صحنه ای بودا ... خلاصه ریحانه رو بلند کردم این ملیکا بدتر از ریحانه ... مگه بس میکرد ؟ .. گفتم بچه های کلاسمون دارن میان پاشین جمع کنید خودتونو ... بالاخره راه افتادیم تا دمه در مثل خر خندیدیم .. اصلا" صحنه توصیف ناپذیره ... انقدر قشنگ خورد زمین که منو به کل مرد =)) ... جای چند هفته که نخندیده بودم خندیدم
... خدا خیر بده این ریحانه رو ... اصلا" من همیشه گفتم هدف از خلقت ریحانه خندوندن من بوده .. هدف از خلقت منم خندیدن به ریحانه
... آخرم این ملیکای چندشه لزج نذاشت بریم بیرون .. پایه نبود دیگه
اومدیم خونه ...
فوتبال هم بگم ؟
... نه آقا چند روز دیگه میام میگم
فقط اینکه بانوان مغلوب شدن
۳-۱ باختن .. اینم یه عکس ازشون
فعلا" داشته باشید تا بقیه عکس ها و شایدم فیلم ... کسی چه میدونه :-؟؟
خوش باشین ... فعلا"
