تبليغاتX
جی ام آی




 

سلام  خوبین؟خوشین؟سلامتین؟  میبینم که امروز عید نبود و یه فرصتی پیش اومد واسه مناجاتهای بیشتر  عرض کنم که من ملیکام  غافلگیر شدین نه؟ خوب واسه اینکه از این حال متعجبی در بیاین یه کوچولو از مهدکودکمون بگم  خوب از کجا شروع کنیم؟..من با این عکسا پیش میرم....شماهام دنبال من بیاین 

 خوب .. اول بزارین روشن کنم واستون که ما خیلی به تمیزیه میزامون اهمیت میدیم...هندیام همینطورن .. این عکس هم سنده ..  والا ما یه روز صبح که رسیدیم کلاس اومدیم وسایلمونو بزاریم رو میز دیدیم یه بنده خدایی قاب دستمالشو گذاشته رو میزو متواری شده  آخه دانشگاه ما ۲جور کلاس داره..صبح که ما میریم..عصرا که یه کلاس دیگس ....به حورا گفتم:چندبار بهت بگم لباساتو نیار دانشگاه زشته؟  

من یه سوال واسم پیش اومده...چه طوری میشه یه نفر با این قاب دستمال به این کثیفی میزشو بتونه تمیز کنه؟  این حورا هم که به میزو sheet  کثیف حساسه  اینو رو میزش دید داشت از خوشحالی دق می کرد .. اینارو بیخیال اون ۲تا عزیزای دل منو اون پشت .. ماشالا .. ماشالا .. معلوم نیست دارن چیکار میکنن .. یکی از یکی گل تر دارن میز جابه جا میکنن مثلا...خلاصه از من گفتن بود اگه می خواین میز تمیزی داشته باشین از پارچه و لباسای کثیف استفاده کنین

 

خوب.....این عکسه مال روز تولد علیرضا س ولی ما واسش اسم نزاشتیم...اصلا به ما چه؟ همکلاسی مثل ناموسه آدمه .. دخترو پسرم نداره ..!  اینارو ولش...خوب تولد بود و ملت خوشحال .. بدم خوشحال بودنا .. بد .. این جمعیتی ام که می بینید جمعیت باحالا و خفنای کلاسن .. اونایی که خنجری شدن بر قلب مومنین والمومناة ..  خوب من سعی می کنم معرفی کنم توام قوه ی تخَیل رو بکار بگیر .. خوب از سمت چپ .. اون پسره که کناره پسر بلوز سفیدس .. دیدی؟ آره .. همونه .. درسته .. اون عزیزه دلم .. بزغاله ی عزیزه که لبخنداش و خندهاش تکه  .. وقتی می خنده شما ۲ردیف دندونای زیبا و کج و کوله رو می بینید که به نوع خودش بی نظیره  خوب بریم سراغ اون پسر بلوز سفیده .. که همون دوست همه س و دل می بره .. بطور کلی بخوام بگم : hammad جون دلبره .. دلارو میخره .. با خودش میبره ..

بعدی خواهر خوبم صبا جونه که تی شرت مشکی پوشیده .. فاصلشم با hammad جون بیشتر از ۱وجبه و اسلامیه صبا جون یکم مغروره یکمم نچسب و هندی مسلک

خوب بریم سراغ او دختر صورتی بد رنگه اون اسمش حنا س ....یه دختر هندیه به تمام معنا .. من که ازش راضیم .. خدا ازش راضی باشه ما بهش میگیم دختری در مزرعه ( حنا دختری در مزرعه )  

خوب میریم سراغ اون دختره که جلوی دختری در مزرعه نشسته .. چهارخونه س لباسش .. اون آتیکا س .. یه رگه ایرانی داره و شعره فارسیم بلده بخونه  .. اونم ماجرا داره بعدا" میگم .. آتیکا هم جزء قشر دلبره جامعه س .. آخ یادم رفت بگم  اون یارو که کله ش از بالای دختری در مزرعه معلومه مولود عزیزه  .. اسمش نه ها .. منظورم علیرضا س .. همون که تولدش بود .. حوب بعدی  .. سمته راست اون دختره که گوشه ی عکسه .. اون سمیه س معروف یه عر عرووووو  آخه دم به دیقه ( دقیقه  ) گریه میکنه .. البته دلیلش مشخص نیست و کارشناسا دنباله علت هستن غمت نباشه  ولی بدک نیست .. پسرا بخصوص hammade عزیزم بهش میگه واااای تو چقدر باحالی .. لباستو گوشواره تو کفشتو شالت و .. همشو با هم ست کردی .. وای خانومه ست  .. جمله شو به هندی بگم ؟ فکر کنم جالب باشه  
Wow sab koch maching?sandalz bi maching..bonde bi machin…sabkoch maching?miss maching…  

خلاصه بریم سراغ نفر کناریه سمی جونم .. اون zaira س .. ما بهش میگیم دهن گشاده .. البته نامردیه  آخه دختره خوبیه  .. منکه رضایت ۱۰۰٪ دارم ازش  نفره بعدیش صنا س .. فضوله و از این بچه حرف دربیارا .. البته طبق آماره بنده نه به اون شدت ها ولی فضوله ..
نفره آخرم که صورتش پیدا نیست چون تکون خورده .. با عکاس هماهنگ نبوده  اون اسمش عرشیا س .. دختره خوبیه و مشق های دوستاشم میکشه یه وقت ها  اگه خدا قسمت کنه و اونجوری که من شنیدم قراره بشه gf علیرضا  البته ما همه رو خواهر برادرهای دینی میبینیم و بس  

خوب تا اینجارو  که گفتم فقط معرفی بود .. بریم سراغ تولد  تولد علیرضا بودو ملت خوشحال .. ۱۵۰ نفر با هم یه کادو دادن که ارزشه معنوی داشت بیشتر .. ارزشه مادی چیه ؟ یعنی چی ؟ مگه آدم واسه دوستش سنگه تموم میزاره ؟ این درسته آخه ؟ نه درسته ؟  

خلاصه ما نشسته بودیم که دیدیم ملت ۲ گروه شدن  خواهرا و برادرا میخواستن بازی کنن .. اول بازی رو توضیح میدم که روشن بشین  بازی تیریپ کل کله دخترا و پسراس .. چون هندیا عاشق فیلمن برا همین یه گروه مثلا" دخترا یه فیلمی رو انتخاب میکنن بعد دره گوش یکی از پسرا میگن .. اونم باید برای بقیه پسرا بازی کنه و اونا حدس بزنن چه فیلمیه  .. پانتومیم  .. بی کلام  .. بعد اگه پسرا تو ۱ مین حدس زدن برندن .. اگه نه که دخترا بردن

واااای محشر بود .. جفتک مینداختن اون وسط .. فکر کن چتری برا دو نفر رو بخوای برا یکی پانتومیم بگی .. فقط اسم فیلمو ... تصور کردی ؟ توپ بود نه ؟  حالا دیوانه ای از قفس پریدو اجرا میکنیم همه با هم  اینهمه فعالیت غافل از اینکه این بازی برنده و بازنده نداره .. انقدر بازی میکنن تا خسته بشن و کم بیارن و برن سره کارشون  دختری در مزرعه هی میخواست اسم یه فیلمو بفهمونه بقیه نمیفهمیدن آخر رقص فیلم رو انجام داد تا فهمیدن  جالبیش اینه که بدونید همه ی این دختر پسرا مسلمونن  اینجوریه دیگه

اینا بازی میکردن مام بازی میکردیم  بیکاریه دیگه.. عالمی داره..! کلاس نداشتیم .. حوصله هم نداشتیم بخاطر همین ... مثلا نقطه بازیه ولی انگار منو ریحون هویج بودیم یه خطو ریحون کشید که همچین شد...  بد حضورمون کمرنگه...بد ما بازی می کنیم این هندیای ننه مرده با تعجب مارو نگا می کنن  ...  اونا بازی میکنن ما اونارو با تعجب نگاه میکنیم  روابط کاملا" متقابله

 

واییییییی اینجا من بردم  حورا هم کلاْ حضور نداشت نه کمرنگ نه پرنگ .. مسابقه ی سختی بود و رقیبمم سرسخت بود ولی من بردم   از همینجا از استاد عزیزم جناب فندق قلینژاد فندقپورزاده ی اصل تشکَر می کنم .. همچنین از فدراسیون XO که زحمات زیادی رو در این راه کشیدن  راستی آبیه منم صورتیه ریحونه....  

 

این یارو منو مرد کلاً.....به به.... چقدر قشنگ داره با موبایلش حرف میزنه شناختیش؟  نه..اشتباه گفتی... نه نه...!اشکال نداره خودم میگم ... این حمَاد (hammad)فکر کنم همون حامد خودمونه ولی به سبک لهیده ی هندی .. از اونجا خیلی تو نخه دوستی با دختراس ما بهش میگیم دوسته همه  .. ۱۰۰ ٪اعتماد به نفسه آخ..آخ...این یارو تو orkut هم هست ... خوندنه پروفایلش بر هر مسلمانی واجبه  اونجا گفته

 five things I cant live without: ma nokia N-72 ,ma lap,ma bike umm..my gurl..n ofcourse oxygen !!

۵ چیز که من بدون اونا نمیتونم زندگی کنم : نوکیا ان- ۷۲ ام .. لپ تاپم .. موتورم .. دوست دخترام  .. و البته اکسیژن

غافل از اینکه موبایلش motorolae  من مرده ی این اعتماد به نفسم .. خوب، با سبک جدیده با موبایل حرف زدنم آشنا شدین...تبرک می گم  

خوب اینجا .. حورا میخواسته از این عکس بگیره  باهاش شیب زمین رو انداره میگیرن

یهو این  این یارو که داره فیلمبرداری میکنه خودشو پرت میکنه که از دستگاه نگاه کنه و حورا عکس گرفته  .. به این روش عکاسی میگیم .. چی میگیم؟؟؟ آهان...میگیم شکار لحظه ها  ... عجب فیلمیم میگیره ... من از همینجا از صدا و سیمای هند تشکر میکنم که باعث شدن ما بتونیم حرفمون و به جهان و جهانیان برسونیم ... از همینجا به خانوادم در ایران هم سلام میکنم ... اگه منو میبینین بدونین که دلم براتون خیلی تنگ شده عزیزانم ...  خوب بسه دیگه چقدر فیلم میگیری برادر ...  این یارو سبزه اسمش مشیره...ریحون بهش میگه شیر ... داره نقشه برداری می کنه .. البته از یه زاویه دیگه فیلم برداریم میکنه   معمار آینده ی این مرز و بوم ... ماشالا به این گل پسر آمار نشون میده که اینجور آدمای فعّال همیشه موفقن  .. یاد بگیرین این یارو هم که دفترشو گرفته بغلش دختر نیستا...پسره ولی یکم نازدار بلاس   اینا با اون دوسته همه بچه های گروه حوران ..

 

خوب این عکس عشقو نشون میده...  البته از نوع مادر فرزندیشا.... آره درسته...اینجا دانشگاه ولی لژ خانوادش ...  هتل بزرگ JMI پذیرای شما و خانواده ی شماست ....همیشه و در همه ی فصول....  ایشون از کارگرای ساختمون هستن که برای رفع خستگی تقریبا" جلو دره کلاس ما استراحت میکنن  خسته نباشن ...

 خوب بریم سره عکس بعدی که هدف از این عکس فقط و فقط نشون دادنه حس نودوستیمونه و ولاغیر  .. البته از خود تعریف نباشه ما خیلی مهربونیم .. خیلیم فداکار .. اصلا" خیّریم  .. خیلیم به همه کمک میکنیم ولی اصلا" نمیخوایم جایی گفته بشه که یه وقت ریا بشه )) .. حالا عکس .. نه اشتباه نکن این عکسه بچگیای ما نیست  .. اینا بچه های کارگرای محترم دانشگامونن  .. از قضا یه روز قبل از ماه رمضون بود .. نه .. وایسا .. اول یه نکته بگم .. ما از ۹ صبح الا ۴:۳۰ بعد از ظهر میریم دانشگاه .. زحمت کشیم دیگه .. بعد سره زنگ ناهار چون ما حس غذا آوردن نداریم بوفه مونم خیلی خزه .. بیشتر آبمیوه میخوریم یا میریم بیرون  اون روزم رفتیم آبمیوه خریدیم داشتیم میرفتیم طرف کلاس که این بچه هارو دیدیم .. من از چند روز قبل این بچه جینگیلیارو میدیدم ادا درمیاوردم .. حورا و ریحونم چون مودبن دست تکون میدادن  .. خلاصه داشتیم میرفتیم دیدیم این جینگیلیا دارن مارو نگاه میکنن و آبمیوه میخوان .. مام ناهارمون دادیم بهشون  .. بعدشم ازشون عکس گرفتیم که دوره هم باشیم  خلاصه اینکه عکسه بچگیای ما نیست ... عکسه رفقاست

اینم عکس سال  جالبیش این بود که زنه اومده بود وایساده بود سره پا بعد این سگه لم داده خوابیده ... اینجا ایستگاه اتوبوس است ... اینجا هند است  ... اینجارو زیاد جدی نگیر

 

حورا :

خوب ملیکا به خدافظی نرسید  ... من از همینجا از ملیکا .. این دوسته عزیز و بزرگوارم تشکر میکنم  خیلی مردی حاجی  ... من به دلیل نداشتن حال مناسب برای آپ کنار کشیدم و حاجی (ملیکا) قبول زحمت کرد  حاجی ما کوچیکه شماییم .. مارو تو رازو نیازاتون فراموش نکنید ... خلاصه بد التماسه دعا داریم  

قالب چطوره ؟ حال کردید ؟  اینم کاره ملیکاس ... حسابی شرمندمون کردی حاجیییییی

بعد دیگه ... من نمیتونم لال شم که  یکی دیگه هم آپ کنه من تا یه چیز نگم نمیشه  

پاک شد ... من حالم خوبه به خدا ...

حاجی بازم مرسیییییییییییی  

فعلا"

 


| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 11:45 توسط یکی |


 

سلاااااااام ... من دوباره قصد دارم آپ کنم  .. خوبی ؟ خوشی ؟ خانواده خوب هستن ؟ نماز روزه هاتون قبول  

راستش پارسال من هر اتفاقی می افتاد سره کلاس سریع صفحه اول کتابم مینوشتم همونارو آپ میکردم ... امسال از اونجا که کتاب نداریم به آپ کردن که میرسه هیچی ندارم برا گفتن  این شد که بر آن شدیم که با عکس فقط آپ کنیم فعلا" .. تا ملیکا که حافظه ش فرفره س بعدا" آماره خاطراتو بده و من آپ کنم  حافظه من که تعطیله ... ازش کار نکشیدم اونم بنده خدا رفت لالا  استراحت مطلق تشریف داره

خوب چون ماه رمضونه فعلا" از گذاشتن عکسهای اشتهاآور خودداری میکنم .. هر چند بهتره بزارم ... سختی میکشید ثوابه روزتون بیشتر میشه  حالا خود دانید ..

بریم سراغ عکس ها

این شما و این ریکشاااااااااااااااا

حال کردی ؟ خدایی ببین چقدر خوشگله  تاکسی هندیه ... من و ملیکا با ریکشا میریم دانشگاه ریحون با ماشین ... این ظلم نیست ؟ خدایی ظلم نیست ؟ .. ستمه  .. هر دفعه ریحون رو سوار بر ماشین میبینیم یاده این شعر می افتیم و با ملیکا میخونیم و اشک میریزیم ( یکی همسن تو سوار ماشین خدا بهت پوزخند میزنه .. میکنی با کینه دعا که منم میخوام مایه دار بشم کینه رو کنم ترکش .. دعا نکن بی اثره نمیکنن درکش  )

حالا ریکشا رو دیدی ؟ ریکشارو بیخیال شو چشمشو در آوری پشتشو نگاه کن ... خونه ی ماس  تمام هدف من از گذاشتن این عکس همین بود ... البته عکاس که ملیکاس ... که وقتی داشت میومد خونه ی ما طی یه عملیات زیرکانه تا راننده پیاده میشه سریع این عکس غافلگیرانه رو میندازه و ریکشارو غافلگیر میکنه

--------------------------------------------

خوب چند تا عکس از jmi بزارم  ببینید ما کجا درس میخونیم

این دره ورودی دانشگاهه

 --------------------------------------------

نزدیک تر میشیم  .. میریم تو دانشگاه 

--------------------------------------------

مستقیم میرییییییییییم میرسیم اینجا ... ببین دارم آدرس دقیق میدما ... حالا پا نشین فردا بیاین   اینجا دانشگاه مهندسیه ... البته پشت عکاس  این ساختمون روبرو رو هنوز نفهمیدم چیه ... بعد از این غذاخوریه که بعدا" مفصل عکسای قشنگشو میزارم  که دلتون آب شه

--------------------------------------------

بعد میری سمته چپ .. همینجوری میرییییییی تا میرسی به دانشکده کذایی ما  البته در دسته احداثه ... برا همین زیاد جدی نگیرش

 

--------------------------------------------

خلاصه مستقیم میری از پله ها بالا با همچین صحنه هایی مواجه میشی

عکسو ببین ... من واقعا" نمیدونم چرا ؟ شما میدونید ؟

-------------------------------------------- 

نزدیکتر میشوییییییم  پله های باحالیه خدایی ... پا نداده اینجا عکس بگیریم  میگم که .. ساختمون در دسته احداثه ... ۱۶ تا آجر میزارن رو سرشون از اینجا میان بالا میرن طبقه بالا رو درست کنن

-------------------------------------------- 

نمای کلی  مایع آبروریزی  منطقه محرومه دیگه ... بد میگن خوش بحالتون پریدین رفتین دانشگاه ... حاضری اینجا درس بخونی ؟  ۴۸ ساعت یه بار هم میتونی بخوابی  ببین عزیزه من درس خوندن سخته ... زحمت داره ... باید مشقت کشید ... اینه  ... والا ما که قصده ادامه تحصیل نداشتیم ... قصده چیزه دیگه ایم نداشتیم البته .. سوء تفاهم نشه  درس چیه بابا بشین زندگیتو کن

--------------------------------------------

دیگه دارم زیادی با دانشگاه آشناتون میکنم  ... سر انجام به دره کلاس میرسیم ... این دره کلاسمونه ...

 

--------------------------------------------

خوب ...میریم تو کلاس  اولین روزی که ما رفتیم دانشگاه از چند روز قبلترش تو شهر داشت بارون میومد .. ما دیگه فکر نمیکردیم بارون انقدر باحال باشه که جاهایی که سقف داره هم بیاد  ولی ای دل غافل ... رفتیم تو کلاس دیدیم بابا ما خیلی از دنیا عقبیم ... ببین چه خبره

حالا تو عکس زیاد معلوم نیست ولی کلاسو آب گرفته بود .. مام رفتیم آخر کلاس نشستیم ... حالا من خندم گرفته بود که آخه این چه وضعیه ... بابا قربون ایران خودمون ... اینجا مثلا" دانشگاه خوبه این مملکته ... این هندیا هم که خیلی راحتن ... اصلا" ذهنه خودشون رو مشغول نمیکنن  معلمه هم هی سوال میپرسید که از کجا اومدید و کی اومدید و کجا میریدو و خلاصه ... بیاین ی تو عکس دقیقتر شیم  

میبینی چقدر از دنیا عقبیم ؟  نه آخه تو از این جورابا داری ؟ ببین منو تو نباید از این جورابا داشته باشیم ولی این باید داشته باشه ... میبینی ؟ ...این جورابش  با احساسات آدم بازی میکنه  ...  هواکش اساسی داره =)) مطمئنم تو گرمای آدم کش اینجا این جوون اصلا" احساس گرما نمیکنه  آقا این جورابش تیری شد بر قلبم =)) یکی منو بگیره

--------------------------------------------

از این عکس چی میفهمید ؟

این حرکتی که مشاهده کردید فیلم خون بازی بود  حالا چرا و چگونه ...

با بچه ها داشتیم حرف فیلم خون بازی رو میزدیم ... گفتیم خون بازی آخر نداشتو و معلوم نشد چه خبر شد و این حرفا ... بعد من داشتم میگفتم آره رفت رفت رفت یهو :-؟؟ ( این شکلکه )  این شد که این حرکت شکل گرفت  دیگه برا هر چیزی یه همچین چیزی میسازیم

--------------------------------------------

 باید برای یه ماکت کره درست میکردیم ...

کره هارو داشتیم درست میکردیم ... یه معلم داریم بهش میگیم سیبیلو  .. هیچ نقشی نداره ... یعنی کمک معلم میاد سره کلاس ... همش هم با ما هندی حرف میزنه ... هرچی میگیم بایا اینگیلیش بولو  باز جلسه بعد هندی میحرفه ... خیلیم یه جوریه  به قوله خودمون آقا سیبیلو یه دختره نمونه س  اصلا" این مرد خیلی لوسه ... خلاصه ما با سمباده افتاده بودیم به جونه کره ها ... این اومده چک کنه ...

کره ی ریحانه رو گرفت گفت خیلیییییی خوبه ... کره ی منو گرفت گفت ماله ریحانه بهتره ... کره ی ملیکا رو گرفت گفت نهههههه حال نداد  همه اینارم به هندی میگفت ... این حال ندادشو ما نفهمیده بودیم ... دیدیم ملیکا ترکیده از خنده میگیم چی گفت میگه نهههههههه حال نداااااااااد

--------------------------------------------

باید مکعب درست میکردیم ... معلمه هم خیلی گیر میداد که یه وقت مکعبت کثیف نشده باشه ... چسب جوری زده باشی که ۲ تا ضلع رو هم نیومده باشه ... چمیدونم حسابی گیر میداد ... برا هر چیزیم نمره کم میکرد ... من برا اون روز کلی کاره دیگه ام داشتم برا همین خانواده بسیج شدن به من کمک کنن  تا صبح بیدار بودیم ... چندتا مکعب دادم مامانم درست کنه ... صبح رفتم دانشگاه مکعبارو برداشتم رو ماکت بچسبونم دیدم ای واااااای ... مامانم چه کرده با دله من

همه مکعبا یه مشکلی داشت ... این که اصلا" خدا بود  یه ساعت با ریحانه نگاش میکردیم از خنده اشک میریختیم  خلاصه اینو مجبوری چسبوندم ته ته که معلوم نباشه  ولی مامانم چه کرده بود خدایی ... معلوم بود حسابی خواب بوده

--------------------------------------------

یه بدبختی هم مکعب درست کرده بود ... افتاد دسته پسرا ... شروع کردن باهاش فوتبال بازی کردن  هیچی از مکعبه باقی نموند

اینو از رو زمین جلوی میز ما برداشته بود اینجوری  نگاش میکرد ... مام خندمون گرفته بود ... حالا من هی میخواستم خودمو کنترل کنم مگه میشد ...

--------------------------------------------

یه شیت باید تحویل میدادیم که حالا نمیدونم چه جوری توضیح بدم که چی بود  ولی خلاصه ش اینکه قاعده ی این شکل باید شش ضلعی بود ولی ما ۳ تا با اعتماد به نفس کامل ۸ ضلعی کشیده بودیم بعد زیرش نوشته بودیم ۶ ضلعی  آخر سوتی بود خدایی ... یکی اومد بالا سر ریحانه گفت هگزا ۶ ضلعی میباشد هااااا  ... بعد ریحون اومد به ما گفت ... کلی ضایع شدیم .. بجا هگزاگونال اوکتاگونال کشیدیم

--------------------------------------------

 این عکس محشرههههههههه  آقا معلم گفت برین سره میزاتون بشینید کار کنید ... منم از همه جا بیخبر رفتم طرف میزم با همچین صحنه ای مواجه شدم

 

این کلاه کاسکت یکی از پسرای کلاسه  البته نمیدونم چرا رو میزه من .. دقت داشتی ؟ کلاه کاسکت  ... فقط نمیدونم چرا کلاه کارگرای ساختمون میزنه  ... اینجا نکه کلاه برا موتور سوارا اجباریه دیگه هر چیزی سرشون میکنن  البته از این کلاها زیاد سرشون میکنن ها ... ولی این که رو میزه من بود دیگه حرفی برا گفتن نذاشته بود

--------------------------------------------

سقف کلاس کامپیوترمون

من واقعا" نمیدونم چرا سوراخه  آخه سقف چرا باید سوراخ باشه ؟ ... کل کلاس رو به جا اینکه به مونیتور نگاه کنم به سقف نگاه میکردم که آخه چرا ؟

به ما گفتن کلاس کامپیوتر داریم باید بریم کامپیتر لب ... مام رفتیم و نشستیم تو کلاس ... هر کدوممون هم فرسخ ها با هم فاصله داشتیم  ... گفتم الان معلمه یه درسی میده ... یه کاری میگه بکنید بعد من ضایع میشم ... دیگه خیلی سطحشونو بالا گرفتم ... معلمه اومد با کلی دنگ و فنگ دستگاه و وصل کرد ... گفت میرید تو منوی استارت .. بعد پروگرام .. بعد word رو باااااااز میکنید  گفتم خدارو شکر وورد که دیگه چیزه خفنی نداره که بلد نباشم ... بعد دوباره گفت هر چی دوست داشتید بنویسید بعد بهتون یاد میدم که چجوری سیو کنید  سیو ؟ سیو رو میخوای یادمون بدی ؟ بیخیاااااااااال ... بعد گفت به هر زبونی که دوست دارید بنویسید ... منم نشستم به فارسی هر چی دوست داشتم نوشتم ... فحش رو کشیدم به جونشون که چقدر اینا خرن ... من الان چرا باید اینجا باشم ؟ سیو یاد بگیرم ؟ خدا بگم چیکارتون کنه

--------------------------------------------

یه روز ریحون به اعصابش مسلط نبود زد صندلی رو به دو قسمت مساوی تقسیم کرد  بعد پشتمون قایم کرده بودیم هی میگفتیم ریحانه چرااااااا ؟

--------------------------------------------

اینم دمپایی لوس ترین دختر کلاس که سوژه قرار دادیم  با این فیسو افاده ش من نمیدونم چرا دمپایی صورتی براق که از پشت نصف شده چرا میپوشه ... آخه چرا همچین چیزی میپوشی خواهر من ؟

--------------------------------------------

خیلی زیاد شد ... ۳ برابر این هم عکس مونده برا آپ کردن  فعلا" اینو داشته باشید تا بعد

امتحانامون داره شروع میشه ... یعنی شروع شده ... این هفته هم خیلی کار داریم ...

دعا کنید براموناااااا

قربونتون ... فعلا"


| +| نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت 20:44 توسط یکی |