سلااااااااااااااااااااااااااام
من اومدم تندی آپ کنم ![]()
خوب اول نسیم جونمممممم ![]()
![]()
منو دعوتید :
اگه قرار باشه يه فيلم از سرگذشت و زندگي شما تا به اين سن كه هستيد ساخته شه:
1-چهار اتفاق مهم زنديگيتون كه بايد حتما بهشون اشاره بشه كدومها هستن؟!
تولد داداشم ...
اومدن به اینجا و کل اتفاقاتی که اینجا برام افتاد ... چه خوب چه بد ...
پیدا کردن دوستایی که همه زندگیمن ...
آشنا شدنم با یه نفر که باعث شد دیدم نسبت به خیلی چیزا عوض بشه ....
۲ تا اردو که اینجا با مدرسه ج۱۱ رفتیم ... اولیش سال دوم که خیلی خیلی خوش گذشت ... دومیش پیش دانشگاهی که اصلا" خوش نگذشت ... دوتاچیز از اردوی پیش دانشگاهی یادمه ... اتوبوس ... چون از ۲ روز فقط نصفه روزشو بیرون از اتوبوس بودیم ... و زنبور .... فاجعه ای که هیچ وقت یادم نمیره ... نمیدونم چند تا کندو زنبور بودن که خالی شدن رو سره ما ... فقط انقدر زنبور به من بود که ملیکا و فاطمه جرئت نمیکردن بهم نزدیک شن
... ملیکا وایساده بود اینجوری
نگام میکرد ... بدترین صدایی که واقعا" اذیتم میکنه : وییییییییییییییییییییییزززززززززززززززززززززززز
... جالبیش اینه که با اینکه زنبورای اینجا خیلی خطری هستن تا قبل از اردو هر کی از زنبور میترسید هر هر بهش میخندیدم
حالا از مگس هم میترسم
.. ترس که نه .. چندشم میشه
رو مخ یکی که خیلی داغون و نا امید بود کار کردم و تونستم عقایدشو از این رو به اون رو کنم ... فقط چون خودش بهم اعتماد کرد ... روزی که گفت امروز با خدا حرف زدم بهترین روزه زندگیم بود ... کارایی که اون تونست انجام بده من نتونستم ... ![]()
۴ تا شد دیگه نههههههههه ؟ ![]()
![]()
بیشتر که نشد ؟ ![]()
2-چهار اتفاق مهم كه بهشون اشاره نشه خيلي بهتره..
بچگیم با کل خاطراتش ... با همه اشتباهاتم که مسلما" از سره بچگی بود ... و همه ی خاطرات بدش که هنوز نفهمیدم برا چی بود ....
خوب تو بچگیم مسلما" بیشتر از ۴ تا اتفاق افتاده
بسه دیگه
3-خلاصه اي از اخلاقتون به اضافه شخصيت وغيره كه بايد بهشون اشاره شه ..
لجبااااااااااااااااااااااز
.. زود عصبانی میشم .. خوش خنده .. پایه چرت و پرت گویی
اگه پایه ش جور باشه .. به هیچکس اعتماد ندارم حتی خودم
..
از اینکه کسی بخواد دلداریم بده متنفرممممممممممم .. خودمم برا آروم کردن کسی حس خوبی ندارم .. حس میکنم این حرفارو هر کسی بلده بزنه ولی عمل کردنش سخته ... ولی میدونم که میشه ... باور دارم که میشه ... ![]()
اصلا" دوست ندارم برا کسی دردل کنم تا حالا هم به جز یه بار اینکارو نکردم .. ![]()
میتونم خودمو کنترل کنم .. حتی اگه حالم خیلی گرفته باشه کافیه ۱ روز بهم مهلت بدی ولی حرف نزنی باهام
که اگه حرف بزنی میترکونمت
از آدمه گیر بدم میاد ... خیلی هم بدم میاد
.. از بچه بدم میاد
حوصله شونو ندارم ..
سعی میکنم بیخیال باشم .. آهاااااان از آدمی که غر بزنه متنفرممممممممم .. در این زمینه با کسی تعارف هم ندارم
..
اعتماد به نفس در بعضی مواقع پایین ولی در عین حال پروو .. تو جمع تو شوخی اگه پایه ش باشه شوخ تر و پرحرف تر از همه .. ولی اگه بحث جدی باشه بیشتر موقع ها ساکت مگه به حرف بی افتم که دیگه میرم رو منبر
...
از جمع زیاد خوشم نمیاد .. تنهایی رو ترجیح میدم ..
زیاد از کسی ناراحت نمیشم .. اخلاق هر کسی رو میتونم درک کنم .. برا همین هر رفتار بدی رو پایه اخلاق طرف میزارم و یه جورایی حق رو به اون میدم و خودمو راضی میکنم ..
زود با همه صمیمی میشم و تو دله ملت جا پیدا میکنم
بقیه هم زود باهام کنار میان و از هر شوخی ناراحت نمیشن ..
رفتارم با دخترا و پسرا زمین تا آسمون فرق داره .. یه جورایی نظرم در مورده پسرا خیلی بده ( ببخشیدا
) ..
کسی بهم دروغ بگه زود میفهمم .. سعی میکنم موقعیتو براش جور کنم تا راستشو بگه ... بعضی موقع ها شدیدا" اعصاب داغون کن میشم خودمم میفهمم
...
همه زندگیم دوستامن ... چه خارج از نت چه تو نت ...
بچه بودم شدیدا" حساس بودم و زودی سره هر چیزی میزدم زیره گریه
ولی الان اصلا" ... یه جورایی شاید بی احساس شدم ..
همین دیگه ... چیزی جا مونده ؟
4-با در نظر گرفتن چهره واقعيتون كدوم يك از هنرپيشه ها رو براي بازي نقش انتخاب مي كنيد؟
نیدونم
اینو شما بگید ![]()
.
.
خوب
آیلا جونم هم منو دعوتیدههههههه ![]()
![]()
![]()
۵ راه برای وبلاگ نویسی بهتر ( یا یه همچین چیزایی
) :
۱- حداقل هفته ای یه بار حالا نشد دیگه ۲ هفته یه بار آپ کنی که ملت یادشون نره همچین وبلاگی هم وجود داشت ... ( از این لالایی ها بود که خودم خوابم نمیبره هااااااااا
)
۲- یه هدف برا وبلاگ نویسی ... یا شعر یا طنز یا اس ام اس یا جوک یا خاطره ... خلاصه از این شاخه به اون شاخه شدن تو نوشته ها سره خواننده رو درد میاره ... نظره منه البته
۳- یه جا خوندم وبلاگایی با قالب مشکی زود خواننده رو خسته میکنه ... باعث میشه ناخودآگاه خواننده وبلاگ رو زودی ببنده ... البته خودمم امتحان کردم دیدم واقعا اینجوریه
( جا داره بگم اینم از همون لالایی ها بود که خودم خوابم نبرد
)
۴- گذاشتن یه کامنته خاص و ضایع ( وبلاگت خیلی قشنگه ... خیلی عاشقانه و قشنگ مینویسی
.. پیش منم بیا بهم سر بزن .. ) نشانه شخصیت شماس
... ببخشید نشانه بی شخصیتی طرفه ... خیلی بده ها .. توهینه به خدا
... بیشتر وبلاگ نویس ها هم این کامنتارو کلا" میزارن کنارو بهشون سر نمیزنن
۵- تجمع بیش از دو کامنت تروریست محسوب میشود
همچنین مانع کسب است
باور کن
مثلا" یکی برا من کامنت گذاشته بود که چون تو کامنتات نسیم ۳۰ تا کامنت گذاشته نمکپاش ۲۰ تا مینا ۵۰ تا من دیگه کامنت نمیزارم چون خوشم نمیاد
... خوب نزار چیکارت کنم الان ؟
اونا جای تو هم میزارن
... ولی خدایی بعضی وبلاگا جای اینجور کامنت گذاشتن نیست مثل وبلاگ اولی من که مرد رفت پی کارش ![]()
دیگه فکر کنم همتون به این بازی ها دعوت شدید ... ولی اگه نشدید ... همتون دعوتید
اونایی که میدونم بازی نکردن : نمکپاش رو که میدونم جواب نمیده ... آرام جان .. توپول ............... دیگه یادم نمیاد ... خواننده های این وبلاگ فعلا" محدودن ![]()
من میرم سراغ آپ بعدی
این آپ بیشتر از ۱ هفته طول کشید ( اون اول نوشتم من اومدم تندی آپ کنم برم
تندی همانا و ۱ هفته همانا
) ... هر روز ۲ خط نوشتم تا شد این
حالا میرم سراغ آپ بعدی که کلی عکسه توپه ... سعی میکنم زودی آپ کنم ![]()
خوش باشیییییییییییین ... مواظب خودتون باشین ... فعلا"
پ.ن : نسیم دلم تنگییییییییییییید
عمو بگم این مدرسه چی بشه .. برادر زاده رو از عمو جدا میکنه
بد زمونه ای شده .. این نت به هیچکس وفا نکرده عمو ![]()
![]()
![]()
![]()
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام
... خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟ آپ قبلی هول هولی بود درست حال و احوال نکردم باهاتون
چه فایده ؟ این آپ هم هول هولیه ... کاره امروزم خیلی بچگونه شده
اگه تموم شد عکسشو میزارم یکم بخندید
میگم انگار نه انگار همین ۲۴ ساعت پیش گفتم دیر به دیر آپ میکنم نه ؟
... به دل نگیر حالا ... چه میشه کرد ... اتفاق دیگه .. خبر نمیکنه
برو پایین یه خبرایی دارم برات ![]()
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اگه گفتی چه خبرههههههههههه ؟
تولدهههههههههههههههههههههه ... آآآآآآآآآآاه آآآآآآآآآااه بچرخون ![]()

امروز تولده ریحونهههههههههههه ... همگی یه قر بدین به افتخارش ببینم
هر کی قر نده نامرده هاااااااا ... ایول
حالا چراغارو خاموش میکنیم رقص نووووووور ... سبز قرمز آبی زرد نارنجی سرخابی مایل به یشمی سبز قرمز آبی زرد نارنجی سرخابی مایل به یشمی
///////
\\\\\\ من رقصه نورم هیچ وقت تنوع نداشت
ریحانه تو این مورد واردتره ... همیشه رقص نوراش کیفیت داره ![]()
این بلاگفا نمیدونم به چه درد میخوره ... شکلکایی که باید داشته باشه نداره
بریم سره تولد
ریحووووووووووووون
بزار یه چاق سلامتی با خودت داشته باشم
سلام خره سفیدم ... چه خوب شد تورو دیدم ... سلامه من یک گله ... اونو به تو هدیه میدم
حال کردییییییییی ؟
ریحون امروز ۱۸ ساله شدهههههههههه ... یه دست یه سوت به افتخارش ![]()
کمره ریحونو بگیریییییییییییین
آه آه ریحون باید برقصهههههههههههه
خوب بزارین براتون تعریف کنم سره تولد ایشون ما چی کشیدیم
خانم فکر میکنه ما خماریم حواسمون به تولد گرفتن نبوده
الان بهش زگ زدم میگه فردا بیاین بریم بیرون مهمون من ![]()
آقا ما از چند وقت پیش رفتیم تو فکره تولد ریحون ... منو ملیکا ... بعد دیگه تا پول بیاد دستمون و حقوق بگیریم و اینا ... قرار بود دوشنبه پیش بریم برا کادو خریدن که افتاد جمعه
... جمعه بعد از دانشگاه میخواستیم بریم هی این ریحون اصرار میکرد که بیاین برسونمتون ... ما میگفتیم نههههه نمیخواد .. خودمون میریم ... بعد از عمری به ما پز میدی که ماشین میاد دنبالت ما باید با ریکشا بریم ؟
خلاصه هی از اون اصرار از ما انکار یا یه همچین چیزایی
... خلاصه از شرش خلاص شدیم ... با ملیکا اول رفتیم یه جا ... بعد رفتیم یه جا دیگه ( به دلیل مسائل امنیتی و لو رفتن کادو توسط بنده از بازگویی به طوره کامل معذوریم
) خلاصه اونجا هم به نتیجه نرسیدیم فقط چرا ... به یه نتیجه خوب رسیدیم
یه دلی از عذا در آوردیم
... بعد از اونجا رفتیم یه جا دیگه ... بعد اونجا به نتیجه رسیدیییییییییییم
حالا دوباره یه قر بدهههههههههه ... آه آه بیا وسسسسسسسسسسسط
بعد خلاصه ... برنامه ریزی کردیم که دوشنبه بعد از دانشگاه بریم بیرون برا خانم جشن بگیریم
به سمانه هم زنگ زدیم گفتیم بیاد ... به حلیمه هم زنگ زدیم گفتیم توام بیا ...
کادو دسته من بود ... قرار شد زودتر بریم یه جا بزاریم که ریحون نبینه ... تعطیل که شدیم سمانه بیاد جلو در ... یکی سره ریحون رو گرم کنه یکی کادورو بده به سمانه ... سمانه جلدی بره اونجا که میخواستیم جشن بگیریم
حلیمه هم خودش بیاد ... خلاصه ما که دیر رسیدیم گفتیم الان ریحون اومده و کادو لو رفته ... دیدیم نه بابا خبری از ریحون نیست خدارو شکر
... رفتم کادورو گذاشتم پشته میزه پشتی
... ریحون اومد ... ۲ تا کلاس داشتیم ... آخرای ساعت اول سمانه خانم به بنده پیامک داد ( به قول برادر زادم
) که من نمیتونم بیام
سمانههههههههه چراااااااا ؟ ... گفته بود موبایل هم دسته من نیست جواب نده ... دیگه اگه میشد جواب بدم که میترکوندمت عزیزم
... خلاصه سره کلاس بعدی یادمون افتاد که به ریحون نگفتیم به راننده بگه نیاد
... خلاصه موبایلو چپوندیم تو دسته ریحون گفتیم زنگ بزن بگو نیاد ... گفت چرا ؟
... گفتیم میخوایم برای فاطی کادو بخریم ... خلاصه با کلی بدبختی پشت من قایم شد ... زیره میز قایم شد ... که زنگ بزنه ... موفق نشد
... آخر وقتی موفق شد که راننده راه افتاده بود
دیگه ببین منو ملیکا چه حسی داشتیم
دیگه برنامه بهم ریخت دیگه ... کیسه ی کادو بزرگ بود ( هو ریحانه الکی دل خوش نکنا ... دیگه کادو پرید
منو ملیکا با هم نصف کردیم به کوریه چشم تو
) من گرفتم پشت جزوه ای که شیت هامو میزارم ... دوتاشو تو دستم گرفتم که خانم نبینه ... حالا از زیره جزوه هه زده بود بیروناااااا ... ریحون تو واقعا" ندیدی ؟ جون حورا .. مرگه من ندیدی ؟ کیسه به اون بزرگی رو آخه چه جوری میتونی ندیده باشی
بابا عینک بزن ... مگه نمیگن با عینک کیوت میشی ؟
خلاصه به حلیمه هم یواشکی زنگ زدم اینم نفهمید
... قشنگ پشتش بودما ... حلیمه افغانیه .. یه ذره شل حرف میزنه
تو کلاس بود ... زنگ زدم میگم سلام حلیمه جون من حورام خوبی ؟ میگه سلام و اینا ...میگم : خوش میگذره ؟ ... میگه : هه ... هه ... الاااان تو کلاسممممم هه
گفت ااا راست میگی ؟ پس ببین امروز نیا ... به ریحون نتونستیم بگیم رفت
گفت : چییییییییییی ؟
یعنی نیام ؟ ... گفتم نه عزیزم حالا بعدا" بهت میزنگم ... پیچوندیم خلاصه
بعد آقا یه ۲۰۰ متری باید پیاده میرفتیم با ریحون ... تازه بین راه از اون آقا مهلبونه هم آبمیوه گرفتیم
آقا من اصلا" نمیفهمم ... یعنی واقعا" نفهمیدی ریحون ؟ بگو که فهمیدی
بگو ... نا امیدم نکن ... ریحون تو چه جوری میخوای دووم بیاری تو دانشگاه ![]()
خلاصه دست از پا درازتر رفتیم باریستا به اسم قلی
که تو آپ قبلی گفتم
اینجوری بود که حالمون گرفته شد
حالا ایشالا فردا پس فردا تولد بگیریم براش ![]()
ریحونننننننننننننن ... قربونت برمممممممممممممم ![]()
![]()
![]()
تو ۳ تا از تولدات بودم ... ایشالا از این به بعدشم هستم
یعنی بیخود میکنی نباشم
بهترین آرزوهارو دارم برات خره ... دوست دارم کلییییییییییییییییییییی ![]()
![]()
![]()
این آپ از طرف منو ملیکا بود
فقط ملیکا نتونست آن شه
ولی از طرف جفتمون بود ![]()
این عکس هم سفارشه فاطمه س از ایران ![]()
چقدر جاش خالیه ![]()
اینم از طرف نمکپاش
:
سلام خواهر کوچولوی دوست داشتنی و عصبی گلم.
شنیدم امروز تولدته.بچه ها تصمیم گرفتن که تولد بگیرن برات.یعنی جشن بگیرن برات.ولی به نظر من یه دقیقه سکوت بیشتر حق مطلب رو ادا می کنه.
بهرحال منم چن خطی واسه ت نوشتم که دلت خوش بشه ما به یادتیم.حدودا چند سال پیش در چنین روزی فلانجای آسمان پاره شد و شهاب سنگی به سوی زمین پرتاب شد که آنرا ریحانه نام نهادند.همراه با گام نهاد ریحانه خدا بلای طائون را از بلاد آریا به دور نمود.زیرا پروردگار بسیار بزرگوارتر از آن بود که دو بلا با هم نازل فرماید.یگانه سالروز میلاد ریحانه آسمان معبودیت ، بار خدای دیار هند را به همه دوستان و آشنایان هندی تبریک و به دوستان ایرانی تسلیت عرض می کنیم.
خره تولدت مبارک.ایشالا پیر بشی عین عجوزه.
پ.ن : اصلانشم میدونم عکسا اینجوریه نمیخوام کوچیکش کنم
پ.ن : این آپ هم ویرایش نشده
پ.ن : جای مینا خالی بود تو تولد
... از همتون که زحمت کشیدین اومدین تولد ( کنفرانس ) ممنووووووووووون
.... نسیم جونمممممممممم مرسیییییییییییی
یه قر بدین بینم
آهاااااااااااااااااااااان ایول
خوش باشین ... همیشه به تولد
... فعلا"
چیه ؟ چی میگی ؟
من دیگه طاقت نیووردممممممممممممممم
آقا بی وبلاگی بد دردیه ها
نهههههههه ؟ ... نبندین وبلاگاتونوها ... امروز دیگه خطره ترکیدن منو تهدید کرد
دیگه مجبوری آپ کردم
آخی چه حسه خوبی دارم الان ![]()
حاجیییییییییییی کاش بودی
حاج مینا رو میگم ![]()
اااااااا یادم رفت سلام کنم ...
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ... چطورییییییییییییییین ؟ در نبود شورشی ها شورش کردین حسابی یا نه ؟
من فردا تعطیلم ... امروز میتونم یه چند ساعتی آپ کنم
حالا هر چی تونستم رو تعریف میکنم
راستی این jmi مخفف اسم دانشگامونه ... مثل ج۱۱ که مخفف اسم مدرسه مون بود ... شورشی های ج۱۱ بسته شد چون مدرسه تموم شد ... ولی چون اینجا هم هر روز کلی سوژه برا نوشتن هست ... تمام تلاش خودمو میکنم که آپ کنم
فقط هی نگین آپ کن ها ... خدایی نمیتونم ... کار زیاده برا دانشگاه ... خوب بریم سره خاطرات ... آخ جون ... برا خودم جالب تر از شماست
اگه اصلا" برا شما جالب باشه ![]()
تو دانشگاه بد نمیگذره ولی روزای اول خیلی دل شوره داشتم ... بالاخره محیط جدید بود با آدمای جدید ... که درست حسابی هم حرفشون حالیم نمیشه ... خیلی سخت بود برام ... فقط روزی هزار بار خدارو شکر میکنم که با ملیکا و ریحانه تو یه دانشگاهیم ... کاش فاطی و سمانه هم بودن
... محشر میشد دیگه ... راستش همین دانشگاه هم خدایی شد جور شد ... چند تا از بچه ها خبر دارن چی کشیدیم تا بالاخره دانشجو شدیم ... ولی خدارو شکر درست شد ... به دردسراش می ارزید ... با اینکه دانشگاهی که میخواستیم نشد ....
خوش میگذره ... یعنی بد نمیگذره
... چون هر چی باشه بالاخره با همیم ... بیشتر از همه میدونی کی خوش میگذره ؟ ... ملیکا هندی فوله ... ولی بچه های دانشگاه هیچ کدوم نمیدونن که ما هندی هم حالیمون میشه ![]()
![]()
... گرفتی ؟ ... موقع هایی خوش میگذره که یکی میاد در مورد ما به هندی با یکی حرف میزنه بعد پشت سرش ملیکا ترجمه میکنه =))
... آخ حال میده ... آخ حال میده ... دیگه آخرشه ... یا پسرا میشینن در مورد دخترا نظر میدن ... مارم ندید میگیرن ... نگو ما میفهمیم ![]()
نمیدونم از کجا بگم ... از دانشگاه ... بچه ها ... اسم هایی که براشون گذاشتیم ... دوسته ریحانه ... دوسته من ... گونگولی ... اون یارو که دزده ... سوژه ... تپل متلی ... سوت سوتی ... اون که توش مرواریده ( صدف )... اون که تو دستشوییه
.... دیگه بزار فکر کنم
... کوتوله ... هاپو ... سیبیلو ... مبصر ... عمو ... داداش خالد ... دختری در مزرعه ( هنا ) ... تانک یا خارجیه ( هنک ) ... ایران دوست ... اینور اونورش نکن
... اون یارو که کج میخنده ...
بزار اول سوژه رو بگم ... یه پسره افعانی سال دومی که روزای اول اصلا" تحویلش نگرفتیم ... گفتیم پروو میشه ... البته بچه با ادبیه ... خلاصه محلش ندادیم ... بعده چند روز دیدیم نه بابا ما به جزوه احتیاج داریم
... با شورشی هم که تو دانشگاه برپا کردیم هیچ سال دومی به جز اون حاضر نیست به ما جزوه بده
... خلاصه تصمیم گرفتیم با افغانیه طرح دوستی بریزیم که جزوه هاشو ازش بگیریم
... فکر بد نکنین ها ... یعنی سلام کنیم بهش ... خوب برخورد کنیم ... اینجوری
... یه روز دیدیمش ولی خیلی دور بود ... ضایع بود میرفتیم سراغش ... به بچه ها گفتم یهو نپریم جلوش بگیم جزوه بده ... یه چند روز با ادب بازی در بیاریم ... دیدیمش خیلی شیک سلام کنیم ... بعد از چند روز بگیم رد کن جزوه تو بیاد
.... حالا خوبه جزوه نداشته باشه ... خلاصه اد از اون روزی که ما تصمیم گرفتیم طرح دوستی بریزیم آقا غیبش زد
... اصلا" دیگه پیداش نشد
شانس نیست که ... بعد از چند روز دیدیمش ... ازمون در میرفت
... آخه روزه آول بد برخورد کردیم ![]()
....
حالا شورشمون رو بزار بگم
... این هندی ها یه رسمی دارن که باید به سال بالایی هاشون تو دانشگاه شدیدا" احترام بزارن ... رگینگ دارن ... یعنی سال بالایی ها می تونن هر کار بخوان به سال اولی ها بگن ... اونا هم وظیفه دارن انجام بدن ... مثلا" تو دانشگاه هانیه اینا به یه دختره گفته بودن باید 1 ساعت مثل مارمولک بچسبی به دیوار ... یا یه ساعت رو صندلی نامرئی بشینی ... باید ادای اینو در می آورده که رو صندلی نشسته ولی خبری از صندلی نبوده
... سخته خدایی ها ... خلاصه سال دومی های دانشکده ما هم اومده بودن سره کلاس ما ... همه بچه ها پا شده بودن و احترام میذاشتن ... مام که حرف زور تو کله مون نمیره همینجوری نشسته بودیم ... بچه ها هی با علم و اشاره میگفتن بلند شید بلند شید ... مام که بیخیال ... یه دختره اومد اسم هامون رو پرسید ... خیلی مهربون و خوب ... مام جواب دادیم ... رفت یه گله دیگه اومدن تو کلاس ... دختره هم باهاشون بود ... دیگه هر چی از ما پرسیدن جواب ندادیم ... نشستیم با خودمون حرف زدیم ... بچه ها هم همینجوری نگامون میکردن ... با تعجب ... که یعنی شما کی هستین دیگه ... اون دختر مهربونه یهو هاپو شد ... گفت چرا جواب نمیدین ؟ ... شما باید به سینیورتون احترام بزارید ... یکی از پسرا اسممون رو پرسیده بود ملیکا گفت به تو قبلا" گفتیم تو به اینا بگو ... گفت باید به همه تک تک جواب بدین ... گفتم بشین تا بیام جواب بدم بچه پروو ... گفت بیاین جلو خودتون رو معرفی کنین ملیکا گفت تو بیا جلو
دیگه ترکید ... اومد جلو که دعوا کنه ... اون افغانیه هم میخواست جلوشو بگیره ... خلاصه اومد یه ذره حرف زد ... با دعوا ... آخرش هم گفت شماها به کمک سال بالایی ها احتیاج دارید ... گفتیم نه نداریم ... گفت پس تو این دانشگاه دووم نمیارین ... گفتیم باشه همون که تو میگی ![]()
یه شب از 8 شب تا 8 صبح کار کردم آناتومی کشیدم ... فقط روی هم رفته 1 ساعت خوابیدم ... بعد رفتیم دانشگاه یارو استاده اومده میگه من یه چیزایی رو بهتون نگفتم .. اینا که کشیدین اشتباهه ... حالا ببرین برا جلسه بعد اصلاح کنید بیارین ... وااااااای میخواستم خفش کنم ... خوب باقالی چرا الان میگی ؟ ![]()
یه شب دیگه دوباره شب بیداری کشیدم ... نشستم سره کارام تمومش کردم بردم برا ساعت اول ... یه معلم دیگه اومد سره کلاس گفت من با اون معلمتون ساعت هامون رو عوض کردیم امروز اصلا" اون درسو ندارید
بمیریییییییییی باقالی
... خوب مگه مسخره توام ؟ ... هی من میگم با هندی سرو کله زدن دنیایی داره هیچکس باور نمیکنه ...
امروز این استاده اسم من رو دیده ... یعنی فامیلیمو ... بعد میگه تو ماله نجف هستی ؟ .. گفتم نه ... گفت نجف یه شهره ... گفتم میدونم ولی اون تو عراقه ... گفت آره ... گفتم ولی من ماله ایرانم ... گفت ااا ایران ؟ گفتم آره ... آخ آخ حرص داره ها ... میخوان بپرسن ماله چه کشوری هستین اول میگن افغانی هستین ؟ میگم نهههههههههههه ایران ... میگن عراق ؟ میگم نه بابا ایران ... تازه بعضیا رد میشن میگن اینا پاکستانی هستن ... نههههههه اینو دیگه پایه نیستم ![]()
استاده هی به من میگه زورا
هی میگم من Zora نیستم Hora هستم h o r a دوباره جلسه بعد میگه زورا ... هی سره کلاس از من سوال میپرسید ... آخر یه سوال پرسید پشت سرش گفت : زورااااااااا من اسمتو یاد گرفتم ![]()
![]()
))))))))))))))) میخوام صد سال اسممو یاد نگیری آخه =))))))) به چه دردم میخوره ؟ .... اشتباه که میگی هی سوالم میپرسی
... اسم ملیکا هم بلد بود ... اسمه ریحانه رو هم پرسید بعد گیر داد به اون
... به ریحانه گفت اسم چند تا درخت که تو ایران برای نمیدونم چه کاری استفاده میشن رو بگو ... ریحانه گفت کاج حالا انگلیسی کاج هم نمیدونستیم ... گردو هم یادمون نبود
بعد استاده به ریحانه میگه نمیفهمم چی میگی بیا پای تخته بنویس ... ریحانه پا شد بره شالش گیر کرد به میز ... حالا هر چی میخواست بره نمیشد ... هی میکشیدش منم که مرده بودم از خنده ... ریحانه هم عصبانی میگه اینو جداش کنننننن =))))))))))
غذاخوری دانشگاه خیلی کثیفه ... شلوغم میشه ... دیگه خوب نیست ما بریم اونجا
یه بوفه ی کوچیک هست فقط آبمیوه داره ... میریم آبمیوه میگیریم برا زنگای ناهار
... خوبه از این به بعد نون ببرم خورد کنیم تو آبمیوه بخوریم بجا ناهار
چطوره ؟ .... خلاصه یه آقای مهلبونی اونجاس ... هر روز میرفتیم آبمیوه میگرفتیم ... تکراری ... بعد یه روز گفت امروز میخوام یه آبمیوه جدید بهتون بدم
دلش به حالمون سوخت ... هر روز یه چیز جدید میده ما امتحان کنیم آقا مهلبونه
...
وااااااااای داره زیاد میشه ... بزار امروزم بگم بقیه ش برا آپ بعدی ایشالا
.... باید ۵ تا برگ میکشیدیم سایه میزدیم ... برگو میچسبوندیم اسمشم مینوشتیم
... نمیدونم چه ربطی به رشته ما داره ... کاره ضایعی بود خدایی
... خلاصه ما خیلی شیکو تمیز برداشتیم بردیم ... بعد اسمه برگو نمیدونستیم دیگه ... اسمه درختارو به هندی من از کجا میدونم آخه ... به استاده که دادیم گفت باید اسم داشته باشه گفتیم هندیشو نمیدونیم گفت فارسیشو بنویسین
حالا بدبختی فارسیشم نمیدونستیم
من یکیشو نوشتم کشک یکیشو نوشتم شفتالو ... یه اسم باحال نوشتم یادم نمیاد
ملیکا یکی شو نوشت باقالی
یکی شو نوشت چغندر ... یکی شو نوشت زرشک
خلاصه هر چی به دستمون رسید نوشتیم ![]()
این معلمه که به من میگه زورا امروز یه سوالی از من کرد ... جواب ندادم ... بعد یه چیزه دیگه گفت هیچکس بلد نبود ... ۳ تا کلمه بود ... ۲ تاشو داد به ۲ تا از بچه ها یهو برگشت گفت اون یکیشم حورا
اسممو یاد گرفت بالاخره
... خلاصه که حالمو گرفت ... برای یه هفته ی تمام حالمو اساسی گرفت تا دوشنبه ی دیگه برسه من دق کنم تموم شه
... آخه حالت کنفرانسی داره ... من پایه نیستم اصلا" ![]()
امروز سره یه مسئله دیگه هم منو ملیکا حالمون اساسی گرفته شد ... بعد از دانشگاه که داشتیم برمیگشتیم بارون اومد ملیکا گفت حیفه ... نریم خونه
... بعد یه ذره فکر کردیم که کجا بریم ... به این نتیجه رسیدیم که بریم باریستا قهوه بخوریم
... بعد تو باریستا سفارش که میدی باید اسمه خودتو بگی ... سفارشت که حاضر شد اسمتو صدا میزنن میری میگیری ... خلاصه ما تو ریکشا ( میدونی چیه که ؟
چرا نمیدونی ؟ تاکسی سه چرخه
خیلی باکلاسه هاااااااا
... حالا عکسشو میزارم ) داشتیم فکر میکردیم که اسممون رو چی بگیم که بخندیم
قلیدون ... آقا غلام ... باقالی ...
خلاصه به این نتیجه رسیدیم که بگیم قلی
ملیکا میگفت بگیم قلینا که دخترونه باشه =)))) ... خلاصه رفتیم سفارش دادیمو یارو گفت اسمت چیه ... ملیکا با اعتماد به نفس خخخخخخخخخخخخفن گفت قلی
... قشنگ همینجوری
=))))))))))) دیگه من مرده بودم .... حالا نمیشد اونجا هم بخندی جلو مرده ... هی خودمو کنترل کردم دیدم نمیشه ... مرده هم میگفت قلی رو اسپل کن بنویسم .... ملیکا هم براش میگفت ... دیگه ترکیدم
... من رفتم نشستم سره میز ... ملیکا هم اومد ... حالا سفارشمون که آماده شد بلند داد میزنه : قلییییییی ... میس قلیییییییییییی ... میسسسسسسسس قلییییییییییییییییی =)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
آخرش بوووووووووود =))))))))) اصلا" با احساساته من بازی شد
)))))))))))))
واااااااای زیاد شد
بقیه ش برای دفعه ی بعد ![]()
پ.ن۱ : کلی عکس دارم ... ایشالا آپ بعدی فقط عکسه ![]()
پ.ن۲ : آق مینا هنوز هیچی نشده دلم برات کلی تنگ شده ![]()
پ.ن۳ : اگه دیر آپ کردم حق شکایت ندارین ها ![]()
پ.ن۴ : دوتا بازی دعوت شدم ... آیلا جونم و نسیم جونم ... ایشالا اونم آپ بعدی ... تو این آپ جاش نیست ![]()
پ.ن۵ : این آپ به سرعته برقو باد نوشته شد ... برا همین ویرایش نشده هنوز ... نمکی غلط دیکته ای نگیریها ![]()
پ.ن۶ : این وبلاگ به شدت موقتی تشریف داره ![]()
وووووووووووی خوش باشین ... فعلا"

